گریه های امپراطور - دریچه ای رو به فرهنگ و ادبیات معاصر
گریه های امپراطور - دریچه ای رو به فرهنگ و ادبیات معاصر
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست .. فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است 
قالب وبلاگ
نویسندگان
جنگ دفاع مقدس
نظر سنجی
باسپاس از حضورت ! کدام موضوع وبلاگ را بیشتر پسندیدی؟








لینک های مفید

.

رمان «پیش‌روی» اثر «ای. ال. داکترو»، نویسنده‌ای که در ایران با نام دکتروف شناخته شده است با ترجمه‌ امیر احمدی آریان منتشر شد. این نویسنده در ایران با رمان‌های «رگتایم» و «بیلی‌باتگیت» معرفی شد و این دو اثرش بیش از سایر آثاری که از وی در ایران ترجمه شده مورد توجه زیادی قرار گرفت.

روی جلد کتابروی جلد کتاب

داکترو در این رمان از زاویه دید خود روایتگر وقایع جنگ‌های داخلی آمریکاست؛ موضوعی که نویسندگان زیادی در سال‌های اخیر هم آن را دستمایه نگارش رمانی ادبی قرار داده‌اند. رمان «پیش‌روی» داستان مرگ، ویرانی و هرج و مرج است که مُهر اختصاصی داکترو بر آن نشسته است. این نویسنده در داستانش از افراد حقیقی نام می‌برد و از مکان‌هایی برای ساخت فضای داستانی بهره می‌گیرد که در واقع وجود دارند. وی تخیل خود را بر پایه این حقایق استوار می‌کند و این‌گونه رمان «پیش‌روی» خلق می‌شود؛ همان طور که رمان «رگتایم» پیش از این نوشته شده بود.

در این رمان داستان عاشقانه و در عین حال بی‌رحمانه جنگ به قلم داکترو روایت می‌شود. شخصیت اصلی داستان، ژنرالی به نام ویلیام شرمن است که سپاه 60 هزار نفری خود را از جنوب کشور در مسیری به حرکت در می‌آورد که در نهایت آن‌چه باقی می‌ماند مسیری به مسافتی 60 مایل است که جز ویرانی در آن دیده نمی‌شود. داستان با گام‌های سربازان و پیشروی ارتش به جلو می‌رود و یکی از نکات قابل توجه در سراسر داستان، تغییراتی ناگهانی است که در شخصیت‌ها به وضوح قابل مشاهده است.

این شخصیت‌های داستانی به سرعت چهره جدیدی از خود را نشان می‌دهند و بی رحمی جنگ است که به شخصیت‌ها این جسارت را می‌دهد که برخی ضوابط اجتماعی را نادیده بگیرند.

وقایع داستان «پیش روی» در اواخر سال 1864 و اوایل 1865 میلادی روی می‌دهند. رمان با پایان یافتن جنگ به انتها می‌رسد و آن‌چه بر جا مانده جز بوی باروت و خون نیست. سربازانی که تصور می‌کنند با اتمام روزهای سخت، آرامش را تجربه خواهند کرد از آینده خبر ندارند؛ روزهایی که زخم‌های روحی و جسمی سر باز خواهند کرد.

داکترو در این رمان تلاش زیادی نمی‌کند تا شخصیت درونی و احساسات شخصیت اصلی داستانش را برملا کند اما مخاطب در بسیاری از تصاویر ایجاد شده در لابه‌لای حوادث داستانی این رمان، شاهد قهرمان داستان است که در نقش فرمانده‌ای مقتدر، سوار بر اسب نشسته و به هدایت نیروهایش مشغول است. همین صحنه‌هاست که دیدگاه و نوع نگاه شخصیت اصلی داستان به پیرامونش را به مخاطب نشان می‌دهد. او معتقد است که جنگ پدیده‌ای بی‌رحم است و باید با بی‌رحمی جنگید و برای رسیدن به پیروزی هر راهی را امتحان کرد. از این رو به صف ایستادن و حرکت کردن‌های بی‌رحمانه نظامیان به موضوع محوری داستان تبدیل می‌شود.

این کتاب مروری ادبی بر آخرین روزهای جنگ‌های داخلی است و داکترو در رمانش، تاریخ و ادبیات را در هم می‌آمیزد. «پیش‌روی» گرچه بهترین اثر داکترو نیست اما می‌توان از آن به عنوان یکی از خواندنی‌ترین رمان‌های معاصر نام برد.

در بوم وسیعی که داکترو در این رمان ترسیم کرده شخصیت‌های زیادی حضور دارند؛ افرادی گاه حقیقی و گاه تخیلی... سربازانی که در بسیاری از مواقع حتی نامی از آن‌ها برده نمی‌شود اما تاثیر زیادی بر روند داستان دارند. گرچه نویسندگان زیادی پیش از این به موضوع جنگ پرداخته بودند اما نثر خاص و نگاه ویژه داکترو در این رمان سبب شده «پیش‌روی» اثری متمایز باشد.

داکترو در اواخر دهه ۵۰ قرن گذشته میلادی بعد از به پایان رساندن دوره سربازی به نیویورک بازگشت و به عنوان نمونه‌خوان یک موسسه مشغول به کار شد؛ جایی که به گفته خودش مجبور بود تعداد زیادی داستان «وسترن» بخواند. او البته از این داستان‌های گاوچران‌ها و وحشی‌گری‌های‌شان لذت نمی‌برد اما نخستین رمان خود را در همین ژانر نوشت و البته توانست نقدهای مثبتی برای این کتاب دریافت کند.

رمان «پیش‌روی» با عنوان «The march» در سال 2005 منتشر شد و پس از سال‌ها دوباره نگاه اهل ادبیات را متوجه داکترو، این نویسنده بزرگ کرد. این کتاب برنده جایزه سال انجمن منتقدان کتاب و جایزه پن فاکنر شد و در لیست نهایی جایزه پولیتزر قرار گرفت. منتقدان ادبی، پس از رگتایم، این رمان را مهم‌ترین دستاورد ادبی نویسنده‌اش دانسته‌اند.

این نویسنده با دو رمان «بیلی‌ باتگیت»‌ و «رگتایم» که نجف دریابندری آن‌ها را در ایران ترجمه کرده شناخته شد. آثار دیگری چون «شهر خدا» و مجموعه داستان «در نکوهش جنگ و داستان‌های دیگر: بازتابی از فساد جامعه آمریکایی» با ترجمه فرید جواهرکلام و «روزگار سخت» با ترجمه آرش طهماسبی آثار دیگر وی هستند که به کتابفروشی‌های ایران راه یافته‌اند.

رمان «پیش‌روی» نوشته داکترو با ترجمه امیر احمدی آریان در ۴۱۳ صفحه و به بهای ۱۹ هزار و ۵۰۰ تومان از سوی نشر زاوش منتشر شده است.




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، داستان، داستان خارجی،
برچسب ها: مرور روزهای جنگ در سرزمین رمان، نگاهی به رمان «پیش‌روی» اثر داکترو، ای. ال. داکترو،
[ 9 مرداد 92 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ ]

بازی برون‌گرا، بازی درون‌گرا
مقایسه‌ی شیوه‌ی بازیگری آل‌پاچینو و رابرت دنیرو با نگاهی به فیلم «مخمصه»/ به قلم رضا کیانیان

خلاصه مطلب : صحبت به‌میان‌آوردن از آل پاچینو، بدون مطرح کردن نامی از رابرت دنیرو و مقایسات ضمنی این دو، حداقل در میان هم‌میهنان پی‌گیر سینما امری است نامأنوس و غیرعادی. اگر در جمعی باشید و صحبت از بازیگران محبوب سینما باشد، تقریباً محال است که نام یکی، بدون مطرح شدن اشارتی به تشابهات و تفاوت‌های احتمالی شیوه‌ی بازیگری دیگری به میان آید. جالب‌تر اینکه این مقایسات در برخی از موارد منجر به صف‌بندی‌ها و جهت‌گیری‌های متعصبانه‌ای می‌شود که به هیچ‌وجه پشتوانه‌ی علمی ندارد. مقاله‌ی پیش رو نیز فارق از بحث‌ ارزش‌گذاری، با رویکردی تحلیلی به مقایسه‌ی شیوه‌ی بازیگری این دو غول سینما می‌پردازد. این نوشته به قلم رضا کیانیان و از کتاب «تحلیل بازیگری» اوست که در روز تولد آل پاچینو و با اندکی تلخیص و ویرایش پیش روی شما قرار گرفته است.

مقدمه: صحبت به‌میان‌آوردن از آل پاچینو، بدون مطرح کردن نامی از رابرت دنیرو و مقایسات ضمنی این دو، حداقل در میان هم‌میهنان پی‌گیر سینما امری است نامأنوس و غیرعادی. اگر در جمعی باشید و صحبت از بازیگران محبوب سینما باشد، تقریباً محال است که نام یکی، بدون مطرح شدن اشارتی به تشابهات و تفاوت‌های احتمالی شیوه‌ی بازیگری دیگری به میان آید. جالب‌تر اینکه این مقایسات در برخی از موارد منجر به صف‌بندی‌ها و جهت‌گیری‌های متعصبانه‌ای می‌شود که به هیچ‌وجه پشتوانه‌ی علمی ندارد. مقاله‌ی پیش رو نیز فارق از بحث‌ ارزش‌گذاری، با رویکردی تحلیلی به مقایسه‌ی شیوه‌ی بازیگری این دو غول سینما می‌پردازد. این نوشته به قلم رضا کیانیان و از کتاب «تحلیل بازیگری» اوست که در روز تولد آل پاچینو و با اندکی تلخیص و ویرایش پیش روی شما قرار گرفته است.

 
مقایسه‌ی بازی دو غول

فیلم «مخمصه» (Heat) ساخته‌ی مایکل مان یکی از بهترین نمونه‌ها برای فهم و شناخت دو شیوه‌ی بازیگری‌ است؛ شیوه‌ی بازی درون‌گرا و شیوه‌ی بازی برون‌گرا. در این فیلم این دو شیوه توسط دو غول پهنه‌ی بازیگری سینمای معاصر جهان ارائه می‌شوند؛ یعنی رابرت دنیرو و آل پاچینو. این گونه است که می‌توانیم در این فیلم نمونه‌ای‌ترین شکل این دو شیوه‌ی بازی را ببینیم و مطمئن باشیم هر دو بازیگر با اطمینان، در اوج و در کمال پختگی کار خود را انجام داده‌اند.

برای اولین بار که این دو غول در یک فیلم بازی کردند (پدرخوانده 2 ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا)، همین تمایز شیوه‌ی بازیگری مشهود بود، اما چون روبه‌روی هم قرار نمی‌گرفتند و در واقع «همبازی» نمی‌شدند، تفاوت شیوه‌ی کارشان کم‌تر به چشم می‌خورد. دیگر این‌که در آن زمان هر دو جوان بودند و به پختگی دهه‌ی اخیر نرسیده بودند. با این‌همه دنیرو در «پدرخوانده 2» اولین اسکارش را می‌گیرد و پاچینو در «پدرخوانده 1 و 2» نامزد اولین و دومین اسکارش می‌شود. هر دو در مدارس بازیگری مشابهی درس خوانده‌اند؛ یعنی از دانش‌آموختگان مکتب نوین بازیگری‌ای هستند که شاگردان استانیسلاوسکی در آمریکا پایه‌ریزی کردند. و اکنون هر کدام پرچمدار دو شیوه‌ی رایج بازیگری شده‌اند.


شیوه‌ی درون‌گرا، شیوه‌ی برون‌گرا

شیوه‌ی درون‌گرا آن شیوه‌ی بازی است که بازیگر، نقش را درون خود می‌سازد و سپس همه‌ی اطلاعات را به ناخودآگاهش می‌سپارد و از آن پس این ناخودآگاه اوست که در شرایط گوناگون و در موقعیت‌های متفاوت واکنش نشان می‌دهد و بدن بازیگر را به حرکت وامی‌دارد. در واقع نقش از مسیر عواطف و فردیت بازیگر می‌گذرد و رنگ‌وبوی درونیات بازیگر را می‌گیرد. شیوه‌ی برون‌گرا آن شیوه‌ی بازی است که بازیگر، نقش را روی بدن خود می‌سازد، حرکت و رفتارهایی را انتخاب می‌کند و برای این انتخاب‌ها یک روحیه طراحی می‌کند. سعی می‌کند این همه را همچون یک جلد به تن کند و سعی او در تمام طول و عرض بازی این است که این جلد را حفظ کرده، از آن خارج نشود. این جلد –یعنی مجموعه‌ی کردارها و پندارهای انتخاب‌شده –حال و هوا و در مجموع شخصیتی را می‌سازد که همان نقش مورد نظر است. در این شیوه، نقش از فردیت بازیگر و از عواطف او عبور نمی‌کند بلکه شناخت اجتماعی و عقل بازیگر نقش را طراحی و اجرا می‌کند. همچنین رنگ‌وبوی فردی خود بازیگر را به همراه ندارد بلکه رنگ‌و‌بوی جهان‌بینی اجتماعی بازیگر را داراست. شیوه‌ی درون‌گرا توسط استانیسلاوسکی و آنتوان چخوف مطرح و تئوریزه شد که درواقع واکنشی به نوع بازی‌های تیپیـــکال قرن‌نوزدهمی و همچنین رویکردی به علم نوین روان‌شناسی بود. شیوه‌ی برون‌گرا نیز توسط وسوالد میرهولد، شاگرد بلافصل استانیسلاوسکی، مطرح و بعداً توسط برتولت برشت تئوریزه شد.

فیلم «مخمصه» بازهم داستان برخورد و کلنجار چند گانگستر و چند پلیس و در رأس آن‌ها نیل مک‌کالی (دنیرو) و وینسنت هانا (پاچینو) است. هر دو شخصیت مطمئن‌ به‌ نفس، خودمحور و به‌شدت حرفه‌ای هستند، که قاعدتاً نهایت کلنجار آن‌ها باید خونین باشد و به حذف فیزیکی یکی بینجامد، که می‌انجامد. هانا پیروز می‌شود اما پیروزی او چندان خوشایندش نیست. چراکه این نوع شخصیت‌ها همواره در کنار هم و در برخورد با هم معنی پیدا می‌کنند. قدرت و یکدندگی هریک در آینه‌ی قدرت و یکدندگی طرف مقابل دیده می‌شود. به همین سبب است که در این فیلم‌ها قاعده بر این است که کارگردان دو بازیگر هم‌تراز را دعوت می‌کند تا بتوانند از پس خلق چنین شخصیت‌هایی برآیند. مایکل مان هم، دنیرو و پاچینو را فرا می‌خواند و سعی می‌کند هر دو شخصیت را پا به‌پا و برابر پیش برد. زندگی خصوصی و روابط اجتماعی آن‌ها را نیز هم‌سنگ بررسی می‌کند.


دنیرو نقش مک‌کالی را به شیوه‌ی درون‌گرایانه و پاچینو نقش هانا را به شیوه‌ی برون‌گرایانه می‌سازد. فیلم با نمایی از عبور پیاده‌ی رابرت دنیرو آغاز می‌شود. می‌رود، لباس عوض می‌کند، سوار یک آمبولانس می‌شود. در نماهای بعد گانگسترهای دیگر را می‌بینیم و می‌فهمیم که همه برای یک عملیات پیچیده اغاز می‌شوند. در این بین آل‌پاچینو را در یک رابطه‌ی خصوصی با همسرش می‌بینیم. سپس دختر نوجوانش را دیده و به روابط نه‌چندان گرم خانوادگی آن‌ها وارد می‌شویم. صحنه‌ی عملیات گانگستری خشن، خونین و بیرونی، ولی صحنه‌ی روابط خانوادگی شخصی، عاطفی و درونی است. از همان اول تکلیف ما روشن است. آدم بده و آدم خوبه معلوم می‌شوند. ولی بعداً با نشان دادن روابط خشن اجتماعی پاچینو و روابط خصوصی و درونی دنیرو به تعادل می‌رسیم.

در طول فیلم اما با شیوه‌ی بازی‌های این‌دو، معادله‌ی اول معکوس می‌شود. رابطه‌ی تماشاگر نسبت به دنیرو بسیار عاطفی و خصوصی و نسبت به پاچینو بسیار عقلانی و اجتماعی می‌شود. این تدثیرگذاری منهای نوع کارگردانی فیلم، مستقیماً به شیوه‌ی بازی‌های این دو بازیگر برمی‌گردد. شیوه‌ی بازی درون‌گرا به دلیل ساختار عاطفی و حسی‌اش مستقیماً روی ناخودآگاه و عواطف تماشاگر اثر می‌گذارد و شیوه‌ی بازی برون‌گرا به دلیل ساختار عقلانی‌اش با عقل تماشاگر رابطه برقرار می‌کند.

در طول تماشای فیلم رابرت دنیرو را می‌بینیم اما پس از تماشای فیلم نمی‌توانیم تعریف کنیم که او چه حرکاتی انجام داد. کردار بیرونی او زیاد دیده نمی‌شود. فیزیک او نمایش متمایز و خاصی بروز نمی‌دهد. به عنوان تماشاگر نمی‌توانیم رفتارهای بیرونی او را برشماریم و از دیگران تمییز دهیم، بلکه می‌توانیم حواس، تصمیم‌ها، تردیدها و نهایتاً کنش‌های ذهنی او را تشخیص داده و مثلاً بگوییم در فلان صحنه مصمم بود. در فلان صحنه عاشق بود. در فلان صحنه مردد بود و غیره. اما نمی‌توانیم به طور مشخص بگوییم وقتی مصمم بود این حرکات را انجام میداد و زمانی که مردد بود آن حرکات را. بازی دنیرو دیده نمی‌شود، بلکه فهمیده می‌شود. هرجای بازی او را بخواهید مثال بزنید، باید درباره‌ی قصدهای ذهنی و درونیات او بگویید. حرکت‌های خاص و خارج از حدود طبیعی کم‌تر دارد، چون اصلاً او نقش را در ذهن ساخته و زوایای آن را پرداخت کرده است. و همین ذهن غیرعقلانی اوست که موتور حرکت بازی او می‌شود. در نتیجه همه‌ی رفتارها و حرکات فیزیکی او کنش‌های ناخودآگاه اما کنترل‌شده‌ای هستند که بطور مداوم ما را با ذهن او و آن‌چه در پشت پیشانی او می‌گذرد آشنا می‌کند. در این شیوه‌ی بازی چشم‌های بازیگر به مهم‌ترین ابزار او تبدیل می‌شوند. نگاه، حرکت فیزیکی خاصی ندارد. بیش‌تر منتقل‌کننده‌ی اتفاق‌هایی است که در پشت چشم (ذهن) در حال وقوع هستند. در فیلم‌های دنیرو بیش‌ترین ارتباط را با چشم‌های او برقرار می‌کنید. در مخمصه تنها جاهایی که بازی فیزیکی او دیده می‌شود، دوباری است که قصد کشتن گانگستر خاطی را دارد؛ آن هم به این دلیل است که از ریتم حرکت روزمره فراتر می‌رود. حتی در سکانس پایانی که جبراً از معشوقه‌اش جدا می‌شود هیچ حرکت خاصی ندارد. تنها چشم‌ها و تردیدی که در تمام فیزیک او جاری‌ست دیده و فهمیده می‌شود. این شیوه‌ی بازی به جادو نزدیک‌تر است. چون شعبده‌بازی در آن پنهان است و دیده نمی‌شود. صحنه‌ی مرگ او را بخاطر بیاورید. بدون هیچ حرکت خاص و یا نمایشی بازی می‌شود. ولی تأثیرگذار بودن آن غیرقابل‌ انکار است.

وقتی نقش مک‌کالی را در فیلم می‌بینیم میفهمیم که آدم محکم و مصممی است. می‌پرسیم به چه دلیل؟ می‌گوئیم خب معلوم است. از کجا؟ می‌گوییم از همه‌جا. یعنی عملکرد خاصی را نمی‌توانیم مثال بیاوریم. اما در همورد شخصیت هانا که آل‌پاچینو بازی‌اش می‌کند، با تماشای فیلم بر ما روشن می‌شود که محکم و مصمم است. به چه دلیل؟ می‌گوییم ببین چه‌طوری راه می‌رود. چه‌طوری دست‌هایش را بی‌قیدانه و بدون توجه به دیگران حرکت می‌دهد. آدامس جویدنش را ببین. بشکن‌زدنش را ببین. ببین بی‌سم را چطوری دست می‌گیرد و حرف می‌زند. سلاحش را طوری گذاشته که دیده شود. ادای همه را درمی‌آورد. همه را مسخره می‌کند. ببین تلفن‌ همراهش را چه‌طوری خاموش می‌کند. پرت‌کردن غذایی را که زنش جلوی او گذاشته ببین. این «ببین»ها را ما نمی‌گوییم. در اصل آل‌ پاچینو است که می‌گوید: «ببین چه می‌کنم»! اوست که این حرکت‌ها را طراحی کرده و به ما نشان می‌دهد. به یاد بیاورید صحنه‌ای را که سراغ خبرچین سیاه‌پوست می‌رود. از میان قفس‌های پر از سگ می‌گذرد و با حرکاتی باز و بی‌محابا، با دو دست به در می‌کوبد و در را باز می‌کند. با دست‌هایی که در فضا گسترده شده‌اند به سمت خبرچین می‌رود و پشت میز او می‌نشیند. با حرکات نمایشی صورت از او بازخواست می‌کند و به یاد بیاورید چگونه با تمسخر حرکاتش، او را خرد می‌کند و باز به یاد آورید وقتی سراغ یکی از کله‌گنده‌ها می‌رود (همانی که مک‌کالی آن سرقتِ اول فیلم را برای او انجام داده)، چگونه وارد می‌شود. چگونه دست او را می‌پیچاند. چگونه می‌نشاندش. چگونه برایش شکلک درمی‌آورد و چگونه او را سؤال و جواب می‌کند. پاچینو، راحت‌ بودن، محکم بودن، بی‌خیال بودن و مصمم بودن را با حرکاتی که طراحی کرده برای ما نمایش می‌دهد. دو حرکت تکرارشونده را هم چاشنی همه‌ی حرکاتش کرده است: بشکن زدن و آدامس جویدن.

این مجموعه‌ی حرکتی نمی‌تواند زاده‌ی ناخودآگاه باشد و چون نمایشی هستند و دیده می‌شوند، به یاد می‌مانند. چون عقلانی هستند و به عقل تماشاگر منتقل می‌شوند تا تجزیه و تحلیل شوند، به یاد می‌مانند. این نوع بازی در ذات خودش فاصله‌گذارانه است. چون بازیگر جدای از شخصیت خودش، نقش را طراحی کرده و به «نمایش» می‌گذارد. هنگامی که به دعوت پاچینو، او و دنیرو در یک رستوران پشت یک میز روبه‌روی هم می‌نشینند و گپ می‌زنند، با اینکه در این صحنه حرکت‌های نمایشی پاچینو به حداقل می‌رسد، اما ویترین خوبی برای دیدن این دو شیوه‌ی بازیگری است. حرف‌ها و واکنش‌های پاچینو با انبوهی از خرده‌حرکت‌های نمایشی همراه است ولی حرف‌ها و واکنش‌های دنیرو کم‌ترین حرکت‌ها را دارد.

شاید بگویید حرکت‌های نمایشی پاچینو به عنوان نقش هانا برای آدم‌های مقابلش هستند، نه برای تماشاگر. جواب من این است که اگر این‌طور بود باید در مواقع تنهایی حرکت‌های نمایشی نمی‌دیدم، در صورتی که در مواقع تنهایی هم تنهایی را نمایش می‌دهد. ترجیح هرکدام از شیوه‌ها بر دیگری به سلایق و جهان‌بینی مخاطبان برمی‌گردد. به اصالت و ارزش ان‌ها مربوط نیست. چراکه هر دو شیوه به اندازه‌ی کافی عمیق و ریشه‌دار هستند که نتوان از لحاظ تئوری بر هم ترجیح‌شان داد.





طبقه بندی: سینما، معرفی فیلم، سینمای غیر ایرانی، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: بازی برون‌گرا، بازی درون‌گرا، مقایسه‌ی شیوه‌ی بازیگری آل‌پاچینو و رابرت دنیرو، رضا کیانیان،
[ 7 تیر 92 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ ]

گپ‌وگفتی با «لیلی افشار» نخستین زن دارای مدرك دكترای نوازندگی گیتار

آرزویم همـــراهی با ارکستـــر ایـــرانی است


«من از كودكی عاشق گیتار شدم و یادگیری‌ام را پیوسته و بدون وقفه ادامه دادم. هفته‌ای دو بار به هنرستان موسیقی تهران می‌رفتم و دیپلم دبیرستان را گرفتم و بعد برای ادامه تحصیل به خارج كشور رفتم. قبل از دیپلم هم، سه كنسرت در تهران برگزار كرده بودم. دیگر حرفه‌ام گیتار شد و رفتم دنبال این ساز. برای همین توانستم تا مدرك دكترا پیش بروم. هدف داشتم و به دنبال هدفم رفتم. هدفم برگزاری كنسرت در سرتاسر جهان بود.» گیتار برای لیلی افشار به جزیی جدانشدنی از زندگی او تبدیل شده است. او این روزها برای برگزاری كلاس و گرفتن مجوز كنسرت در ایران است. گپ‌وگفتی كوتاه با نخستین زن دارای مدرك دكترای نوازندگی گیتار و استاد دانشگاه ممفیس امریكا انجام دادیم كه از نظرتان می‌گذرد.

خانم افشار چه خبر از بازگشت‌تان به ایران؟
قرار است در تهران، ساری و نیشابور برای تدریس گیتار مستر كلاس برگزار كنم. هدف اصلی دیگرم برگزاری كنسرت است. فعلاً پیگیر گرفتن مجوز هستم.
مجوز كنسرت تك نفره؟
بله! من تك نفره می‌نوازم. البته سال‌هاست كه می‌خواهم همراه گروه اركستر، كنسرت برگزار كنم و برای این موضوع هم چندین درخواست داده‌ام كه تا الآن جوابی نگرفته‌ام. برگزاری كنسرت همراه گروه اركستر همیشه یكی از آرزوهای من بوده كه بتوانم آن را انجام دهم.
كنسرت تك نفره برای مخاطب ایرانی جذابیت دارد؟
كنسرت‌هایی كه تا به حال در ایران برگزار كرده‌ام با استقبال خوبی مواجه ‌شده‌ و باعث‌ تمدید شب‌های كنسرت می‌شود. در خارج كشور هم همیشه صندلی‌های سالن پر می‌شود. در كنسرت‌هایم قطعات بین‌المللی از سراسر دنیا از جمله قطعاتی كه خودم از موسیقی محلی ایرانی و آذربایجانی تنظیم كرده‌ام را می‌نوازم. چنین قطعاتی باب دل همه است.
سبك آموزش موسیقی در دانشگاهی كه مشغول تدریس هستید چگونه است؟
آنجا كارهای سلفژ و تمرین گوش را زودتر شروع می‌كنند. به همین دلیل زمانی كه وارد دانشگاه می‌شوند سطح‌‌شان بالا رفته و آشنایی نسبی پیدا می‌كنند. اما متوجه شده‌ام از لحاظ فهم موسیقی آن‌ها از بچه‌های ایرانی جلوتر نیستند. آنجا وقتی كسی تحصیلات دانشگاهی را تمام می‌كند در آن رشته كاره‌ای می‌شوند.
دانشجویی كه آنجا از دبیرستان به دانشگاه می‌رود باید چه چیز‌هایی را بخواند و چه‌ دوره‌هایی را طی كند؟
قبل هر چیز از دانشجویان امتحان ساز و گیتار گرفته می‌شود. باید قطعات به خصوصی از دوره‌های مختلف را بنوازند. اگر اینها را قبول شوند امتحان تئوری و سولفژ می‌دهند. بعد از آن می‌گویند می‌توانند كدام كلاس‌ها را بروند. اگر ضعیف باشند از كلاس‌های اولیه شروع می‌كنند و اگر خوب باشند از دوره‌های بالاتر شروع می‌كنند. هركس قبل از فارغ‌التحصیلی دو كنسرت برگزار می‌كند. دانشجویان در طول چهار سالی كه می‌گذرانند باید با سازهای دیگر هم همكاری كنند. دلیل این كار این است كه دانشجویان هم از لحاظ تك‌نفره قوی شوند هم از لحاظ گروهی. 
دانشجویان رشته موسیقی در كشورهای دیگر چه دغدغه‌هایی دارند؟
می‌خواهند بهترین گیتاریست شوند و در سرتاسر جهان كنسرت برگزار كنند. من هم بهشان می‌گویم برای رسیدن به این هدف باید روزی 10 ساعت كار و تمرین كنید.
ëعلاقه دارید در دانشگاه‌های ایران تدریس كنید؟
بله! خیلی دوست دارم. اگر بتوانم هم ایران و هم امریكا درس بدهم خیلی خوشحال خواهم شد. اگر چنین دعوتی از من بشود باعث خوشحالی‌ام می‌شود.
چه سبكی از گیتار را تخصصی نوازندگی می‌كنید؟
كار خودم گیتار كلاسیك است. با تكنیك گیتار كلاسیك از تمام دوره‌ها می‌توانم بنوازم. قطعات ایرانی و آذری را برای گیتار كلاسیك روی صحنه جهانی می‌آورم.
علاقه به همكاری با خوانندگان صاحب سبك و كاربلد داخل كشور دارید؟
باید قطعات را شنید و تنظیم كرد. اگر قطعات درجه یك باشند حتماً قبول می‌كنم.
موسیقی امروز داخل كشور را گوش می‌كنید؟
من قطعات قدیمی و محلی ایرانی را دوست دارم و بیشتر در حال تنظیم این قطعات هستم. باید یك نفر این قطعات فولكلور و محلی را به صحنه جهانی بیاورد و من هم سعی می‌كنم با گیتارم این كار را انجام دهم.
برای قطعاتی كه تنظیم می‌كنید چقدر زمان می‌گذارید؟
من پنج قطعه ایرانی كه تنظیم كردم دو سال برایش وقت گذاشتم. نهایت تلاشم را می‌كنم تا بعد از این‌كه قطعه حاضر شد افسوس نخورم كه كاش این كار را می‌كردم.
با تلفیق موسیقی كلاسیك جهانی و موسیقی ایرانی می‌شود به یك سبك جدید رسید؟
خودم امروز چنین كاری را می‌كنم و امكان انجام این كار وجود دارد.


ضعف‌های اولیه در گیتارنوازی

لیلی افشار درباره شیوه گیتارنوازی هنرجویان ایرانی‌اش می‌گوید: در این چند ساله كه به ایران می‌آیم بچه‌های داخل كشور پیشرفت خوبی داشته‌اند. اوایل كه با هنرجویان برخورد می‌كردم چیزهایی می‌گفتند كه شاخ درمی‌آوردم. می‌گفتند به ما یاد داده‌اند این‌گونه بزنیم و گیتار را باید طور خاصی بگیریم. هیچ دلیلی هم برای حرف‌هایشان نداشتند، فقط می‌گفتند كه به ما این‌طور گفته‌اند. من این ضعف‌های اولیه و اساسی را دیدم و برای هنرجویان ایرانی به زبان فارسی، كتابی نوشتم تا تكنیك، فهم و تئوری‌های موسیقی را در آن توضیح بدهم. جلد دوم این كتاب هم تا اواخر امسال به بازار می‌آید.

کلاس‌های متناسب با مهارت هنرجو

این گیتاریست زن کشورمان با اشاره به کلاس‌هایی که در ایران برگزار می‌کند گفت: در كلاس‌ها هر شاگردی یك احتیاجی دارد. باید به برخی خیلی موارد را بارها توضیح داد و بعضی دیگر سطح‌شان بالاتر است و به آن‌ها موارد دیگری گفته می‌شود.
سطح كسانی كه بالاتر است با آن‌ها بیشتر موسیقی و تجزیه و تحلیل را كار می‌كنم. كلاس طوری است كه به درد همه می‌خورد و هر كس در هر سطحی كه باشد می‌تواند در آن شركت كند. علاقه‌مندان به شركت در كلاس‌ها می‌توانند با رفتن به سایتی كه‌ اطلاعات لازم در آن نوشته شده، در رابطه با كلاس‌ها هر اطلاعاتی كه می‌خواهند ‌را پیدا كنند.

محمد تبریزی
گروه فرهنگ و هنر
نقل از ایران




طبقه بندی: موسیقی، موسیقی کلاسیک، موسیقی غیر کلاسیک، نقدو نظر، نقد و نظر آثار ایرانی، نقد و نظر آثار خارجی، خبر، معرفی نویسنده و...،
برچسب ها: نخستین زن دارای مدرك دكترای نوازندگی گیتار، لیلی افشار، ارکستـــر ایـــرانی،
[ 29 خرداد 92 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ ]


حتما آهنگ «ای قوم به حج رفته كجایید، كجایید؟ معشوق همین‌جاست، بیایید، بیایید» را به یاد دارید. همان‌ سریالی كه در ماه رمضان سال 86 از شبكه 5 سیما پخش شد و توانست از میان سریال‌های ماه رمضانی آن سال، عنوان پربیننده‌ترین سریال مناسبتی در همان سال را به دست آورد. این شعر كه با صدای خواننده معروف تاجیك اجرا شده بود توانست باز نام «دولتمند خلف»، خواننده و هنرمند بزرگ تاجیكی را در ایران مطرح كند. این شعر بعدها به كرات از تلویزیون پخش شد. دولتمند خلف، این‌بار به همراه گروه «آوای مهربانی» به سرپرستی «سهیلا پورگرامی» بانوی هنرمند ایرانی به ایران امده است تا قطعاتی را اجرا كند. خلف دكترای موسیقی دارد و همه كارهایش به صورت كتاب منتشر شده است. از سال 71 كه پایش به ایران باز شد و چندین كنسرت اجرا كرد و در چندین جشنواره شركت كرد، تا امروز، توانسته اسم و رسم خوبی در میان ایرانی‌ها پیدا كند. علاوه بر گره موسیقی دولتمند، گروه‌های دیگری نیز از تاجیكستان به ایران آمده‌اند اما هیچ‌كدامشان مثل خلف ماندگار نشده‌اند و ارتباطشان را با موسیقی ایرانی حفظ نكرده‌اند. پورگرامی معتقد است دولتمند خواننده مردمی‌ای است و عرق خاصی به هنر موسیقی دارد و همین باعث شده كه بیشتر ماندگار شود. با خلف و پورگرامی به بهانه حضور خلف در ایران گفت وگو كردیم تا هم از سابقه درخشان خلف در ایران بپرسیم و هم درباره همكاری‌اش با گروه آوای مهربانی. او روزهای شنبه و یك‌شنبه هفته بعد در تهران به همراه گروه تاجیكی و ایرانی به روی صحنه خواهد رفت.

رابطه شما با ایرانی‌ها از چه سالی شكل گرفت؟
دولتمند: من از سال 1992 میلادی(1371 شمسی)، در حدود 22 سال است كه به ایران رفت و آمد دارم. آن زمان هنوز شوروی وجود داشت و من از طریق مسكو به ایران آمدم. آمدنم به دعوت آقای خاتمی كه وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت بود اتفاق افتاد. من برای اجرای برنامه در دهه فجر دعوت شده بودم. در تالارهای فارابی، میدان آزادی، تالار وحدت، فرهنگسرای هنر، در نیاوران و حتی در جنوب شهر در فرهنگسرای بهمن. در تالارهای زیادی برنامه اجرا كردم كه اینها باعث شد طرفداران زیادی در تهران پیدا كنم. با اجراهایم، دیدم مردم به موسیقی سنتی ایرانی و غزل‌های كلاسیك خیلی علاقه‌مند هستند من هم از این علاقه بهره بردم و اجراهایم را در همین راستا قرار دادم. چون به هر حال هنرمند از تماشاگرش می‌فهمد كه چه باید بكند و مخاطبش به چه چیزی نیاز دارد. اگر تماشاگری خوب و فهیم باشد و از نظر موسیقایی در سطح بالایی قرار داشته باشد، از هنرمندش توقع بیشتری خواهد داشت و همین باعث می‌شود هنرمند هم سطح كارش را بالا ببرد و كارش را معرفتی‌تر كند.

پس رابطه خوبی با آقای خاتمی دارید!

دولتمند: بله، ما خیلی رابطه خوبی داریم. اصلا با هم دوست هستیم!

با گروه آوای مهربانی چطور آشنا شدید؟

دولتمند: خانم پورگرامی وقتی به تاجیكستان آمد با اجراهایی كه داشت، بین مردم خیلی طرفدار پیدا كرد. مردم از اجرایشان خیلی استقبال كردند و همین باعث شكل‌گیری رابطه كاری ما شد و تصمیم گرفتیم با هم چند كنسرت اجرا كنیم.

قبول دارید كه با رفت‌وآمدهای اینچنینی بین گروه‌های مختلف موسیقی داخلی و خارجی، یك تبادل فرهنگی بین مردم دو كشور صورت می‌گیرد؟

دولتمند: ریشه مردم ما و مردم ایران یكی است. هر دو هم‌مذهب هستیم. كار كردن با هنرمندان ایرانی بسیار آسان است. زبان همدیگر را خوب می‌فهمیم و اصلا زبان موسیقایی همدیگر را خوب درك می‌كنیم. ما نسبت به دیگر كشورها، به ایران نزدیك‌تر هستیم.

وقتی این هم‌زبانی شكل می‌گیرد، تبادل فرهنگی خیلی بهتر اتفاق می‌افتد، درست است؟

دولتمند: این دوستی و رفاقت و برادری همه‌اش باعث این تبادل است. البته موسیقی مرز مشخصی ندارد. یعنی مرز و زبان نمی‌شناسد و یك زبان معین برای همه موسیقی دوستان است. موسیقی تنها زبانی است كه در همه جهان قابل فهم است و همه آن را می‌فهمند.

پورگرامی: من خودم را به عنوان یك خرده‌پای هنر محسوب می‌كنم كه برای این تبادل فرهنگی خیلی تلاش كردم. وقتی در مناظره‌های اخیر در تلویزیون و رادیو می‌شنوم كه بین ایران و تاجیكستان، ایران، ازبكستان و افغانستان دوستی‌ای در حال شكل‌گیری است خیلی خوشحال می‌شوم مخصوصا كه الان این اتفاقات مصادف شده با برنامه‌ای كه ما داریم و كنسرتی كه می‌خواهیم برگزار كنیم. هدف ما همین تبادل فرهنگی است. فرهنگ و زبان ما خیلی به هم نزدیك است و آنقدر احساس عاطفی‌ای كه بین ما وجود دارد زیاد است كه نزدیكی‌مان را چندبرابر می‌كند. هم‌زبانی ما این قضیه را دوچندان می‌كند. چون زبان همدیگر را می‌فهمیم، شاعران هم را می‌شناسیم و با شعر هم آشناییم. یك احترام متقابلی بین ما و آنها درمورد ادبیات‌هایمان وجود دارد. اتفاقا ما قصدمان همین تبادل فرهنگی است.

در واقع همین هم‌زبانی باعث می‌شود ارتباط قوی‌تر و صمیمی‌تری داشته باشیم. چیزی كه درباره ما و اروپایی‌ها وجود ندارد!

پورگرامی: من در سال گذشته رتبه دوم بین 64 كشور را در ازبكستان به دست آوردم و آن 64 كشور، نوازنده‌ها و خواننده‌های توانایی داشت. من فكر می‌كنم چیزی كه باعث برنده شدن من شد زبانم بود كه همه، آن را می‌فهمیدند. همین زبان ماست كه باعث تبادل فكری و فرهنگی می‌شود.

آقای دولتمند فكر می‌كنید همانقدر كه در تاجیكستان طرفدار دارید در ایران هم طرفدار دارید با توجه به اینكه سابقه طولانی‌ای در ایران دارید؟

دولتمند: من هر وقت در تاجیكستان برنامه می‌گذارم، 50درصد تماشاگرانش ایرانی هستند! ایرانی‌ها وقتی متوجه می‌شوند كه من كنسرت گذاشته‌ام، سریعا بلیت خریداری می‌كنند. تا جایی‌كه اصلا بلیت كنسرتم در میان ایرانی‌ها كمیاب می‌شود! به‌نظرم این خیلی خوب است. در ایران هم همینطور است. وقتی هم كه خانم پورگرامی در دوشنبه برنامه اجرا كرد و بین مردم شناخته شد، خیلی از تاجیكی‌ها طرفدارش شدند و الان تمام برنامه‌هایی كه در تاجیكستان برگزار می‌كند پرطرفدار هستند.

پورگرامی: در ایران آقای دولتمند را خیلی دیرینه می‌شناسند و برایش احترام قائلند. چون از طریق وزارت ارشاد هم به ایران دعوت می‌شدند خیلی شناخته شدند. در جشنواره‌هایی شركت می‌كردند و خیلی از اهالی موسیقی ایشان را می‌شناسند. من فكر می‌كنم علاقه‌ای كه مردم به ایشان دارند باعث چنین تعاملی شده است.

دولتمند: لوح‌هایی كه به امضای وزیر ارشاد، آقای خاتمی دارم هنوز در خانه من وجود دارد و من هنوز با دوستان ایرانی‌ام رفت و آمد دارم. همه اینها باعث می‌شود ایرانی‌ها بیشتر با من ارتباط برقرار كنند.

فكر می‌كنید چقدر نیاز است كه این تبادل فرهنگی بین ما و كشورهای هم‌زبانمان اتفاق بیفتد؟

پورگرامی: من فكر می‌كنم این اتفاق باید بیفتد ولی نباید فقط در قالب موسیقی باشد. فرهنگ ما و فرهنگ تاجیكی‌ها خیلی به هم شبیه است. اصلا پوشش و منش‌مان آنقدر شبیه است كه وقتی من با حجاب روی صحنه حاضر می‌شدم كسی با آن مشكلی نداشت. دلم می‌خواست نمایشگاه مد و لباسی كه ما در كشورمان برگزار می‌كنیم در تاجیكستان هم برگزار شود. من خودم در آنجا تئاتر پری صابری را برگزار كردم كه بسیار مورد استقبال قرار گرفت. این تئاتر آنقدر برایشان جذابیت داشت كه سئانس‌هایش تمدید می‌شد. آنها حافظ و سعدی و مولانا را به خوبی می‌شناسند و حتی بچه‌های كوچك‌شان هم اشعار این بزرگان را از حفظ هستند. همه اینها باعث می‌شود ما تبادل فرهنگی خوبی داشته باشیم.

دولتمند: من هم حرف‌های خانم پورگرامی را قبول دارم. این اتفاق به وفور باید میان ما و ایران اتفاق بیفتد.

آقای دولتمند چقدر در كارهایتان از موسیقی ایرانی وام گرفته‌اید؟

دولتمند: موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی تاجیكی از یك ریشه هستند و تفاوتی ندارند. همه موسیقی‌ها از هم بهره می‌گیرند و هرچقدر هم از هم بهره ببرند خیلی خوب است.

خود شما چقدر بهره گرفتید؟

دولتمند: من در كشورم به صورت علمی از موسیقی ایرانی حمایت كرده‌ام. ربع پرده‌هایی كه در موسیقی سنتی ایران و موسیقی فولك خراسانی وجود دارد در موسیقی فولك تاجیك هم وجود دارد.

پورگرامی: فرهنگ موسیقی تاجیكی خیلی به ما نزدیك است و خیلی جالب است كه شاعران جوان ما هم برای آقای دولتمند شعر گفته‌اند تا در آثارشان استفاده شود. علاقه آقای خلف به موسیقی فولك خراسانی هم باعث شده در اجراهایمان حتما یك قطعه خراسانی هم داشته باشیم.

نوازنده‌های جوان ایرانی را كه در ایران با شما همكاری می‌كنند از نظر حسی، تكنیكی و موسیقایی چطور ارزیابی می‌كنید؟

دولتمند: خیلی خوب هستند. در این روزها هر جوانی جرات نمی‌كند سراغ موسیقی سنتی برود. آنقدر موسیقی پاپ و الكترونیك زیاد شده كه كمتر كسی سراغ موسیقی سنتی می‌رود. این جوانان خیلی قوی هستند كه هم موسیقی سنتی خودشان را كار می‌كنند و هم موسیقی سایر ملل را.

چقدر آثار موسیقیدان‌های ایرانی مثل شهرام ناظری یا جوان‌ترها مثل سالار عقیلی را دنبال می‌كنید؟

دولتمند: من با آقای شجریان سال‌هاست كه دوستیم و با هم رفت و آمد داریم. كارهای آقای ناظری را هم دنبال می‌كنم. حتی با محمد اصفهانی هم ارتباط دارم و كارهایش را هم دنبال می‌كنم. الان كه به ایران آمده‌ام باید با او تماس بگیرم و به كنسرت دعوتش كنم!

ارتباط موسیقایی شما با ایران بهتر است یا با كشورهای هم‌زبان همسایه؟

دولتمند: قطعا با ایران بهتر هستم! با ایران اصلا فرقی نداریم كلا یكی هستیم.

درباره سریال شكرانه هم بپرسم؛ شعری كه خواندید خیلی خوب بود و در ایران ماندگار شد. كار كردنتان با آنها به چه صورتی بود؟

دولتمند: در آن سریال من با آقای كهن‌دیری باید كار می‌كردم. ما خیلی خوب همدیگر را می‌فهمیدیم. خیلی خوب با هم رابطه برقرار كردیم. من بعد از اینكه اجرا را انجام دادم به تاجیكستان رفتم و تنظیماتش را او انجام داد. خیلی هم كار خوبی از آب در آمد. من در سه فیلم ایرانی ترانه خوانده‌ام.

رابطه‌تان را با گروه خانم پورگرامی حفظ می‌كنید؟!

دولتمند: حتما! نوازنده‌های ایشان مثل فرزندان خودم هستند. ما در كنار هم خیلی خوب كار می‌كنیم.

و به عنوان آخرین سوال. درباره فوت استاد جلیل شهناز...

دولتمند: من در فرودگاه بودم كه این خبر را شنیدم، خیلی اندوهگین شدم. خیلی حیف شد و صد افسوس. زندگی در گذر است. بندگی، دارندگی، نیازمندی، همه چیز در گذر است. همه چیز در گذر است به جز، پاكدامنی و انسانیت...

محبوبه شعاعی

تهران‌امروز






طبقه بندی: موسیقی، موسیقی کلاسیک، موسیقی غیر کلاسیک، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، خبر، معرفی نویسنده و...،
برچسب ها: دولتمند خلف، خواننده معروف تاجیك، موسیقی، سهیلا پورگرامی،
[ 29 خرداد 92 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ ]

به نقل از گاردین، این نویسنده موفق که با نخستین رمانش جایزه اورنج 2007 را از آن خود کرد، در این گفت و گو درباره سومین رمانش با عنوان «آمریکانا» که به تازگی منتشر شده، صحبت کرده است.

در این رمان، یکی از شخصیت هایتان درباره بیهودگی سوال پرسیدن درباره داستان یک کتاب هشدار می دهد، «انگار که کتاب فقط درباره یک چیز است»... باید بپرسم: «آمریکانا» درباره چیست؟
درباره عشق است. می خواستم یک داستان عاشقانه قدیمی بدون عذرخواهی کردن بنویسم، اما کتاب همچنین درباره نژاد است و این که چگونه ما خودمان را دوباره ابداع می کنیم. درباره این است که چگونه زمانی که از خانه بیرون می رویم تبدیل به نسخه دیگری از خودمان می شویم. و همچنین درباره مو است...

بعدا به موضوع مو برمی گردیم، اما می توانید بگویید خانه برای شما کجاست؟
من نصف سال را در نیجریه زندگی می کنم و نصف دیگرش را در آمریکا، اما خانه نیجریه است و همیشه هم خواهد بود. من خودم را به عنوان فردی اهل نیجریه حساب می کنم که در دنیا راحت است. به دنیا از زاویه دید یک نیجریه ای نگاه می کنم.

به جایی تعلق داشتن چقدر اهمیت دارد؟
تعلق داشتن مهم است. من در 19 سالگی خانه را ترک کردم تا در فیلادلفیا به تحصیل بپردازم. تا پیش از آن که به آمریکا بروم به هیچ وجه به هویتم فکر نمی کردم. پیتر اکروید سخنی فوق العاده درباره خواستن و تعلق داشتن گفته است. من به یک نوستالژی غیرضروری وابسته ام، خواستن چیزی که آنجا نیست.

وقتی در نیجریه هستید دلتان برای آمریکا تنگ می شود؟
بله، برای اینترنت خیلی سریع و داشتن برق همیشگی، و عدم نیاز به فکر کردن درباره ژنراتورها. من از آمریکا خوشم می آید و نسبت به امکانات آن جا حسی حاکی از قدردانی دارم.

معمولا درباره یک عشق فوق العاده می نویسید. فکر می کنید چه چیزی باعث دوام عشق می شود؟
ای کاش می دانستم... اگر می دانستم، برایش بازاریابی هم می کردم. عشق بادوام باید برپایه احترام و توجه دوطرفه ساخته شود. درباره دیدن فرد مقابلتان است. من به روابط انسانی خیلی علاقه دارم و زمانی که یک زوج را می بینم، بعضی مواقع نوعی کوری را بین شان احساس می کنم. آن ها دیگر همدیگر را نمی بینند. دیدن شخص دیگر کار سختی است.

آیا تا به حال عشق در نگاه اول را تجربه کرده اید؟
نه، اما دوست دارم این احساس را تجربه کنم.
شما درباره نحوه رفتار رییس وارانه با سیاه پوستان در آمریکا و بریتانیا با هزلی دقیق می نویسید. این رفتار تحقیر آمیز چقدر گسترده شده؟ یکی از شخصیت هایتان (کیمبرلی) تمام سیاه پوستان را به عنوان افرادی «زیبا» توصیف می کند.
این مساله خیلی گسترده است. درباره این موضوع ناراحتی عمیقی وجود دارد. مردم سعی می کنند روراست و معمولی باشند. ای کاش نژاد اهمیتی نداشت. ای کاش کیمبرلی (که شخصیتی است که خودم خیلی دوستش دارم و نژادپرست هم نیست) فکر نمی کرد تمام سیاه پوستان زیبا هستند. در آمریکا که به خاطر تاریخ نژادی وضع از این هم بدتر است. مردم نژاد را معاف می کنند و می گویند «ما همه یکی هستیم» - این حقیقت ندارد. من دنیا را طور دیگری تجربه می کنم چون یک زن و همچنین یک سیاه پوست هستم.

رمانتان شامل توصیفاتی با جزییات دقیق درباره موهای زنان است. لطفا توصیفی دقیق از موهای خودتان و این که چه حسی را به شما منتقل می کند، بگویید؟
این بهترین سوال است! موهای من به صورت ردیف های بافته شده کوچک است و یک دم اسبی بزرگ هم بالای سرم دارم. خیلی از آن خوشم می آید. طبیعی است. زمانی که بحث به موهای زنان می رسد من تا حدودی به یک اصل اعتقاد پیدا می کنم. درست است که مو، مو است - با این حال سوال های بزرگتری در ورای آن وجود دارد؛ برای یک زن آفریقایی مو و تزیینات آن به معنی خود را قبول داشتن، یا متزلزل بودن است. پذیرش این که هر جور باشی، می توانی ببینی دنیا زیباست. بسیاری از زنان سیاه پوست، با درست کردن موهایشان به شیوه خودشان که شیوه ای متفاوت است، با دنیا حرف می زنند. با سنت هایشان با دنیا حرف می نند.

درباره بچگی تان بگویید...
من در شهر دانشگاهی نسوکا در یک خانواده بزرگ و نزدیک به هم و خندان به دنیا آمدم. من اولین دختر بودم، پنجمین فرزند از شش فرزند خانواده. بعد از آمدن سه فرزند اول، پدر و مادرم روشنفکرتر و آسان گیرتر شدند. دوران کودکی ام خوشحال و آسان بود. خانواده ام هنوز هم خیلی به هم نزدیک است. پدرم استاد ریاضی بازنشسته است. مادرم با کار کردن به عنوان نخستین کارمند زن ثبت در دانشگاه، اسمش را در تاریخ ثبت کرد. هیچ یک از خواهر و برادرهایم خلاقیت خاصی ندارند- همه شان آدم های علم دوست و معقولی هستند.

شما چطور از علم دوری کردید؟
نکردم. پدر و مادرم گفتند: «تو باید دکتر شوی.» به همین دلیل من پزشکی خواندم اما خیلی ناراحت بودم، باید فرار می کردم. پیشرفتم در پزشکی خیلی خوب بود اما اهمیتی به کاری که می کردم نمی دادم. در کلاس آناتومی شعر می نوشت.

کی شروع به نوشتن داستان کردید؟
جوان بودم، نخستین داستان هایم با الهام از داستان های انید بلایتون بودند.
چینوا آچه به شما را به عنوان نویسنده ای «نترس» معرفی کرد. نیاز دارید نترس باشید؟
نه. باید به حقیقتان پایبند باشید. دوست دارم که مردم از من خوششان بیاید اما نیازی به آن ندارم. خیلی از مردم با من مخالفت می کنند اما من هیچ وقت قصد توهین کردن ندارم.

حس می کنم از بحث کردن خوشتان می آید؟
بله! خیلی دوست دارم به چالش کشیده شوم، و ایده های مختلف را آزمایش کنم و بعضی مواقع هم کسی قانع ام کند که باید نظرم را عوض کنم.




طبقه بندی: داستان، داستان خارجی، داستان زنان، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، خبر، معرفی کتاب،
برچسب ها: چیماماندا نگوزی آدیچی،
[ 15 خرداد 92 ] [ 11:18 ق.ظ ] [ ]

چکیده
جوزف کمپبل در کتاب های خود مانند قهرمان هزار چهره و قدرت اسطوره به ترکیباتی اشاره میکند که با بررسی تطبیقی اسطوره ها در فرهنگ های مختلف به وجود آنها پی برده بود.

نظریه «سفر قهرمان» او ساختاری کلی برای سفر ظاهری و باطنی متحول کننده قهرمانان در همه ادوار و اقوام مختلف -که به زعم کمپبل دارای وجوه یکسانی هستند،- فراهم می آورد. سفری که قهرمان در طی آن مراحل عزیمت، تشرف و بازگشت را می پیماید.
در این نوشتار سعی بر آن است که به بررسی سفر یک ضد قهرمان به نام «مکبث» که در نمایشنامه ای از شکسپیر به روایت درآمده است با نگاهی به الگوی سفر قهرمان کمپبل پرداخته شود. البته شایان ذکر است این بررسی با توجه به اصلاحاتی که «کریستوفر وگلر» در کتاب «سفر نویسنده» نسبت به مراحل سفر قهرمان کمپبل مبادرت ورزیده، انجام می گیرد.
ابتدا خلاصه ای از نمایشنامه «مکبث» ارائه می شود و سپس به بررسی مراحل سفر قهرمان و همچنین کهن الگوهای موجود در این نمایشنامه پرداخته می شود.
واژگان کلیدی
جوزف کمپبل – قهرمان – مکبث – کهن الگو
مقدمه
جوزف کمپبل که تحت تاثیر یونگ و نظریه ناخودآگاه جمعی او قرار گرفته بود با استفاده از دانش و آگاهی که با مطالعه اسطوره های ملل گوناگون و بررسی تطبیقی آنها کسب کرده بود، نظریه «تک اسطوره» خود را شکل داد. بر اساس نظریه تک اسطوره کمپبل، همه اسطوره ها از اشکال واحد کهن الگوهایی پیروی می کنند که در هر زمان و مکانی در قالبی خاص نمود می یابند. از دیدگاه او بن مایه اصلی اسطوره ها در طول تاریخ تا زمان معاصر همواره یکسان بوده است. تمام اسطوره های جهان در اصل، داستان واحدی را بیان می کنند و تعدد داستانها به علت ویرایش های گوناگون از داستان است. بنا بر این نظریه، یک داستان بزرگ، یک قهرمان اصلی و دیگر عناصر مرتبط با این داستان در تمام تاریخ بشری در حال تکرار است. داستان تنها در هر دوره‌ای با توجه به شرایط زمانی و مکانی خاص خود دستخوش تغییراتی سطحی می‌شود و بازیگران و شخصیت های خود را عوض می‌کند. (کنگرانی، 1388)
قهرمان یکی از قدیمی‌ترین کهن‌الگوهایی است که همواره محور اصلی مباحث اسطوره‌ای بوده است و سایر کهن ‌الگوها نظیر استاد، منادی و...  در ارتباط با قهرمان معنای خود را به دست می آورند. «  « Heroیا قهرمان واژه‌ای یونانی از ریشه‌ای به معنای محافظت‌کردن و خدمت‌کردن است. قهرمان یعنی کسی که آماده است نیازهای خود را  فدای دیگران کند. بنابراین مفهوم قهرمان در ارتباط با مفهوم ایثار و فداکاری است. (ووگلر، 1387: 59)
ترتیب اعمال قهرمان الگوی ثابتی را دنبال می‌کند که در تمامی داستان های جهان در دوره‌های مختلف قابل شناسایی است. می توان اینگونه پنداشت که یک قهرمان اسطوره‌ای کهن‌الگویی وجود دارد که زندگی او در سرزمین های گوناگون توسط اقشار مختلفی از مردم نسخه‌برداری شده است. )کمپبل، 1380: 206(
کمپبل سه مرحله برای سیر تحول و سفر تک اسطوره قهرمان در نظر می گیرد که عبارت اند از: جدایی (عزیمت)، تشرف و بازگشت؛ و آن را هسته اسطوره یگانه می نامد و در شرح آن می نویسد:
«یک قهرمان از زندگی روزمره دست می کشد و سفری مخاطره آمیز به حیطه شگفتی های ماوراء الطبیعه را آغاز می کند: با نیروهای شگفت در آن جا روبه رو می شود و به پیروزی قطعی دست می یابد. هنگام بازگشت از این سفر پررمز و راز، قهرمان نیروی آن را دارد که به یارانش برکت و فضل نازل کند.» (همان:40)
در این نوشتار سعی بر آن است که ضد قهرمان یکی از مشهورترین نمایشنامه های شکسپیر یعنی «مکبث» را با توجه به دوازده مرحله ای که کریستوفر وگلر از مراحل سفر قهرمان کمپبل استخراج نموده، مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و بررسی شود که آیا یک ضد قهرمان مانند «مکبث» نیز می تواند در این الگو جای گیرد و یا اینکه این ضد قهرمان می تواند تمامی این مراحل را پشت سر بگذارد؟
برای این منظور ابتدا خلاصه ای از نمایشنامه «مکبث» اثر شکسپیر ارائه شده و سپس به مقایسه روند سیر و تحول مکبث -ضد قهرمان- در درام شکسپیر با الگوی «سفر قهرمان» کمپبل و همچنین در بخش بعدی به شناسایی کهن الگوهای موجود در این نمایشنامه پرداخته می شود.


برای خواندن ادامه مقاله لطفا اینجا را کلیک نمایید

طبقه بندی: تئاتر، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: بررسی نمایشنامه ”مکبث” شکسپیر با الگوی سفر قهرمان ”جوزف کمپبل”، مکبث، شکسپیر، جوزف کمپبل،
[ 12 خرداد 92 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ ]

نگاهى غیراحساساتى و واقع بینانه‌ :

رمان «عروس فراری»(عروس فریبكار) اثر مارگریت آتوود                          

       ترجمه: فرشید عطایی

 

-«مارگارت اتوود» همیشه در نوشته‌‌هایش گرایش‌‌های قبیله‌ای داشته است; او هم در آثار داستانی و هم غیر داستانی‌اش، مشخصات و تجربه زن بودن یا كانادایی بودن یا نویسنده بودن یا هر سه اینها را توصیف كرده است. او نیز مانند بسیاری از كسانی كه در زمینه هویت (ادبی یا غیر ادبی) فعالیت می‌كنند در حالی كه بر روی یك طرف پلاكارد او با بی‌پروایی نوشته شده: «ما هستیم!» بر روی سمت دیگر این پلاكارد با همان بی‌پروایی نوشته شده: «ما را یك كاسه نكنید» خانم اتوود در رمان عروس فراری، چهار شخصیت زن بسیار متفاوت را كنار هم جمع كرده (جمع كرده، «یك كاسه» نكرده.)
احتمالا موضوع زنان است كه در تمام رمان‌‌های خانم اتوود حضور غالب دارد (هرچند شاید به جای گزنانگ بتوان گفت «به طور كلی هر آدم متوسط.») اینكه زنان دارای فردیت هستند و خواهرانگی آنها توام با دشواری و تنوع است، اینكه فمینیسم با سختی به پیش می‌رود و دستیابی به موفقیت در آن دشوار است و هم از درون دچار كارشكنی می‌شود و هم از بیرون و اینكه در جنگ بین جنسیت‌‌ها، علاوه بر دشمن و جاسوس و پناهنده و ناظر و معترضان جنگ، همدست دشمن نیز وجود دارد، همه اینها به زیبایی و به طور دراماتیك در رمان خانم اتوود بیان شده‌اند.
دوران پر از بیرحمی ‌دختركان تورونتویی (كه در رمان‌‌های اتوود تصویر شده‌اند) كه مملو از مادران منگ و بی‌احساس و دختران سادیستی است به «كابوس آبادی» فمینیستی شباهت دارد مثل آمریكای شمالی استبدادی در معروف‌ترین اثرش «سرگذشت ندیمه» كه اثری آینده‌نگر است. در نوشته‌‌های خانم اتوود این نظر مطرح می‌شود كه برای حفظ جنبه انسانی بازنمایی فرهنگی خود، زنان هستند كه باید با نگاهی مجزا و غیر احساساتی و واقع‌بینانه به زنان بنگرند. مردان اغلب یا صاحب قدرت‌اند یا عاشق‌اند یا مورد غضب‌اند و یا حضوری مبهم دارند. خانم اتوود كه نگاهی تیزبین دارد اینگونه به مسائل می‌نگرد و زنانی كه او می‌بیند به واسطه خوبی و زیبایی خود دفرمه می‌شوند و یا دستخوش شرارت یا خیالپردازی و بی‌مبالاتی می‌شوند. آنها در جامعه‌ای كه دچار تبعیض جنسیتی است با رام خویی و بردباری ولی مبتكرانه و خلاقانه یك زندگی را سر هم بندی می‌كنند یا اینكه می‌پرند و می‌قاپند. بعضی به سختی كار می‌كنند،بعضی فریاد می‌كشند، بعضی تند می‌روند و می‌آیند، بعضی می‌نوشند، بعضی خالی می‌بندند، بعضی گرد و غبار را گلوله را ودستی را كه به آنها غذا می‌دهد گاز می‌گیرند. بعضی جوجه‌‌های خود را هنوز به دنیا نیامده می‌شمرند. خدایا، دنیا چه نقشیه رنگارنگی از زنان بافته است!
در رمان عروس فراری ما با چهار دوست دانشگاهی آشنا می‌شویم: «تونی، كریس، و راز» و نیز عقوبت دوست مشتركشان «زنیا»ی شیطانی. مردان در این رمان در بیرون گود حضور دارند و در این بازی فقط مهره‌اند و نقش اساسی در روند ماجرا ندارند. مردان در این رمان حضوری نمادین و حاشیه‌ای دارند. خانم اتوود در این رمان به زنان علاقه‌مند است. او در پی یك چالش است. می‌خواهد سرگرم شود و خوش بگذراند. همانطور كه در افسانه‌‌های مورد علاقه دختر «راز» آمده خانم اتوود می‌خواهد كه زنان در همه جا حضور داشته باشند.    تونی قصه‌گوی گریم می‌پرسد: «دوست داری كه عروس فراری چه كسی را بكشد؟ مردان یا زنان را؟ یا شاید هم هر دو را؟» دختر‌‌ها به اصول خود پایبند می‌مانند پا پس نمی‌كشند. آنها برای هر كاری زنان را ترجیح می‌دهند.
رمان عروس فراری مثل سایر نوشته‌‌های خانم اتوود تیزهوشانه نوشته شده، و خانم اتوود نیز همیشه تیزهوش است. در داستان گریم با عنوان «داماد فراری» قهرمان مونث با تعریف كردن یك رویا یك داستان كه حقیقت را در خود دارد خود را نجات می‌دهند.
نكته جالب تر اینكه رمان با تصویری آغاز می‌شود كه احتمالا گویاترین و نمونه‌ای‌ترین تصویر زنان در اواخر قرن بیستم است. زنی كه سر كار می‌رود (تونی) صبح زود در حالی كه لباس خواب بر تن دارد كیسه زباله در دست، سراسیمه به دنبال ماشین حمل زباله می‌دود، چون شوهرش قرار بوده آشغال را بیرون بگذارد ولی همیشه فراموش می‌كن

ازحیات نو




طبقه بندی: داستان، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب،
برچسب ها: عروس فریبكار، مارگریت آتوود،
[ 7 خرداد 92 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ ]
نقد تطبیقی رمان‌های «سووشون» و «رگتایم»
بخش اول


مقدمه:

ادبیات تطبیقی ما را با ادبیات، فرهنگ، اندیشه، جامعه و تاریخ كشورهای دیگر آشنا كرده و تأثیرات آن را بر ادبیات نویسندگان داخلی و خارجی آشكار می‌كند.

«دانشور» و «دكتروف»، هر دو نویسندگانی مطرح و صاحب‌نظر در ادبیات، فرهنگ و تاریخ جامعه خویش هستند. «سووشون» و «رگتایم» به ترتیب اثر دكتر دانشور و دكتروف است كه نویسندگان آنها تاریخ كشور خود را در محدودة زمانی خاص، مورد نقد و تحلیل قرار می‌دهند و بینشی عمیق و اطلاعات مفید دربارة علل بحران‌های سیاسی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی و... به خوانندگان می‌دهند. از این رو در این تحقیق این دو اثر از لحاظ درونمایه، سبك و ویژگی‌های تاریخی، اجتماعی و ... مقایسه و تحلیل شده است.

رگتای و سووشون، هر دو نقدی است بر توسعه‌طلبی و زیاده‌خواهی‌های كشورهای غربی، از جمله آمریكا و انگلیس و مبارزة ستم‌دیدگانی است كه با این زیاده‌خواهی می‌جنگند.

بررسی ادبیات تطبیقی در عرصه‌های ملی و جهانی بسیار سودمند است. آشنایی با ادبیات بیگانه و مقایسة آن با ادبیات ملی، منجر به كاهش تعصب بی‌مورد نسبت به زبان و ادبیات ملی خواهد شد. مطالعه كتب تاریخی، جامعه‌شناسی، اگرچه ما را با تاریخ و فرهنگ یك كشور آشنا می‌كند؛ ولی هرگز نمی‌تواند ژرفا و عمق روحیات، خواسته‌ها و روابط بین انسان‌ها را بیان كند. از این رو همواره بسیاری از مشكلات، اضطراب‌ها و سرگردانی‌های پیچیده انسان‌ها، در این كتب بیان نشده و ناگفته می‌ماند.

بیان زوایای پنهان روح انسان و رفتارهای فرد و جامعه در مقابل پدیده‌های مختلف تاریخی و تأثیرگذاری از این رهگذر بر اذهان و اندیشه‌ها، كاری است كه بیشتر از عهدة رمان‌های بزرگ و برتر جهان برآمده است. تأثیر این رمان‌ها بر جامعه به گونه‌ای بوده كه منجر به تغییر در فرهنگ و روش زندگی، سیاست، قوانین اجتماعی و حكومتی شده است.

سیمین دانشور و ادگار لارنس دكتروف، هر دو از متفكران و نویسندگان برجستة عصر حاضر هستند كه آثارشان به زبان‌های مختلف ترجمه شده و از جنبه‌های مختلف تاریخی، سیاسی، اجتماعی و ... قابل نقد و تحلیل است. در این تحقیق، دو اثر ارزشمند سووشون و رگتایم كه به ترتیب نوشتة سیمین دانشور و دكتروف است، از لحاظ ساختار، سبك ادبی، درونمایه و ... مورد مقایسه و تحلیل قرار گرفته است.

«رگتایم» رمانی تراژدی و طنزآلود است. تراژدی غم‌انگیزی از قتل انسان و انسانیت به نفع صنعت، مدرنیسم و سودجویان فرصت‌طلب. دورانی كه مبارزة حقوق مدنی، حقوق زنان و جنبش‌های كارگری شكل گرفت كه همزمان با ورود به صنعت نوپای سینما و جنگ جهانی اول بود.

«دكتروف» با هجو تاریخ و زمان به زبانی طنزآمیز، عمیق‌ترین تراژدی نابودی بشر به دست خود را همگام با آهنگ غم‌انگیز موسیقی رگتایم بیان می‌كند.

سووشون ادامة رخنه این فرصت‌طلبی به سرزمینی دیگر است. داستان مقاومت دلیرانی كه به تنهایی با این فرصت‌طلبی می‌جنگند؛ تا شاید به آیندگان درس مقاومت و پایداری تا رسیدن به زندگی شرافتمندانه دهند. ستمدیدگان این توسعه‌طلبی در داستان رگتایم و سووشون در جنگ با مزدوران كشته می‌شوند. مزدورانی كه به خاطر رسیدن به آرزوهای حقیر، در این سوی دنیا مردم را به كشتن می‌دهند؛ تا در نهایت در آن سوی جهان افرادی چون مورگان، كارنگی و ... ثروتی عظیم را در مقبره‌های خود مخفی كنند.


برای خواندن ادامه مقاله لطفا اینجارا کلیک نمایید

طبقه بندی: داستان، داستان ایرانی، داستان خارجی، داستان زنان، نقدو نظر، نقد و نظر آثار ایرانی، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب،
برچسب ها: نقد تطبیقی رمان‌های «سووشون» و «رگتایم»، سووشون، رگتایم، سیمیم دانشور، دکتروف،
[ 19 اردیبهشت 92 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ ]

ناتالیاگینزبورگ، نویسنده ایتالیایی است كه بیشتر آثارش به زبان فارسی ترجمه شده است. او را بیشتر با رمان‌هایی مثل «میكله عزیز» می‌شناسیم و با نثر ساده و محكمش. گینزبورگ در ۱۴ ژوئیه ۱۹۱۶ در پالرمو به دنیا آمد و خیلی زود به عنوان نویسنده ایتالیایی مشهور شد. بیشتر آثارش به روابط خانوادگی، سیاست و فلسفه می‌پردازد. نام خانوادگی او در اصل لِوی بود كه پس از ازدواجش با لئون گینزبرگ، روزنامه‌نگار سیاسی، مقاله‌نویس، مترجم روسی‌الاصل و از بنیان‌گذاران انتشارات «اینائودی»، نام خانوادگی شوهرش را به كار برد.

با شروع جنگ جهانی دوم، او به همراه لوی، به «ابروتز» تبعید شد كه بخشی از خاطرات این دوره در داستان كوتاه «زمستان در ابروتز» نقش بسته است. گینزبورگ در سال 1942 نخستین كتاب خود را تحت عنوان «جاده‌ای كه به شهر می‌رود» منتشر كرد و به دلیل محبوس بودن اكثر اعضای خانواده، نام مستعار «الساندراتور نیمپارته» را مورد استفاده قرار داد.

این نویسنده كه مدت‌ها مورد بی‌مهری منتقدین قرار داشت، در سال 1963 با نگارش «الفبای خانوادگی» و كسب جایزه «استره‌گا» نظر آنان را متوجه خود ساخت. اما در سال 1973 با رمان «میكله عزیز» كه داستان آن از طریق مراسلات فرزند و مادر پیگیری می‌شود، به موفقیت تازه‌ای دست یافت. ناتالی گینز بورگ سرانجام در سال 1991 در شهر رم ایتالیا از دنیا رفت.

آنتونیا شركا، مترجم ایتالیایی- فارسی كتابی از گینزبورگ را ترجمه و روانه بازار كرده كه به آثار پیشینی كه از این نویسنده می‌شناختیم چندان شباهتی ندارد و ما را با چهره‌ای دیگر از این نویسنده آشنا می‌كند.

این اثر با عنوان «هرگز از من مپرس» در دهه هفتاد و در سنین كهنسالی گینزبورگ نوشته شده است و مجموعه‌ای از نوشته‌ها و یادداشت‌های گینزبورگ است كه حوزه‌هایی نظیر داستان‌ كوتاه، خاطره، مونولوگ، تك‌نگاری، نقد سینما، نقد نقاشی، نقد تئاتر و... را دربرمی‌گیرد. نویسنده در این مطالب از دیدگاه‌های فلسفی و مذهبی خود نیز سخن گفته است. البته این بدین معنی نیست كه نویسنده ادعا داشته باشد كه در همه این زمینه‌ها متخصص است بلكه در شروع نوشته‌هایش موضعی كاملا متوازعانه اتخاذ می‌كند. مثلا در ابتدای نوشته‌ها تاكید دارد كه در زمینه‌هایی مثل نقاشی، سیاست یا... متخصص نیست. او در این كتاب حرف‌های كلی را در ابتدای نوشته خود نمی‌آورد، بلكه می‌كوشد مخاطب را با نرمی با خود همراه كند و بدین وسیله وی را در جریان دیدگاه‌هایش قرار دهد. گینزبورگ در این كتاب به مقایسه افراد با دیگر هم‌صنفان و به قیاس آنها با خودشان نیز می‌پردازد؛ مثلا چارلی چاپلین را با باستر كیتون مقایسه كرده.

شاید چندان درست نباشد كه اسم مجموعه مقاله را بر این كتاب بگذاریم زیرا نوشته‌های این مجموعه شخصی هستند و بیشتر می‌توان نام جستار را بر آنها گذاشت تا مقاله. گینزبورگ در این جستارها سلایق و علائق شخصی‌اش را مطرح می‌كند و اگرچه با سماجت دلایلی برای آنها می‌آورد ولی این دلایل چیزی را ثابت نمی‌كند و بازهم دلایلی شخصی محسوب می‌شوند. برای نمونه در بخشی از مقاله هرگز از من مپرس چنین می‌آید:
«وقتی برای تماشای لوهن گرین به تئاتر رفتم، توی ذوقم خورد. دیدم كه قوی داستان كوچك است، چیزی مثل یك غاز، لوهن گرین پیر پسری است با كلاهخود گنده‌ای به سر كه بی‌ریختش كرده. السا هم با آن دم اسبی زردرنگ، یك پیردختر كوتوله است. این السا كجا و آن موجود بالداری كه در خیال من لانه داشت كجا. به مادرم گفتم اپرا را در تئاتر دوست ندارم چون موسیقی، كلام را می‌پوشاند.»

با این همه قلم روان این نوشته‌ها، سبكی خاص به آنها داده كه شبیه به نوشته‌های روزنامه‌ای است. در پایان هر نوشته، خواننده شاید با نویسنده هم‌رای نشده باشد اما مسلما نویسنده توانسته خواننده را قانع كند كه به نظرش احترام بگذارد و احتمالا اندكی به آن فكر كند.

یكی از ویژگی‌های عمده این نوشتارها حضور انبوهی از خاطرات شخصی كوچك و بزرگ است كه علاوه بر جذاب‌تر كردن كتاب حالتی داستان‌گونه به نوشتارها داده است انگار كه روح نویسندگی و قصه‌گویی گینزبورگ در همه جا حضور دارد حتی در نوشتارهایی كه به نقد و تحلیل هنری و ادبی نزدیك می‌شوند. اینها به علاوه حضور احساسات عریان نویسنده باعث شده كلیت كتاب از حالت خشك و علمی یك مجموعه مقاله خارج شود و رنگ و بویی احساسی به خود بگیرد.

این مسئله باعث شده كه گاهی نویسنده از كنار هم گذاشتن احساسات و شور و هیجان، نتایجی كلی و قابل بحث ارائه دهد. برای نمونه در نوشته تبانی مرغ‌ها آمده: «ما در كودكی روی كتاب‌ها اشك ریخته‌ایم. در غم و اندوه غوطه خورده‌ایم. قهرمان‌های كودكی ما تحت تعقیب بودند. آش و لاش می‌شدند. قربانی‌های سرنوشتی بی‌رحم و نامادری‌هایی بدجنس بودند. اما به هر حال قهرمان بودند. امروزه در كتاب‌ها قهرمان نداریم.» كتاب «هرگز از من مپرس» اگر چه كتابی قابل استناد و محققانه نیست ولی بدون شك كتابی است كه خواندن آن را در فراغت یك بعدازظهر روز تعطیل لذت بخش است.

محمد كیانی - تهران امروز




طبقه بندی: داستان، داستان خارجی، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب، خبر،
برچسب ها: ناتالیا گینزبورگ، هرگز از من مپرس،
[ 6 اردیبهشت 92 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ ]

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از آژانس خبر آناتولی، دانشگاه بغازیچی استانبول که میزبان این دو چهره برجسته ادبیات بود، این سمینار را با عنوان «دیالوگی درباره واقعیت، داستان، تاریخ» برگزار کرد. این دو نویسنده که به عنوان میهمانان این سمینار حضور داشتند، در جمع دوستداران آثارشان درباره رمان و نویسندگی در جهان معاصر صحبت کردند.
دیدار اکو و پاموک در استانبول

این دو به تشریح این مساله برای دانشجویان شرکت کننده در این سمینار پرداختند که چگونه نویسنده شدند و از تجربیات شخصی خود در قالب شوخی و جدی سخن گفتند. پاموک توضیح داد که او می خواست یک رمان نویس تنها باشد. اکو از سوی دیگر گفت وقتی جوان بود رمان نوشتن را کنار گذاشت چون فکر می کرد به اندازه کافی استعداد ندارد و تا روزی که در حال نوشتن پایان نامه دانشنامه اش شد، دیگر به این مساله فکر نکرد. او گفت: استاد راهنمایم به من گفت تز تحصیلی ام را چنان نوشته ام که انگار یک رمان کارآگاهی نوشته ام. او اشتباه کرد که فکر می کرد من کار درستی انجام نداده ام. چون من همه عمرم در حال نوشتن مقاله هایی بوده ام که مثل رمان های کارآگاهی بودند و آن روز تصمیم گرفتم یک رمان کارآگاهی بنویسم.

پاموک نیز گفت دوستانش به او می گویند که دچار پارانویا و توهمات است. وی گفت : چطور می توانم دچار پارانویا نباشم؟ تقریبا 35 سال است که رمان نویس هستم و این بخشی از پارانویا داشتن است. پس از پاموک اکو گفت: شما یک استاد مسلم در زمینه مقالات پارانویایی هستید. از شما متشکرم که در این باره به بهترین شکل توصیح دادید.

اکو افزود: فکر نمی کنم که باید پارانویا داشته باشی تا بخواهی داستان های توهمی بگویی. شعار من این است: «دکتر، همه پارانویایی ها دنبال من هستند.» و به این معنی است که من از سوی توهمات محاصره شده ام ولی یکی از آن‌ها نبوده ام.

ویولی استاد ایتالیایی که مدیریت برنامه را برعهده داشت، در این بخش از آن ها خواست تا در این باره صحبت کنند که چرا تصمیم گرفته اند، نویسنده شوند.

پاموک گفت که از هفت سالگی تا 22 سالگی می خواست نقاش شود. او همچنین گفت اما از آنجا که خانواده اش دنبال مهندسی بودند، او به تحصیل در رشته معماری در دانشگاه تکنیکال استانبول پرداخت.

او گفت: در هر حال، کمی بعد، به این نتیجه رسیدم که می خواهم تنها زندگی کنم. هرگز نمی خواستم در زندگی ام به دیگران دستور بدهم که کاری انجام بدهند، یا دیگران به من دستور بدهند که کاری انجام بدهم. می خواستم یک زندگی تنها با تفکرات گسترده داشته باشم.

او گفت: همین به من نشان داد که فهمیدم نمی توانم یک نقاش باشم و بعد به خودم گفتم چطور است یک رمان نویس بشوم؟

تنها برنده جایزه ادبی نوبل ترکیه گفت: رمان نویس شدم چون حرف هایی برای گفتن داشتم. صادقانه بگویم، چیزهایی که نیاز دارم تا بگویم بعدها به سراغ من آمدند. می خواستم نویسنده باشم چون یک زندگی برای خودم می خواستم. من ادامه دادم و موفق شدم و از این بابت خوشحالم.

اومبرتو اکو در بخش مربوط به خود درباره این که چگونه تصمیم گرفت یک رمان نویس شود توضیح داد و در این باره گفت: بعضی مردم بانک می زنند، بعضی ها بیمارند، بعضی های از کوه بالا می روند و من رمان می نویسم. ما نمی توانیم درباره انتخاب مردم صحبت کنیم.

اکو گفت هرچند نوشتن داستان را از سنین پایین شروع کرد، اما بعد به این نتیجه رسید که در این زمینه استعدادی ندارد و نوشتن رمان را کنار گذاشت.

وقتی او تز دانشگاهش را ارایه می کرد توجه استاد راهنمایش به زبانی که او برای نوشتن این تز به کار برده بود جلب شد و گفت این‌ها نتایجی از یک تحقیق علمی است اما تو با زبانی که یک رمان جنایی نوشته می شود، این نتایج را بیان کرده ای.

اکو گفت: استاد من حق داشت، اما این درست نبود که بگوییم زبان آن پایان نامه اشتباه بود. فکر می کنم همه محققان علمی باید از زبان رمان کارآگاهی و همه معماهایش برای بیان یافته هایشان استفاده کنند.

خالق «به نام گل سرخ» افزود: به همین دلیل است که من رمان های فلسفی را به شکل رمان جنایی می نویسم و سرانجام تصمیم گرفتم که به سراغ یک رمان کارآگاهی بروم.

در پایان این نشست پاموک گفت خیلی خوشحالم که اکو را اینجا می بینم. او یک رمان نویس بزرگ است و من واقعا از این که بخشی از این رویداد بوده ام، به خودم می بالم. من چیزهای زیادی از او یاد گرفته ام.

اکو اما با یک شوخی این نشست را به پایان برد و گفت: در حقیقت من نمی توانم حرف های او را تکرار کنم زیرا این یک سرقت ادبی محسوب می شود.

برای شرکت در این برنامه دانشجویان زیادی حضور یافته بودند و تا روی سن این نشست پر از مخاطبانی بود که به شوق دیدار این دو چهره برجسته ادبیات معاصر شرکت کرده بودند.

این سمینار از سوی دانشگاه بغازیچی برای گرامیداشت صدو پنجاهمین سال تاسیس آن و نیز با همکاری سفارت ایتالیا و مرکز فرهنگی ایتالیا در ترکیه برگزار شده بود.




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، خبر، داستان، داستان خارجی،
برچسب ها: دیدار اکو و پاموک در استانبول،
[ 25 فروردین 92 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ ]

این کتاب شامل هفت گفت‌وگوی فرناندو سورنتینو، نویسنده و روزنامه‌نگار آرژانتینی با خورخه لوییس بورخس، نویسنده شهیر قرن بیستم آمریکای لاتین است. 

تصویر روی جلد کتاب

بورخس در سال 1899 در آرژانتین به دنیا آمد. او مدتی به عنوان رییس کتابخانه ملی آرژانتین فعالیت کرد و همچنین استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه بوئنوس آیرس نیز بود. بیشتر آثار این نویسنده مشهور جهانی به فارسی ترجمه شده است. 

بورخس در مقدمه‌ خود بر این کتاب آورده است که سورنتینو نوشته‌هایش را بهتر از خود بورخس می‌شناخته و جلسات این مصاحبه‌ها بیشتر به بازجویی شباهت داشته است. 

سورنتینو متولد 1942 است. او علاوه بر نگارش داستان‌های کوتاه، تحقیقات متعددی نیز درباره ادبیات آمریکای جنوبی، به ویژه آرژانتین، انجام داده و منتشر کرده است. 

در بخشی از مقدمه این کتاب آمده است: «به اعتقاد منتقدان و صاحب نظران ادبی، این کتاب جامع‌ترین و کامل‌ترین گفت‌وگویی است که با بورخس انجام شده است و تصویری دقیق از این نویسنده بزرگ و عقاید و آرائش به خواننده ارایه می‌دهد.» 

همچنین در این مقدمه درباره تاریخ و زمان گفت‌وگوهای سورنتینو و بورخس آمده است: «این مکالمات در 1972 ضبط و در 1974 آماده چاپ شد، اما به خاطر اظهارات صریح سیاسی بورخس تا 1976 و زمان سقوط ایزابل پرون منتشر نشد. ایزابل پرون، همسر و معاون رییس جمهور وقت آرژانتین خوان پرون بود که پس از مرگ او به عنوان رییس جمهور این کشور انتخاب شد، اما در سال 1976 طی کودتایی نظامی از قدرت کنار رفت.» 

«گفتگو با بورخس» فرناندو سورنتینو، با ترجمه حسین یعقوبی، در شمارگان هزار و 100 نسخه، 133 صفحه و بهای چهار هزار و 500 تومان، از سوی انتشارات مروارید منتشر شده است. 

«مرگ در می‌زند» و «هرج و مرج محض» هر دو اثر وودی آلن، «خرمگس و زن ستیز» اثر مری ماسکری و «الفبای تقلب؛ مجموعه داستان‌های طنز خارجی»، «استادان تبسم؛ طنز نویسان برجسته جهان» از جمله ترجمه‌های منتشر شده حسین یعقوبی‌اند که از سوی این ناشر به چاپ رسیده‌اند.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)،




طبقه بندی: معرفی کتاب، خبر، داستان، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: بازجویی بورخس در «گفتگو با بورخس»،
[ 19 فروردین 92 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ ]

او مجموعه «برادرم رمضان» را در کارنامه‌اش دارد. این مجموعه از ۱۱ داستان تشکیل شده و بیشتر آن‌ها به روایت زندگی زنان جوان می‌پردازند؛ زنانی که بیشتر آن‌ها افغان هستند اما نه از دغدغه جنگ و آوارگی می‌گویند و نه به کلیشه‌های مرسوم درباره زنان افغان دامن می‌زنند. آن‌ها مثل همه زنان هستند و مسائلشان، عاشق شدنشان، گریه کردنشان، دلهره داشتن‌هایشان شبیه بقیه است. گفت‌وگوی کوتاه من با این نویسنده جوان که می‌گوید می‌خواهد در کتاب بعدی‌اش متفاوت باشد را می‌خوانید:

تینا جان! نوشتن را از کی شروع کردی؟

تینا محمد حسینی - همیشه برایم سخت بوده که خودم را روایت کنم یا اینکه از روزمرگی‌هایم برای کسی حرف بزنم. بین دوستانم همه به من می‌گویند تینای ساکت و کم‌حرف. بیشتر داستان‌هایم فراواقعی هستند زیرا زندگی واقعی و روایت روزمرگی نوشتن مرا خیلی برنمی‌انگیزند. همیشه می‌خواستم طور دیگری بنویسم.

نوشتن را تقریبا از سال ۸۱ شروع کردم و خیلی اتفاقی. تا آن زمان هم از نوشتن اطلاعی دقیقی نداشتم و فکرش را نمی‌کردم که روزی نوشتن دغدغه من بشود و بنویسم. به تئا‌تر علاقه خاصی داشتم که تا حد چند جشنواره داخلی و ملی پیش رفت. نوشتن را پیش آقای فرهاد فیروزی آغاز کردم از‌‌ همان سال. اما کار نوشتن مداوم پیش نرفت یعنی مستمر نبود به دلایل شخصی. اما سال ۸۷ بود که به پیشنهاد آقای فیروزی مجموعه داستانم را جمع کردم و سپردم به ناشر.

توی داستان «هرجا که می‌روی تنها نباشی» از کسی نوشته‌ای که خواب‌هایش را می‌نویسد. نکند این تویی که خواب‌هایت را می‌نویسی؟ این فراواقعی نوشتن در بعضی از داستا‌‌ن‌هایت به جایی می‌رسد که از تجزیه شدن یک آدم حرف می‌زنی و جایی دیگر از باز شدن آسمان و افتادن یک آدم وسط بساط کنار خیابان یک عروسک‌فروش.

من هیچوقت خودم را نمی‌نویسم. گاهی نویسندگان از خواب‌هایشان وام می‌گیرند که برای من هم اتفاق افتاده اما نه در همه داستان‌هایم. فقط داستان هلی‌کوپتر بوده و در بقیه داستان‌های مجموعه ایده کاملاً در ذهنم شکل گرفته و به آن پرداخته‌ام. اما اینکه فقط خواب دستمایه کارم باشد نه. خواب‌ها گاهی ایده خوبی می‌دهند که می‌توان فضای فراواقعی خوبی در داستان ایجاد کرد و آفرید.

داستان‌هایت- چه واقعی‌ها و چه فراواقعی‌ها- خیلی نرم و خاکستری هستند. در داستان «برادرم رمضان» داری از واقعه مرگ برادر حرف می‌زنی اما نه از کلمه‌هایی با بار احساسی استفاده کرده‌ای و نه تلاش کرده‌ای مسأله را تراژیک جلوه دهی. این فضای خاکستری چطوری در داستان‌های تو ایجاد شده آن هم در شرایطی که خیلی از داستان‌های معاصر فارسی به سمت تلخی متمایل هستند.

داستان‌های مدرن در واقع خاکستری هستند و از فضای سیاه و سفید بودن دور می‌شوند. به تبع من هم سعی کرده‌ام که فضای داستان‌هایم سیاه و سفید نباشد و نگاه خاکستری جریان داشته باشد. دوست دارم وقتی مخاطب داستان را می‌خواند آن تلخی یا احساس، بعد از خواندن در ذهن مخاطب بماند بدون اینکه در داستان آمده باشد.

زن در داستان‌های تو نقش محوری دارد. اصلاً بهتر است بگویم در کارهایی که من از تو خوانده‌ام مرد‌ها شبیه سایه هستند. یا حضور ندارند یا اگر دارند خیلی کمرنگ‌اند...

به‌هر حال من زن هستم، و خب، شخصیت‌های اول من طبعاً در وهله اول زن هستند. همیشه لایه‌های درونی و دنیای ناشناخته زن‌ها برایم جذاب بوده. در مجموعه داستانم چون کتاب اولم محسوب می‌شد سعی شد داستان‌هایی کنار هم قرار بگیرند که تقریباً نزدیک به هم باشند. شاید به همین خاطر است که راوی زن بیشتر است.

اما انگار تاثیر زن‌ها در زندگی‌ات بیشتر بوده؟

مادرم تأثیر زیادی در شکل‌گیری شخصیت زن‌های پخته من داشت. جایی که در آن زیست کرده‌ام و خانواده‌هایی که با‌هاشان ارتباط داشتم حضور پدر و مرد در زندگیشان سایه‌وار است. زیرا پدر از صبح زود تا دیر وقت شب سرکار است. مخصوصاً در خانواده‌های افغان، وقتی می‌آیند همه خوابند و عملاً بچه‌ها پدر را نمی‌بیند و یا اگر هم باشد کمتر می‌بینند و این فضا در ذهنم مانده و تأثیرش را روی داستان‌هایم گذاشته. اما عمداً مرد‌ها را کنار نمی‌گذارم و در داستان می‌بینید که حتی وقتی نیستند سایه‌هایشان باز هم حضور دارد.

خیلی از داستان‌های تو از حضور مرد‌ها هم اثری دارند. حتی مردهایی که یک طرف مسأله هستند. اما تلاش نکرده‌ای این حضور را پررنگ کنی. توی داستان «شاید یادش نمی‌افتاد» با اینکه مرد‌ها دردسرساز هستند تو اصلاً به آن‌ها نقش منفی نداده‌ای. مثل اطین است که نادیده می‌گیری آن‌ها را. این نادیده گرفتن به چی برمی‌گردد؟

اشاره می‌کنم به سوال قبلیتان که راجع به خاکستری نگاه کردن به دنیای اطراف ماست. خب، وقتی ما این‌طور به دنیا نگاه کنیم پس هیچ چیز بد یا خوب معنا پیدا نمی‌کند و همه چیز بینابین است. در واقع اصلاً نمی‌خواستم نقش مرد‌ها نادیده گرفته شود و اینکه دنیای مرد‌ها را از زن‌ها جدا کنیم چون در تعامل با یکدیگرند و نمی‌خواستم تفاوتی بینشان باشد و خودم تا به حال حس نکرده‌ام در داستان. زنان و مردان دوشادوش هم و در کنار هم هستند، اما خب، زن‌ها بیشتر پایه و اساس زندگی را محکم نگه داشته‌اند.

شاید زندگی پرفراز نشیبی داشته ای- مثل خیلی‌های دیگر- اما توی داستا‌‌نهایت زبان به گلایه و جیغ و داد باز نکرده‌ای. این خوب است اما نمی‌ترسی زیاد از حد به سمت خاکستری بودن پیش بروی و این خسته‌کننده بشود؟

در مورد آینده فقط می‌توانیم امیدوار بمانیم و تمام تلاشمان را بکنیم ما با تجربه‌های زیستیمان می‌نویسیم. می‌دانم کتاب بعدی‌ام متفاوت خواهد بود با کتاب اولم، چون قرار نیست خودم را تکرار کنم در کتاب بعدی؛ و قبل از اینکه مخاطب را پس بزند خودم را پس خواهد زد. جذابیت سوژه یکی از مواردی است که مرا به سمت نوشتن می‌کشاند، مدام در حال دیدنم و هر پدیده‌ای که می‌بینم تأثیر خودش را بر من می‌گذارد و حتی اگر بعد‌ها هم مستقیماً از آن‌ها استفاده نکنم، جایی در داستان‌هایم رد پایشان باقی خواهد ماند. برای همین کارهای بعدی متفاوت خواهند بود، چون من آدمی متفاوتی خواهم بود.
نقل از http://www.vwanews.comخبرگزاری
ندای زن - اولین خبرگزاری زن در افغانستان




طبقه بندی: داستان، داستان زنان، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
[ 18 اسفند 91 ] [ 09:25 ق.ظ ] [ ]

                                       بنیان‌گذار رمان انگلیسی

         هنری فیلدینگ، خالقِ تام جونز و بنیان‌گذار رمان انگلیسی


فیلدینگ در این رمان ریاکاری و دو چهرگی جامعه آن روز انگلستان را ترسیم می ‌کند و مفاهیمی مثل شرف، عشق، خیر خواهی، مسیحیت و زیبایی را در این رمان زیر و بالا می ‌کند تا پرده پندار زمانه را بدرد و رویا و خود فریبی را در روشنایی آفتاب این رمان نمایان کند.

هنری فیلدینگ

فلسفه انگلیسی تجربه ‌گرا و خواهان فهم جهان است. ادبیات داستانیِ متعلق به انگلستان هم، به تبع، برای نقد زمان حال و ایجاد تغییر و بهبود زندگی مردم جان می ‌گیرد. شاید از همین جاست که بسیاری از سیاست ‌مداران انگلیسی اهل ادب و قلم می ‌شوند. چارلزدیکنز و دیزراییلی، نویسنده و نخست وزیر قرن نوزده، از آن جمله‌ اند. از همان آغاز نوزایی (رنسانس) زبانی که در متن ‌های داستانی و تاریخی انگلیسی به کار گرفته می ‌شود زبان اشراف و تحصیل ‌کرده‌ های فضل ‌فروش نیست. زبان مردمی است که می ‌خواهند، با هر آنچه که دارند، در مقابل زبان فاتحان رومی، فرانسوی و آنگلوساکسون قد علم کنند.

هنری فیلدینگ در آوریل 1707 در شهر"ایست استور" در "سامرست" انگلستان متولد می ‌شود. او مالک تحصیل‌ کرده ‌ای است که زبان گفت ‌وگویی را برای هزل و هجو جامعه سده هجدهم انگلستان و تکانی به آن جامعه طبقاتیِ به کار می ‌گیرد و رمان و یا به زبان خودش تاریخ یا سرگذشت " تام جونز، کودک سر راهی" را به همین قصد می ‌نویسد. پدرش نجیب ‌زاده اصیل ولی نالایقی است، که ثروت خانوادگی را تار و مار می ‌کند، و مادرش از خانواده استخوان ‌داری می ‌آید. هنری در کالج«اتون» ادبیات روم و یونان باستان می ‌خواند. به دانشگاه می ‌رود تا حقوق بخواند ولی خیلی زود عطای آن را به لقایش می ‌بخشد و شروع به نوشتن می ‌کند. نوزده ساله است که نمایش‌ نامه« عشق در چند پرده» ‌اش روی صحنه می ‌رود و با اقبال رو به ‌رو می ‌شود. سفری به هند می ‌رود و در آن ‌جا آشنایی بیشتری با ادبیات کلاسیک پیدا می‌ کند. او هم‌ چنان نمایش‌ نامه ‌نویس است و از میان نوشته ‌هایش «تام بندانگشتی» شاخص‌ ترین می ‌شود. ولی آن ‌چه بعدها نام او را جاودانه می ‌کند همان "تام جونز، کودک سر راهی" است. او تمام قریحه و دانش خود را به کار می ‌گیرد تا، برای اولین بار در رمانِ انگلیسی به جایِ قهرمان، ضدِ قهرمانی را علم کند. او از حرام ‌زاده ‌ای بی‌ اصل و نسب شخصیتی می‌ سازد که هنوز که هنوز است الگوی کلی بسیاری از داستان ‌های بلند انگلیسی ‌زبان‌ ها است. کتاب تام جونز در زمانی نوشته می‌ شود که رمان فقط به معنی داستان مطرح نیست و تخیل جایِ چندانی در آن ندارد. خوانندگان از رمان واقعیت قابل اثبات تاریخی را اراده می ‌کنند و فیلدینگ، به گواهی سایر آثارش، می‌ نویسد تا شاید تغییری در قضا بدهد و بفهمد و بفهماند.

سروالتر اسکات گفته: «تام جونز حقیقت و سرشت واقعی انسان را می ‌شناساند.» و به حق هم چنین است. تام جونز داستانی است که ساده و روستایی آغاز می ‌شود و با خردمندی و پختگی قهرمان اصلی ‌اش، همان کودک سر راهی، به انجام می ‌رسد و نویسنده آن زبان نوشتاری انگلیسی را هم ‌سنگِ زبان فرهیختگان زمانش، لاتین، بالا می ‌کشد.

این رمان تجربی است و سطوح مختلف آدم پردازی و"ارتباط خواننده و اثر و مؤلف" در آن تکوین پیدا می ‌کند. صحنه ‌های خنده ‌دار میان‌ پرده آن برای تغییر ذائقه خوانند‌ه ‌ای است که همیشه گرفتار خواندن نثر منشیانه بوده. این کتاب همه چیز، درباره شکل و محتویی رفتار انسانی، را به مخاطب‌ های قرن هجدهمی خود شیرفهم می ‌کند، خودِ هنری فیلدینگ این شیوه نوشتن را"قلمروی تازه نوشتن" می ‌نامد.

منتقد معاصری می ‌گوید که فیلدینگ از چهار عنصر نبوغ، انسانیت، دانش‌ آموختگی و تجربه بهره ‌مند است و می‌ تواند"سرشت" را با فکر و عقل قوام بدهد. فیلدینگ باور دارد که بین رفتارهای نادرست انسانی و علل مندرج در روزگار زیست همان انسان رابطه علت و معلولی هست و نویسنده باید به دقائق آن دست پیدا کند. او که سال‌ های سال نمایش‌ نامه ‌های خنده ‌دار نوشته است حالا دست به نوشتن رمان تام جونز می ‌زند تا جامعه آن روز انگلستان را به خودش و دیگران بشناساند. تا شاید، شاید، تغییر و بهبودی در آن جامعه صورت پذیرد.

تام جونز بچه سر راهی است که شبی در رخت خواب آدم ثروتمندِ نیکوکاری، به نام آلورتی، پیدا می ‌شود. آلورتی که مردی ساده دل ولی اهل دانش و فضل است تام جونز را تحت حمایت می ‌گیرد. پا به ‌پای خواهرزاده خود او را پرورش می‌ دهد و همه نوع امکانات تحصیلی و رفاهی برایش فراهم می‌ کند. اما بعدها ...

رمان تام جونز به سال 1749 منتشر می ‌شود. این رمان هجده کتاب دارد و هر کتاب شامل فصل‌ های زیادی است. هر فصل، یا باب، آن با یک «مقاله ‌طوری» شروع می‌ شود که در آن نویسنده راجع به شیوه نوشتاری و سبک خود توضیحاتی می‌ دهد و یا سعی می ‌کند آدم ‌های داستانی و علت رفتارهای آن‌ها را برای خواننده روشن کند. فیلدینگ دلِ خوشی از نقدهای آبکی روزگار خود ندارد و در بسیاری از این «مقاله ‌‌طورها» به منتقدین نیش می‌ زند و به رخ‌ شان می ‌آورد که برایش پشیزی نمی‌ ارزند.

خیلی از نویسنده ‌های سده ‌های بعد از این شیوه نوشتن او تقلید می ‌کنند، جورج الیوت نمونه برجسته آن‌ ها است. آندره ژید گفته: «با خواندن این کتاب فهمیدم که چقدر از تکنیک کم می ‌دانم.» نثر منثور فیلدینگ در این دیباچه ‌های آغازین هر فصل مطنطن و آهنگین می ‌شود، که شاید امروزه کمی بی ‌ربط، زائد و یا متکلف به نظر برسد، اما آن زمان نوعی هم‌ سنگ‌ سازیِ زبان عوامانه انگلیسی بود با زبانِ لاتین- که گنده‌ دماغ‌ ها آن را به کار می ‌بردند.

اگر بخواهیم پی ‌رنگ پیچیده رمان تام جونز را خلاصه کنیم این گونه می‌ نویسیم: «تام جونز بچه سر راهی است که شبی در رخت خواب آدم ثروتمندِ نیکوکاری، به نام آلورتی، پیدا می ‌شود. آلورتی که مردی ساده دل ولی اهل دانش و فضل است تام جونز را تحت حمایت می ‌گیرد. پا به ‌پای خواهرزاده خود او را پرورش می‌ دهد و همه نوع امکانات تحصیلی و رفاهی برایش فراهم می‌ کند. اما بعدها از او آزرده می ‌شود و از خانه‌ می ‌راندش. اولین بار که آلورتی از تام دلگیر می ‌شود به دلیل نردِ عشقی است که تام با "مولی سگریم" دختر شکاربان آلورتی می‌ بازد و بار دوم عشقِ بی ‌دروپیکرِ جونز به سوفیا، دختر زیبا و ثروتمند شکارچی روباه، آقای وسترن، باعث و بانی این دلخوری می ‌شود. تام جونز همیشه در معرض خشم و بدخواهی کشیش فضل ‌فروشی به نام تواکوم و رقیبِ فیلسوف‌ منش ‌اش اسکویر است. عاقبت تام ساده‌ دل و خوش ‌طینت، اما خوش‌ گذران، قربانی سوء تعبیرهای خواهرزاده جوان آلورتی می‌ شود- که بر سر سوفیا با تام جونز خوش‌ قیافه رقابت دارد. تام جونز به ناچار پاشنه را ورمی‌ کشد و ترک یار و دیار می‌ کند. در این سفر و حضر همسفری دوست‌ داشتنی مثل پارتریج دارد که وجودش خواننده را به یاد سانچوپانزای دن ‌کیشوت می ‌اندازد. در این حین سوفیا که دل در گروی تام دارد و نمی‌ خواهد تن به ازدواج با بلافیل بدهد و تسلیم استبداد رای پدرش بشود از خانه فرار می ‌کند و به خانه یکی از اقوام لندنی خود می ‌رود. تام هم کشف می‌ کند که در واقع پسر خواهر آقای آلورتی است و در واقع همشیره مکرمه آقای الورتی بوده که او را به گیتی تحویل داده است. مکر و کید بلافیل بر ملاء می ‌شود و سوفیا هم بی‌ وفایی ‌های جونز را می‌ بخشد و پایان خوش داستان فرا می‌ رسد.»

فیلدینگ در این رمان ریاکاری و دو چهرگی جامعه آن روز انگلستان را ترسیم می ‌کند و مفاهیمی مثل شرف، عشق، خیر خواهی، مسیحیت و زیبایی را در این رمان زیر و بالا می ‌کند تا پرده پندار زمانه را بدرد و رویا و خود فریبی را در روشنایی آفتاب این رمان نمایان کند. او قبلاً در رمان کوتاه"شاملا"، که نقیضه ‌ای است بر"پاملای"ی ریچارد آندرسون، خدعه و ریای جامعه مرد سالار را عیان کرده و حالا در تام جونز تفاوت بین "عدالت و گشاده‌ دلی"، "عداوت و تنگ ‌نظری" و"بدخواهی و خوش‌ خیمیِ آدمی‌ زاده" را پیش چشم خوانندگان می ‌گذارد. او، مانند ارسطو، معتقد است که انسان خمیره‌ ای الستی و ابدی دارد و می ‌تواند مثل بلایفیل یک سره بد و سیاه و یا مانند آلورتی نیک‌ دل و روشن‌ ضمیر باشد. فیلدینگ تام جونز را نماینده واقعی ذات آدمی ‌زاده می ‌داند و از طریق ترسیم دو آدم داستانی خود، سکویر و تواکوم، فلسفه ‌بافی فاضلانه را در مقابل اخلاقیات مقدس‌ مآبانه قرار می ‌دهد و هر دو را به سخره می ‌گیرد.

در این کتاب فیلدینگ دیدگاه روایت ‌گر همیشه حاضر و ناظری را دارد که فکر می ‌کند جهان را به خوبی می‌ شناسد. او که به خوش‌ فطرتی انسان باور دارد شکّاک است ولی نا امید نیست. سبک نوشتاری او طوری است که نمی ‌گذارد خواننده در کتاب غرقه شود و فاصله خواننده را با متن نگاه می ‌دارد. در کتاب او نقش روایت‌ گرِ کتاب با آفرینش‌ گرِ متن از هم جداست و از این راه دو سطح آگاهی پیش چشم خواننده باز می‌ کند؛ سطح آگاهی روایت‌ گر- که در طول سر گذشت بصیرت پیدا می‌ کند- و قله ‌ای که نویسنده بر آن نشسته و از آن ‌جا به دنیای ساخته خود نگاه و با تردستی آدم ‌های داستانی ‌اش را جا به ‌جا می‌ کند. فیلدینگ کتاب خود را "حماسه ‌ای کمیک به نثر" می ‌داند.

بعد از مرگ همسر اول و ازدواج مجدد با ندیمه همسرش وضع مالی فیلیدینگ بد می ‌شود. در1748 دوستان کمک می‌ کنند و فیلدینگ بر مسند قضاوت دادگاهی محلی در "بواستریت" لندن می ‌نشیند. رمان تام جونز یک سال بعد از این منتشر می‌ شود و کمی بعد از انتشار آن فیلدینگ زمین ‌گیر می ‌شود. در چند سال باقی‌ مانده عمرش رمان"آیلیا" را می ‌نویسد و مجموعه ‌ای از مقالات خود منتشر می ‌کند. رمان تام جونز را هم با تجدیدِ نظرهایی به چاپ بعدی می ‌رساند. در 1754 دیگر حالش وخیم شده. به توصیه پزشکان به لیسبون پرتغال می‌ رود. در "خاطره سفر لیسبون" درباره تلاش بی ‌ثمرش برای بهبودی می‌ نویسد و چند وقت بعد در هشت اکتبر همان سال در لیسبون می ‌میرد و در گورستان انگلیسیان آن ‌جا به خاک سپرده می‌ شود.


منبع: گلستانه (شماره 112) - فریبا حاج دایی


طبقه بندی: معرفی نویسنده و...، داستان خارجی، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: بنیان‌گذار رمان انگلیسی، هنری فیلدینگ، خالقِ تام جونز و بنیان‌گذار رمان انگلیسی،
[ 26 بهمن 91 ] [ 07:17 ب.ظ ] [ ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

31 دسامبر آنتونی هاپکینز بازیگر بریتانیایی هالیوود که با بازی در نقش قاتل زنجیره ای در سه گانه «سکوت بره ها» به شهرت رسید، 74 ساله  شد.  فیلیپ آنتونی هاپکینز بازیگر بریتانیایی در 31 دسامبر 1937در ولز به دنیا آمد. وی در طول عمر هنری اش یک بار در سال  1991اسکار بهترین بازیگر بخاطر بازی در «سکوت بره‌ها» دریافت کرد. از دیگر دستاردهای وی در این عرصه دریافت جایزه گلدن گلوب در سال 2006برای یک عمر بازیگری است. هاپکینز امسال در نقش کارگردان مشهور سینما آلفرد هیچکاک به بازی پرداخت و بازی درخشانی از خود ارائه داد که انتظار می رود اسکار 2013 را برای این بازی به دست بیاورد.
گزارش زیر بخش هایی از گفتگوهای معروف او در اظهار نظر نسبت به بازیگری و نقش هایش است.




درباره جایزه اسکار

*این جایزه برای من اهمیتی ندارد. مردم در رفتار خود با نامزدهای دریافت اسکار اغراق‌آمیز و تملق‌آمیز برخورد می‌کنند. این جایزه بیشتر یک رقابت در شهرت است تا یک جایزه واقعی سینمایی! هنرمندان و سینماگران هم رفتار چاپلوسانه ای در مقابل برگزارکنندگان اسکار دارند. من به هیچ‌وجه نمی‌توانم این‌گونه رفتارها را تحمل کنم!





درباره بازی در نقش هیچکاک

*خیلی خوشحالم که می‌شنوم بازی ام را معرکه توصیف می کنند. راستش را بگویم وقتی ساخت فیلم تمام شد خیلی می‌ترسیدم. با خودم می‌گفتم فرار کنم و بروم در قطب شمال زندگی کنم. نمی‌دانستم دقیقا نتیجه کار چه شده است. خودم فیلم را اولین بار چندی پیش دیدم، البته نه همراه تماشاگران و به نظرم کار خوبی شده است. دیگر احساس ناامنی نمی‌کنم و از کار راضی هستم.



درباره اینکه آیا هیچکاک از بازی او راضی ست؟

*به نظرم بله، چون حس می‌کنم وقتی دارید با یک استاد کار می‌کنید، با کارگردانی مثل او نیاز به بازی کردن ندارید. داستان جالبی شنیده‌ام درمورد یک بازیگر متداکتور که با هیچکاک کار می‌کرد و با هم کنار نیامدند. بازیگر هیچکاک را دوست نداشت چون اجازه نداشت بر بازی‌اش کنترل داشته باشد. بازیگر به دنبال انگیزه بود و هیچکاک هم به او می‌گفت وقتی صحنه را گرفتیم انگیزه پیدا می‌کنی. آنها با هم کنار نیامدند چون هیچکاک می‌گفت این دوربین است که بازیگر را هدایت می‌کند. هیچکاک معرکه بود. او می‌دانست باید مثلا از کدام زاویه نما را بگیرد تا اگر می‌خواهد بازیگری شبیه یک قاتل باشد، شبیه یک قاتل بشود!




درباره رویاهای یک بازیگر

*همه ما آدم ها رویاپردازی می کنیم و سینما وسیله ای است که این رویاها را به صورتی تصویری به نمایش می گذارد. من بازیگر هم این رویاها را بازی می کنم. هریک از ما براساس روحیه و خلق و خویی که داریم، رویا می بافیم. یک بازیگر این امکان را دارد که خالق این رویاها در یک دنیای به ظاهر واقعی باشد. من بازیگر فقط در رویاهایم نیست که می توانم تبدیل به هر کاراکتری که دوست دارم بشوم یا به مکان ها و زمان هایی سفر کنم که آرزوی آنها را داشته ام. بازیگر شدن کمک می کند تا یک روز هانیبال آدمخوار شوم و روز دیگر به دوران برده داری آمریکا بروم. بازیگری حتی مرا به کهکشان های دور هم می برد. به جز بازیگران، شما نمی توانید کس دیگری را پیدا کنید که اینچنین آزاد و بی پروا توانایی سفر در زمان، مکان و ذهن آدم های مختلف را داشته باشد.



درباره جریان سینما در زندگی

*وقتی فیلمی به پایان می رسد، هر کسی راهی خانه خودش می شود و این راه ها و مکان ها متفاوت هستند. در اینجا زندگی روی پرده سینما تمام و واقعیت زندگی روزمره آدم ها دوباره شروع می شود، ولی تمام بینندگان مشغول فکر کردن به قصه ای هستند که چند دقیقه قبل داخل سالن تاریک سینما دیده اند. درام ها تماشاچی را با زندگی واقعی آشتی می دهند و نکاتی را در مورد نحوه زندگی به آنها می آموزند.






درباره بازیگری غریزی

*خیلی وقت ها دانشجویان رشته بازیگری از من می پرسند چگونه وارد روح و روان کاراکترهای مورد نظر می شوم. جوابی که به آنها می دهم خیلی ساده است و آنها را متعجب می کند. به آنها می گویم شما نمی توانید چنین کاری کنید! چون همیشه این خود شما هستید که جلوی دوربین ظاهر شده و در قالب کاراکترهای مختلف می روید. بازیگری فقط یک پروسه آرامبخش است. شما باید به صورت غریزی به فیلمنامه اعتماد کنید و در ضمیر ناخودآگاه تان آن نقش را بپذیرید. شاید بتوانم بگویم بازیگری چیزی شبیه غریزه قدم زنی یا اتومبیلرانی است.





درباره دلیل بازیگر شدن

*دلیل خاصی نداشت که بازیگر شدم. نمی دانستم چه کار دیگری می توانم انجام دهم. ریچار برتن از همان شهری راهی دنیای بازیگری شد که من در آن زندگی می کردم. پس به خودم گفتم پا جای پای او بگذارم و بختم را امتحان کنم. فکر می کنم آدم خیلی خوش شانسی بودم که توانستم موفق بشوم!



درباره سه گانه قاتل زنجیره ای

*به نظر من«اژدهای سرخ»در بین سه فیلم موجود («هانیبال»، «سکوت بره ها» و «اژدهای سرخ») از همه بهتر است. «اژدهای سرخ» از دو فیلم دیگر جالب‌تر و ترسناک‌تر و وحشت انگیزتر است. به نظر من نکته جالب،شیوه ورود ویل گرایام به ذهن قاتل‌ است و همین‌طور پیگیری‌های پزشکی-قضایی‌ پلیس. پزشکی قانونی از موضوعات مورد علاقه من‌ است.



درباره علایقش در 74 سالگی

*از کودکی با هنر نقاشی آشنا شدم، زمانی که مادرم به روی دیوارهای اتاق خـواب من میکی ماس می‌کشید و به من نیز می‌آموخت. ضمن اینکه مرا با هنر نوازندگی پیانو آشناساخت. من در سال 2003‌ که با همسرم استلا آشنا شدم، با تشویق او برای خود یک استودیو نقاشی در خانه ام دایر کردم و کار نقاشی را جدی دنبال نمودم. بیشتر روی چشم ها کار کردم و آثارم در نقاط مختلف از لندن تا هاوایی به نمایش گذاشته شد و با قیمت های بالای 150‌ هزار دلار فروش رفت! البته من در پی پول تابلوها نیستم! وقتی به لوس آنجلس آمدم عاشق رنگها شدم و برای همیشه در این سرزمین ماندم. اینک من در هر فیلمی با ستاره ای همبازی میشوم اگر روحیات هماهنگی داشته باشیم اورا به خانه دعوت میکنم و یک تابلو به او هدیه می‌دهم!

منبع سینماپرس




طبقه بندی: سینما، سینمای غیر ایرانی، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: در روز تولد بازیگر سه گانه «سکوت بره ها»/،
[ 27 دی 91 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ ]

نگاهی به بزرگ‌ترین نویسندگان و آثار ادبی مشهور روسیه
ستاره‌های درخشان آسمان خاکستری مسکو

نمایشنامه «باغ آلبالو»برای اولین بار در تئاتر هنر مسکو به کارگردانی استانیسلاوسکی مشهور روی صحنه رفت. اما برداشت استانیسلاوسکی از این نمایشنامه تراژدی بود در‌حالی که خود چخوف آن را یک کمدی می‌دانست. نمایشنامه داستان یک زن اشراف زاده روس و خانواده‌اش است که به علت قرض رو به ورشکستگی هستند و باغ آلبالوی خاطره انگیزشان در گرو بانک است و چون خانواده غیر از قرض عایداتی ندارد، قرار است در موعد معینی باغ و ملک‌شان حراج شود

هر كشوری دارای فرهنگ و ادبیات خاص خودش است. در واقع ادبیات اولین چیزی است كه همراه فرهنگ می‌آید. هنرهای دیگر چون موسیقی، سینما، تئاتر یا غیره می‌توانند در فرهنگ یك كشور جای داشته باشند یا نه؛ اما ادبیات همیشه همگام با به وجود آمدن یك فرهنگ، خود به خود پدیدار می‌شود.

كشور روسیه به دلایل زیادی از جمله قدمت تاریخی طولانی، جغرافیای وسیع و خاصی كه دارد همیشه از ادبیات غنی و منحصربه‌فردی برخوردار بوده است. اگر بخواهید فهرستی از مثلا صد نویسنده بزرگ دنیا در طول همه قرون تهیه كنید، یقین بدانید كه در آن فهرست بیشتر از یك نویسنده روسی پیدا می‌شود.

به دلیل نزدیكی جغرافیایی، بخصوص ایرانیان همیشه یكی از علاقه‌مندان آثار ادبی روسی بودند. تقریبا همه آثار مهم ادبیات روسیه از دیرباز به فارسی ترجمه می‌شدند از تولستوی و چخوف تا گوركی. به همین دلیل جالب است بدانیم كه از دیدگاه سایت‌های خارجی مانند گاردین و goodreads و scaruffi بهترین نویسندگان و آثار ادبیات روسیه كدامند. به اسامی كه نگاه كنید متوجه می‌شوید بیشترشان برایتان آشنا هستند و شاید حتی از بین این كتاب‌هایی كه معرفی می‌شود هم خیلی‌ها را خوانده باشید.



فیودور داستایوسكی (1821-1881)

فیودور داستایوسكی رمان‌نویس مشهور روسی با دو كتاب «جنایت و مكافات» و «برادران كارامازوف» در صدر فهرست برترین نویسندگان روسیه است. داستایوسكی در دهه 40 كار نویسندگی را شروع كرد، اما شاهكارهای ادبی‌اش مانند این دو كتاب ذكر شده را در اواخر سال‌های زندگی‌اش نوشت. آثار داستایوسكی بازتاب روان‌شناسی جامعه، مشكلات سیاسی، اجتماعی و روانی مردم در قرن نوزدهم روسیه است. در كارنامه وی، 11 رمان، 3 مقاله و 17 داستان كوتاه به چشم می‌خورد. بسیاری از منتقدان داستایوسكی را پیشگام ادبیات روان‌شناسانه می‌دانند و معتقدند كه او بهتر از هر نویسنده دیگری در آثارش توانسته جزئیات روانی و روحی انسان‌ها را بازتاب دهد. آثار داستایوسكی الهام‌بخش تعدادی از بزرگ‌ترین نویسندگان نسل‌های مختلف شد كه شیوه نگارش متفاوتی داشتند، از آنتوان چخوف و جیمزجویس بگیرید تا ارنست همینگوی و ژان پل سارتر.

«جنایت و مكافات» داستان بدبختی‌های مرد جوان فقیری است كه شرایط بد اقتصادی‌اش چنان به روح و روانش فشار می‌آورد كه باعث می‌شود پیرزن نزول‌‌خوری را بكشد. اما درد عذاب وجدان برای جوان پاكدل بیشتر از رنج‌های قبلی‌اش است. فقر و بدبختی جامعه روسیه در قرن نوزدهم و ناامیدی و سیاهی فراگیر را در این رمان با تمام وجود می‌توانید حس كنید. «برادران كارامازوف» هم ماجرای خانواده عجیبی است و نحوه ارتباط بین فئودور کارامازوف، پیرمرد فاسدالاخلاق و متمولی را شرح می‌دهد که با سه پسرش به نام‌های میتیا، ایوان، آلیوشا و اسمردیاکوف زندگی می‌كند. برادران کارامازوف رمانی فلسفی است که به‌طور عمیقی در حوزه الهیات و وجود خدا، اختیار و اخلاقیات می‌پردازد. از زمان انتشار این رمان توسط بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان همانند آلبرت اینشتین، زیگموند فروید، مارتین هایدگر، کورت ونه گات، لودویگ ویتگنشتاین و پاپ بندیکت شانزدهم مورد تحسین قرار گرفته است و به عنوان یکی از بهترین اثرها در ادبیات شناخته شده است.

میخائیل بولگاكف (1891-1940)

نویسنده‌ای كه آنقدر بزرگ بود كه حتی استالین را هم به زانو درآورد. او نمایشنامه‌نویس و رمان‌نویس مهمی بود اما همه او را تنها برای یك اثرش به یاد می‌آورند و می‌ستایند: «مرشد و مارگاریتا» كه آن را یكی از شاهكارهای قرن بیستم می‌خوانند. سال 1928 شروع به نوشتن شاهكارش كرد اما كتاب به دلیل خفقان سیستم استالینی سال 1966 برای اولین‌بار با پیگیری‌های همسرش منتشر شد. داستان كتاب با ورود شیطان به مسكو در سال‌های 1930 آغاز می‌شود كه معلوم است نشانه‌های ناخوشایندی برای استالین داشت. اگر چه استالین خودش از تحسین‌كنندگان آثار بولگاكف بخصوص نمایشنامه‌هایش بود اما با این حال «مرشد و مارگریتا» آنقدر اثر تندی بود كه به هیچ وجه راضی به انتشار آن نشد. كتاب موقع انتشار هم با حذف ۲۵ صفحه و تغییر برخی نامها و مکان‌های ذکر شده در تیراژ محدودی به چاپ رسید که با استقبال شدید مردم مواجه شد. نسخه‌های آن یکشبه به فروش رفت و کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت روی جلد به کالایی در بازار سیاه تبدیل شد. رمان «مرشد و مارگریتا» از سه داستان موازی تشکیل شده ‌است که در نهایت یکپارچه می‌شوند: سفر شیطان به مسکو، داستان پونتیوس پیلاطس و به صلیب کشیده شدن مسیح و عشق مرشد و مارگریتا. «مرشد و مارگریتا» را به عنوان كتابی در سبك رئالیسم جادویی به شیوه روسی می‌شناسند.



لئو تولستوی (1828-1910)

این نویسنده روسی رمان و داستان‌های كوتاه می‌نوشت و در نوشتن هر دو نوع هم تبحر خارق‌العاده‌ای داشت. او انسانی اخلاق‌گرا و اصلاح‌گری اجتماعی بود و در بیشتر رمان‌هایش هم این مضامین به وضوح دیده می‌شوند. رمان‌های «جنگ و صلح» و «آناکارنینا» جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده‌اند. تولستوی به‌حدی در کشورش مشهور و محبوب است که سکه طلای یادبودی به‌احترام وی ضرب شده است. تولستوی به رغم شهرت و محبوبیتی که با انتشار آثارش کسب کرد، زندگی خود را تغییر داد و به ساده زیستن روی آورد.

«آنا کارنینا» یک داستان عاشقانه اجتماعی است. داستان دارای شخصیت اول واحدی نیست. با دیدن نام آناکارنینا این تصور ایجاد می‌شود که این داستان فقط درباره اوست، اما در واقع اینطور نیست؛ در‌حالی که شاید بیش از نیمی از داستان درباره او باشد، بقیه داستان درباره فردی به نام لوین می‌باشد که البته این دو شخصیت در داستان رابطه دورادوری با هم دارند. آناکارنینا خواهر دوست لوین می‌باشد.در طول داستان این دو شخصیت فقط یک بار و در اواخر داستان با هم روبه‌رو می‌شوند. در حقیقت این رمان فقط به زندگی آناکارنینا اشاره ندارد و به زندگی و افکار شخصیت‌های دیگر داستان نیز پرداخته شده است و تازه در خلال دیالوگ‌هایی که بین کاراکترهای داستان رد و بدل می‌شود، تولستوی تلاش می‌کند تا اندیشه‌ها و افکار خودش را درباره اصلاحات اجتماعی بیان کند تا خواننده‌اش را به تفکر در آنها وادارد.

«جنگ و صلح» برخلاف «آنا کارنینا» زبان خشک و جدی‌تری دارد. این کتاب داستان حمله فرانسه به فرماندهی ناپلئون بناپارت به روسیه است. نویسنده در حقیقت تاثیری را که حمله فرانسه روی جامعه تزاری روسیه می‌گذارد، بررسی و تحلیل می‌کند. خود تولستوی معتقد بود که «جنگ و صلح» به همان اندازه که رمان است می‌تواند شعر یا حتی یک کتاب تاریخی قلمداد شود. این کتاب در سال 2009 در صدر فهرست بهترین کتاب‌های مجله نیوزویک قرار گرفت.

نیکلای گوگول (1819-1898)

شاید گوگول در ایران به اندازه تولستوی، داستایوسکی یا حتی بولگاکف شناخته شده نباشد اما کتاب‌های او هم به فارسی ترجمه شده‌اند. هم‌دوره‌ای‌هایش او را یکی از پیشگامان ادبیات رئالیستی روسیه می‌دانند. منتقدان نسل‌های بعد توانستند در آثار گوگول رگه‌های رمانتیک با مایه‌های سوررئال و گروتسک هم پیدا کنند. مشهورترین رمانش «روح‌های مرده» است. این کتاب سال 1842 منتشر شد و به عنوان یکی از آثار برجسته قرن نوزدهم ادبیات روسیه به سرعت مورد ستایش همگان قرار گرفت. خود گوگول این کتاب را شعری اسطوره‌ای می‌خواند که به نثر نوشته شده است. این کتاب درباره زمین‌داران ثروتمند روسیه است که زارعان فقیر را به خدمت می‌گرفتند و با آنها درست مانند برده‌ها رفتار می‌کردند. واحد سرشماری این زارعان «روح» بود. گوگول در این کتاب به اخلاقیات، تشخص دروغین طبقه متوسط و حتی مالیات می‌پردازد. میخائیل بولگاکف از روی این کتاب گوگول نمایشنامه‌ای برداشت کرد و در تئاتر مسکو روی صحنه برد که با استقبال فوق‌العاده‌ای روبه‌رو شد. از روی این رمان گوگول حتی یک سریال کوتاه تلویزیونی هم ساخته شده است.



آنتوان چخوف (1860-1904)

چخوف پزشک، نویسنده داستان‌های کوتاه و از همه مهم‌تر یکی از مشهورترین نمایشنامه‌نویسان دنیا بود. نمایشنامه‌های او هنوز هم برای اهالی تئاتر از غنی‌ترین منابع ادبی است. می‌گویند در نمایشنامه‌نویسی رتبه اول در اختیار ویلیام شکسپیر انگلیسی است و بعد از او چخوف روسی در رتبه دوم قرار دارد. چخوف در مدت زمان کوتاه عمرش رنج زیادی کشید. بیشتر اوقات بیمار بود. از همان 20 سالگی علائم بیماری سل در وی ایجاد شد. اجدادش جزو همان زارعان فقیری بودند که گوگول در کتابش آنها را «روح» خطاب کرده بود. وقتی از دنیا رفت مراسم خاکسپاری باشکوهی برایش گرفتند. مردم از سرتاسر روسیه برای خداحافظی با نویسنده محبوب‌شان به مسکو آمدند. ماکسیم گورکی به همراه عده‌ای از بزرگ‌ترین روشنفکران و نویسندگان روسی هم در مراسم خاکسپاری حضور داشتند. «دایی وانیا» در کنار «باغ آلبالو» از شاخص‌ترین آثار چخوف هستند. «دایی وانیا» یک درام روان‌شناسانه است که داستانش در یکی از ولایت‌های روسیه قرن نوزدهم می‌گذرد. جایی که یک پروفسور بازنشسته با همسرش، دختر و دامادش روابط بسیار پیچیده‌ای دارد. ضعف، توهم و ناامیدی مضامین اصلی داستان هستند که در نهایت با شجاعت و امید به تعادل می‌رسند.

نمایشنامه «باغ آلبالو»برای اولین بار در تئاتر هنر مسکو به کارگردانی استانیسلاوسکی مشهور روی صحنه رفت. اما برداشت استانیسلاوسکی از این نمایشنامه، تراژدی بود در‌حالی که خود چخوف آن را یک کمدی می‌دانست. نمایشنامه داستان یک زن اشراف زاده روس و خانواده‌اش است که به علت قرض رو به ورشکستگی هستند و باغ آلبالوی خاطره‌انگیزشان در گرو بانک است و چون خانواده غیر از قرض عایداتی ندارد، قرار است در موعد معینی باغ و ملکشان حراج شود.

به جز نویسندگان نامبرده اسامی زیادی در ادبیات روسیه وجود دارند که باید از آنها یاد کرد: ماکسیم گورکی، ولادیمیر ناباکوف، بوریس پاسترناک، الکساندر پوشکین، ایوان تورگنیف، آنا آخماتووا و ولادیمیر مایاکوفسکی ستاره‌های درخشان دیگر ادبیات روسیه هستند. آسمان ادبیات روسیه ستاره‌های دیگری هم دارد. حیف که مجال برای پرداختن به همه آنها نیست.

گردآوری و ترجمه: صوفیا نصرالهی

تهران‌ امروز




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: نگاهی به بزرگ‌ترین نویسندگان و آثار ادبی مشهور روسیه،
[ 19 دی 91 ] [ 07:19 ب.ظ ] [ ]


 ماه آینده مصادف با 200 سالگی رمان «غرور و تعصب» نوشته جین آستین است.«غرور و تعصب» یکی از بهترین نمونه‌های ادبیات قرن نوزدهم است. جین آستین بریتانیایی اولین بار این رمان را 17 سال پیش از آنکه با نام «غرور و تعصب» منتشر شود با عنوان «First Impressions» نوشت.این اثر دومین رمان آستین است و زمانی که می‌خواست آن را به دست چاپ بسپارد، متوجه شد چند رمان با نام «First Impressions» منتشر شده‌اند، برای همین او عبارتی از فنی برنی، معروف‌ترین نویسنده زن بریتانیا را به عنوان نام رمان به عاریت گرفت؛ «غرور و تعصب».

رمان بسیار خوب فروخت اما آستین به اشتباه یکی از آشنایان پیش از چاپ اثر، حق چاپ آن را به ناشر به قیمت 110 پوند فروخت و تمامی حقوق نشر رمان به ناشر رسید. کتاب ژانویه سال 1813 منتشر شد و به لطف نقدهای مثبت تمامی نسخه‌های آن به فروش رفت. نوامبر همان سال چاپ دوم کتاب عرضه شد و سال 1817 کتاب به چاپ سوم رسید. در همان سال کتاب به فرانسه ترجمه شد و ناشر تنها از فروش چاپ اول و دوم کتاب 450 پوند به جیب زد.

رمان‌های متعددی در قرن نوزدهم چنین وضعیتی داشتند، اما «غرور و تعصب» جین آستین موفق شد از یک کتاب «کالت» به دنیای ادبیات معاصر نیز وارد شود. البته باید اشاره کرد سال‌های سال، کتاب‌های آستین را فقط «جینی‌ها» می‌خواندند، این لقب را طرفداران سینه‌چاک آستین در قرن نوزدهم و بیستم به خود داده بودند. اما با گذر زمان محبوبیت این نویسنده بیشتر شد و بیش از سایر آثار او این «غرور و تعصب» بود که به شکل‌های مختلف در زندگی مردم نقش بازی کرد.اقتباس‌های سینمایی و تلویزیونی متعددی از «غرور و تعصب» شده است، یکی از نسخه‌های معروف فیلم تلویزیونی سال 1952 با بازی پرونلا اسکالس جوان در نقش لیدیا و پیتر کاشینگ در نقش دارسی است. برخی از این اقتباس‌ها با تغییراتی همراه بودند؛ در نسخه هالیوودی سال 1940 «غرور و تعصب» با بازی گریر گارسن که آلدوس هاکسلی نیز در نوشتن فیلمنامه آن دست داشت، خشم نهایی بانو کاترین فقط برای سنجش عشق لیزی است.

عجیب‌تر این است که حتی اخیرا پی. دی. جیمز رمانی تریلر نوشته که داستانش در پمبرلی می‌گذرد (این رمان خون‌آشامی است)، همچنین چند رمان دیگر هم نوشته شده که در آن‌ها دارسی بچه دارد یا اینکه مشکلات دیگری دارد؛ مثلا درگیر سالخوردگی و غیره است و همه اینها نشان می‌دهد ما از «غرور و تعصب» خسته نمی‌شویم.عجیب بودن ماندگاری «غرور و تعصب» در این است که رمان محدودیت‌ها و حد و مرزهای مشخصی دارد، حال آستین این کار را عامدانه انجام داده باشد یا نه. مثلا آستین هیچ وقت به واقعه سیاسی یا اجتماعی خاصی اشاره نمی‌کند، مثلا نمی‌دانیم آن گروه شبه‌نظامی برای چه کاری خودش را آماده می کند. کاملا مشخص است که آستین هرگز شخصیت‌های مردش را حتی اگر لازمه خط داستانی باشد با هم تنها نمی‌گذارد، مثلا ما هیچ وقت نمی‌فهمیم دارسی درمورد ازدواج با جین به بینگلی چه می‌گوید.

 جالب‌تر اینکه آستین هرگز اجازه نمی‌دهد شخصیت مونث رمان به‌طور مستقیم پیشنهاد ازدواج را قبول کند؛ اما ممکن است خواستگار با فال‌گوش ایستادن متوجه پاسخ مثبت شود. هنوز هم مشخص نیست که آستین نمی‌توانسته یا نمی‌خواسته چهره شخصیت‌هایش را توصیف کند. ما همیشه تصور می‌کنیم دارسی موهای تیره رنگی دارد، اما آستین هیچ کجا به این مسئله اشاره نکرده است.با وجود این جهان‌بینی، «غرور و تعصب» همچنان یکی از لذت‌بخش‌ترین رمان‌های ادبیات است و سالانه بارها و بارها خوانده می‌شود و تعداد تحسین‌کنندگان آن افزایش می‌یابد. چرا چنین است؟ چرا این اثر همچنان تازه است؟

 پاسخ حتما در دقت و صداقت آستین در مشاهده روح و روان انسان است. و آنچه رمان را اینقدر تروتازه نگه داشته است بی‌شک طنز جاری در آن است، کتاب ابدا بطور کامل جدی است. هرکس آثار آستین را بخواند خیلی سریع متوجه طنز خاص او می‌شود، کسانی که شیفته آستین هستند، طنز را بخش جدایی‌ناپذیر آثار او می‌دانند.

 

تلگراف / 29 دسامبر / ترجمه: حسین عیدی‌زاده




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، خبر،
برچسب ها: «غرور و تعصب»، «غرور و تعصب» نوشته جین آستین،
[ 11 دی 91 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ ]


ارنست همینگوی و مارتا گلهورن هشت سال کنار هم بودند و عکس‌های آن‌ها نشان می‌دهد در این مدت همدیگر را شاد و خوشحال می‌کردند، اما این تمام ماجرا نبود.به گزارش خبرآنلاین، در صحنه پایانی فیلم تلویزیونی «همینگوی و گلهورن» به کارگردانی فیلیپ کافمن و بازی کلایو اوئن و نیکول کیدمن در نقش‌های اصلی، خبرنگاری تمام تلاشش را می‌کند تا مارتا در سالخوردگی حرفی ناشایست درمورد همینگوی بزند. مارتا هم پس از درنگی می‌گوید: «این مرد 30 سال پیش مرد. هیچکس را به اندازه خودش زجر نداد. امیدوارم در آرامش باشد. فقط همین را دارم بگویم.»در زندگی واقعی مارتا گلهورن هرگز درمورد ارنست همینگوی حرفی نزد. حتی در میان دوستان نیز صحبت کردن درمورد همینگوی امری ناپسند بود. بیشتر مسئله حسن رفتار و رازداری در میان بود.

البته نقش غرور را در این صحبت نکردن نمی‌توان نادیده گرفت؛ گلهورن به قول خودش دوست نداشت «پانویسی» در زندگی فردی دیگر باشد. عجیب نیست کسی بخواهد از دل ازدواجی ناموفق با نویسنده‌ای معروف برای خودش شهرت دست و پا کند، اما گلهورن بیش از هر چیزی یک خبرنگار بود که درمورد بی‌عدالتی و زندگی سخت مردم معمولی می‌نوشت و می‌خواست با این گزارش‌ها در خاطر بماند.سال 1936 گلهورن به همراه مادرش ادنا و برادر جوانترش آلفرد کریسمس را در کی‌وِست در فلوریدا سپری کردند. پدرش بهار همان سال مرده بود. دومین کتابش به نام «مشکلاتی که نظاره کردم» (شامل چهار داستان بلند برمبنای تجربیاتش از سفر به سراسر آمریکا در دوران رکود اقتصادی) تازه منتشر شده بود و استقبال گرم مخاطبان و منتقدان را به همراه داشت. او همچنین به تازگی به رابطه چهارساله‌اش با برتراند دوژوونل، روزنامه‌نگار و اقتصاددان معروف فرانسوی پایان داده بود. در آن زمان گلهورن 28 ساله بود.یک شب او به همراه مادر و برادرش به کافه‌ای به نام «اسلاپی جو» رفتند. گلهورن در گوشه‌ای از کافه متوجه همینگوی شد که به قول او «مرد گنده کثیفی بود با لباس‌های چرک».همینگوی در آن زمان 37 ساله بود و از ازدواج دومش سه فرزند داشت. همسر دوم نویسنده «پیرمرد و دریا» پولین روزنامه‌نگاری بود که برای «ووگ» و «ونتی‌فر» مطلب می‌نوشت. نام همسر اول همینگوی هیدلی بود.همینگوی با گلهورن سر صحبت را باز می‌کند. گلهورن برخلاف بسیاری از زنان آن دوران خودخواه، با کمالات، مستقل و باهوش بوده، اما نه آنقدر باهوش که همینگوی را بترساند. همینوگی که جیمز جویس او را «پرزور مثل بوفالو» توصیف کرده بود در آن زمان «گفتاری درباب اسلحه» را نوشته بود و به عقیده بسیاری بهترین نویسنده دوران خود بود.

10 روز پس از این دیدار، گلهورن کی‌وست را ترک کرد و در این مدت به دفعات درمورد ادبیات با همینگوی صحبت کرده بود. همینگوی برای نوشتن گزارش‌هایی درمورد جنگ داخلی اسپانیا راهی این کشور شده بود و برای جمهوری‌خواه‌های اسپانیایی آمبولانس هم خریده بود. گلهورن که به نوشتن رمانی جدید فکر می‌کرد نیز با پذیرفتن مسئولیت گزارش‌نویسی برای مجله کولیر درمورد جنگ راهی اسپانیا شد.در ژانویه سال 1937، پس از شش ماه اقامت در اسپانیا و از سر گذراندن ماجراهای بسیار، گلهورن به مادرید رسید و در هتل فلوریدا بطور اتفاقی با همینگوی برخورد. دو هفته بعد، گلهورن و همینگوی آن‌قدر با هم صمیمی شده بودند که به ترتیب همدیگر را با القاب «موکی» و «اسکروبی» صدا می‌زدند. همینگوی به شدت گلهورن را به نوشتن گزارش تشویق می‌کرد. اولین گزارش گلهورن درمورد کشته شدن زنی به همراه پسر کوچکش در جریان یک بمباران در میدان شهر بود. کولیر از گزارش استقبال کرد و خواستار مطالب بعدی شد.همینگوی در چهار سفر کاری که به همراه گلهورن به اسپانیا رفت عاشق او شد، اما گلهورن همانطور که از نامه‌هایش به مادرش پیداست، چنین حسی به همینگوی نداشت تا اینکه پس از شکست جمهوری‌خواهان شاهد گریه کردن همینگوی پس از مشاهده ورود سربازان پیروز به شهر بارسلون شد.

زندگی مشترک همینگوی و پولین به بن‌بست رسید و با سفر همینگوی به کوبا نوشتن «وداع با اسلحه» آغاز شد. در کوبا گلهورن متوجه شد همینگوی جز نوشتن تقریبا به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کند. گلهورن برای نوشتن گزارشی درمورد تهدید فنلاند از سوی روسیه به این کشور رفت و رابطه دو نویسنده در حد نامه باقی ماند.بالاخره نوامبر سال 1940 همینگوی و پولین از هم جدا شدند و مدتی بعد همینگوی و گلهورن با هم ازدواج کردند. مارتا در آن زمان 32 ساله بود و همینگوی 40 ساله. در همین بین در جریان سفر آن‌ها در آریزونا، ژاپن به پرل‌هاربر حمله کرد.همینگوی که دچار نوعی پارانویا شده بود دلش می‌خواست در قایقش به نام «پیلار» بماند و با بازوکاهایش زیردریایی‌های نازی‌ها را شکار کند، اما گلهورن می‌خواست به محل وقوع حادثه برود.

گلهورن به اروپا سفر کرد تا از نزدیک شاهد ادامه جنگ باشد. نامه‌های این دو در این مدت بسیار سوزناک هستند، اما هر آغازی را پایانی است و پایان رابطه این دو در تابستان سال 1943 رقم خورد. همینگوی به شدت در نوشیدن مشروبات الکلی زیاده روی می‌کرد، بی‌مبالات بود و به نظافت شخصی نمی‌رسید، از طرفی به شدت خودخواه بود و تحمل همه اینها برای گلهورن سخت شده بود.یک شب که همینگوی مست بود، گلهورن سوار اتوموبیل لینکلن کانتیننتال محبوب همینگوی شد و پس از اینکه نویسنده «پیرمرد و دریا» به او سیلی زد، ماشین را به یک درخت کوبید. از این به بعد دعواهای این دو سر هر موضوعی شدت گرفت. تا اینکه همینگوی روزی اعلام کرد در کولیر، گزارش‌نویس شده و این به معنای اخراج گلهورن از این مجله بود.با سفر همینگوی رابطه زناشویی این دو تقریبا به خاتمه رسید. انزجار گلهورن از همینگوی چنان بود که در نامه‌ای به مادرش گفته بود دیگر نمی‌خواهد نام همینگوی را بشوند و دوست دارد دچار فراموشی شود و همه چیز را از یاد ببرد.

 مارتا عاشق همینگوی بود؟ مطمئنا نه به اندازه همینگوی، اما همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست. این دو هشت سال کنار هم بودند و عکس‌های آن‌ها نشان می‌دهد در این مدت همدیگر را شاد و خوشحال می‌کردند.گلهورن پس از جدایی از همینگوی در 35 سالگی، حدود 55 سال دیگر هم زندگی کرد و تقریب هرگز نامی از نویسنده «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» نبرد. همینگوی هم 16 سال بعد از این جدایی در 61 سالگی درگذشت.

 تلگراف / 22 دسامبر / ترجمه: حسین عیدی‌زاده




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، خبر،
برچسب ها: حقایقی درمورد زندگی همینگوی و همسرش،
[ 5 دی 91 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ ]
در پزشکی، دو رشته‌یِ بیماری‌های مغز و اعصاب و روان‌پزشکی، به سبب سروکاری که با ظریف‌ترین و پیچیده‌ترین کار‌کردهای مغز دارند، از همه‌یِ رشته‌ها به علوم انسانی و هنر نزدیک‌ترند. کارکردهایی چون سخن گفتن و درک سخن شنیده شده، تطبیق شکل اشیا و افراد با نام آن‌ها، توانایی حدس زدن محیط بدن و رابطه‌اش با اشیاء پیرامون و بسیاری توانایی‌های دیگر با ایجاد ضایعه و اختلال در مناطق گوناگون مغز مختل می‌شوند. علایم ایجاد شده به وسیله‌یِ چنین ضایعاتی، بر زندگی روزانه‌یِ بیمار تأثیرهایی بسیار شگفت‌انگیز به جای می‌نهد که به تأثیرهای ناشی از همه‌یِ بیماری‌های دیگر متفاوت است. علایم این بیماری‌ها کلّ انسان را متفاوت می‌کنند؛ و از این روست که کار پزشکی را از یک سو با علوم دیگر شناخت انسان، و از سوی دیگر با هنر نزدیک می‌کنند. لیکن هر پزشکی نه فرصت ورود به چنین مباحث به ظاهر فرعی را دارد و نه توان نهادن این حالات در درون داستان‌هایی واقعی از جمع زندگی انسان‌های گرفتار به این حالت‌ها. و این کاری است که دکتر اولیور ساکس در قاب داستان‌های کتاب حاضر که خود آن‌ها را «داستان‌هایی غریب» خوانده است به زیبایی تحقق بخشیده است.
کتاب «مردی که همسرش را با یک کلاه اشتباه گرفت و چند قصه‌های بالینی دیگر» که اکنون آن را در دست دارید، مجموعه‌ای است از چند داستان که قهرمان‌های آن‌ها به بیماری‌های گوناگون مغز دچار هستند. این کتاب در چهار بخش «زوال یافته‌ها»، «پرکاری‌ها»، «انتقال‌ها» و «دنیای ساده‌ها» تنظیم شده، و در هر بخش آن گروهی از بیماری‌ها در قالب داستان بیان شده‌اند. خود او این داستان‌ها را «داستان ـ پژوهش»هایی می‌خواند که محصول حرکتی میان سؤال‌هایی هستند که بیمار ان در ذهن او بر می‌انگیزند و خود این بیماران. دکتر سَکس پیش‌کسوتان خود را در بیماری‌های مغز و پی، هگلینلز جکسن، کورت گلدشتاین، هنری هد و ا.ر. لوریا می‌داند و بر مبنای کار و اندیشه‌های این بزرگان، و با استنادی مستقیم به لوریا، بررسی کارکرد مغز را دارای دو وجه «علمی محض» و «داستان‌سرایانه و رومانتیک» می‌داند. بی‌شک فهم درست وجه علمی با کتاب‌هایی میسر می‌شود که بر مبنای روش‌شناسی علمی نگاشته شده‌اند؛ لیکن چنین نوشته‌هایی برای فهم آن دسته از کارکردها که به قول او به فردیت و اساس هستیِ بیمار مربوط می‌شوند کافی نیست. برای فهم چنین کارکردهایی، نیاز به بیان داستان فرد مبتلا در زندگی راستین است. او حتی تا آن جا پیش می‌رود که نام تازه‌یِ «پِی پزشکی (نورولوژی) هویت» را برای تبیین چنین داستان‌هایی به کار می‌گیرد. سَکس این داستان‌ها را ادامه‌یِ داستان‌های بالینی غنی می‌داند که به گفته‌یِ لوریا در سده‌یِ نوزدهم بخش زنده‌ای از «پِی پزشکی» و «روان‌پزشکی» را تشکیل می‌دادند.
داستان‌های این کتاب در چهار بخش «کاستی‌های کارکرد»، «پرکاری‌ها»، «جابه‌جایی‌ها» و «دنیای ساده‌لوحان» تنظیم شده‌اند. داستان‌های گروه نخست به کاهش، اختلال یا از دست‌رفتن توان در زمینه‌هایی چون شناخت کلی، حافظه، حس‌های گوناگون، شناخت‌های حسی گوناگون و سخنوری و فهم سخن دیگران مربوط می‌شوند. اما در هر یک از داستان‌ها نکته‌ای هست. ما در هیچ یک از آن‌ها با یک اختلال مشخص و مربوط به کارکرد یک نقطه‌یِ مغز نمی‌یابیم. آن‌چه موضوع این داستان‌هاست، آن دسته اختلال‌ها هستند که به کارکرد مغز به مثابه یک سـامـانه (System) مـربوط می‌شـوند که مـحـصول کار آن ـ بی‌شک در رابطه با حیات درون ذهنی و اجتماعی انسان ـ ذهن است. لیکن میان این حالت‌ها و آن چه اختلال‌های روان‌پزشکی را تشکیل می‌دهد، تفاوتی هست. این اختلال‌ها با آسیب‌های قابل شناخت در بافت نقاطی از مغز، و یا کلیه‌یِ مغز همراه هستند؛ لیکن بیماری‌های حوزه‌یِ روان‌پزشکی ما نه با ضایعه‌یِ سخت‌افزاری بلکه با ضایعه‌های نرم‌افزاری مواجهیم که حداکثر معادلات زیست‌شناختی آن‌ها را باید در توارث یا اختلال‌های ظریف زیس ـ شیمیایی جست‌وجو کرد. و تازه این اختلال‌ها هم، همیشه در رابطه با داده‌های زندگی درون ذهنی و اجتماعی بیمار شکل نهایی می‌گیرند. شگفتی کار دکتر سَکس، ابداع روشی است برای نگاه کردن کل‌نگر و سامانه‌ای به مسائلی که همیشه با روش‌های تجزیه‌گر (Reductionist) مورد بررسی قرار گرفته‌اند؛ و این امر می‌تواند نویدبخش تحولی بزرگ باشد که پزشکی امروز جهان به آن نیازمند است: نگاه کردن به انسان به عنوان یک کلّ که نمی‌توان آن را به اجزاء و ابعادی کاملاً جدا از هم تجـزیه کرد. در هر یک از داستان ـ شرح حال‌های بالینی کتاب حاضر، ما با انسانی مواجهیم که به سبب وجود یک ضایعه‌یِ شناخته شده‌یِ مغزی از برخی جهات تبدیل به انسانی دیگر شده است که حرکات، اندیشه‌ها و عواطف او، در عین این که در برخی موارد تا حد غریبی خنده‌دار هستند، حزن‌انگیز و به اصطلاح تراژیک‌اند. با عبور از هر صفحه‌ی ِ این کتاب استثنائی، می‌بینیم که انسان ـ حتی اگر به میزان وسیعی هم کارکردهای عالیه‌یِ مغزش را از دست داده باشد، هنوز انسان است و واجد کرامتی است که او را از هر موجود دیگری جدا می‌کند.
من، بی‌هیچ تردیدی خواندن این کتاب را به همه‌یِ کسانی که در مورد کارکرد ذهن انسان، به‌ویژه در جریان بیماری‌های مغز کنجکاو هستند توصیه می‌کنم. خواندن این کتاب، بینش تازه‌ای را در مورد سلامت و بیماری به من داد. از این روی شاید همکاران دست‌اندرکار سلامت اعم از پزشکان، روان‌شناسان و سایر رده‌ها نیز خواندن آن را مفید بیابند.
فرصت خواندن مجدد این کتاب و نوشتن این پیش‌گفتار کوتاه با لطف و پیشنهاد مدیر محترم انتشارات قطره به من داده شد. ممنونم، و برای مترجم محترم سرکار خانم قرائی که ترجمه‌ای روان و خواندنی از این کتاب ارائه داده‌اند آرزوی موفقیت‌های بیش‌تر دارم.

دکتر احمد محیط
مدیر گروه ادبیات و روان‌پزشکی، انجمن جهانی روان‌پزشکی

نقل از کتاب بانوی بی بدن ترجمه سما قرایی - نشر قطره




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار ایرانی، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب،
برچسب ها: بانوی بی‌بدن،
[ 29 آذر 91 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ ]

در عموم منابع آمده است «سورن کیرکگارد» فیلسوف دانمارکی بنیانگذار مکتب اگزیستانسیالیست است، اما این مساله اشتباه است. داستایفسکی این مکتب را بنیان گذاشته و آن‌را به استعلا و تعالی رسانده است. داستایفسکی از این منظر یک فیلسوف است.

کانت می‌گوید که احکامی وجود دارد که بر اساس آن احکام هر انسانی وظیفه‌ای دارد. کانت با قیاس عقلی به این نتیجه می‌رسد، اما داستایفسکی با ندای دل. 

بُعد روانشناسانه نثر داستایفسکی باعث حیرت بسیاری از اندیشمندان شده است. حتی انیشتین در جایی گفته است که رمان «برادران کارامازوف» از کنار تخت من تکان نخورده و من بسیار آن‌ را مطالعه می‌کنم.

هرچند که بسیاری به درستی اذعان دارند که داستایفسکی از نثر کسانی چون ژرژ ساند و یا بالزاک تاثیر گرفته است، اما نثر داستایفسکی نثر منحصر به فردی است. داستایفسکی در دوره‌ای هم تحت تاثیر نیکلای گوگول بود. حتی الکساندر بلینسکی وقتی رمان «بیچارگان» داستایفسکی را می‌خواند، بیان می‌کند که گوگول جدیدی متولد شده است.

هیچ شخصیتی را در آثار داستایفسکی پیدا نمی‌کنید که نفرت انگیز باشد. داستایفسکی از آن روی که با اعماق روح آدمی آشناست، کاراکترهایش را به گونه‌ای تصویر می‌کند که اگر هرچند هم پلید باشند اما در اعماق قلبش نقاط نیک و روشنی دارد که توسط کسی استخراج نشده است.

نقل از خبرگزاری کتاب ایران




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب،
برچسب ها: خشایار دیهیمی: داستایفسکی یک فیلسوف روانکاو است،
[ 16 آذر 91 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ ]

 « چهل سال هر روز صبح از خواب بیدار شدم و پرسیدم «حمید جان قهوه می‌خوری؟» ... اما حالا دیگر كسی نیست از او این سوال را بپرسم.»
خانه‌‌ی حمید سمندریان و هما روستا همانطور است كه بوده هیچ چیز تغییری نكرده است، نه گلدان‌ها نه كتابخانه، نه تابلوهای نقاشی و نه عكس‌هایی كه یادگار سال‌های دور است. در جای جای این خانه اما جای خالی حمید سمندریان با عكس‌هایش پُر شده است ... هرجا كه می‌رویم عكسی از او می‌بینیم. تصویری با چهره‌ای متفاوت اما با همان نگاه، با همان نگاهی كه برق شیطنت دارد، با همان نگاهی كه سرشار از زندگی است، توی این خانه هنوز حمید سمندریان زنده است...
 
همانطور كه در خانه چیزی عوض نشده، در آموزشگاه هم چیزی تغییر نكرده، استادها می‌آیند و می‌روند. آزمون‌ها انجام می‌شود، بچه‌ها كلاس‌هایشان را برپا می‌كنند. نمایش‌های كوتاهشان را اجرا می‌كنند و گپ و گفت‌ها ادامه دارد.
 خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) با هما روستا در یك غروب پاییزی دیداری داشت، این دیدار به انگیزه تولد هما روستا بود اما او امسال حوصله تولدش را نداشت، تنها فكر او این است همه چیز را مطابق دلخواه همسرش نگه دارد. همسری كه امسال بعد از چهل سال نیست تا تولدش را به او تبریك بگوید. در این غروب پاییزی فكر هما روستا هنوز با مردی است كه جای خالی‌اش پر نمی‌شود.
 
این هنرمند این روزها خیلی سرش شلوغ است یك پایش در آموزشگاه است و یك پایش در خانه. تئاتر می‌رود، به دیدن هنرمندان بیمار مثل نصرت كریمی می‌رود اما بیشتر فعالیتش در آموزشگاه است، آنچنان كه خودش می‌گوید: «حس می‌كنم بچه‌ها به حضورم نیاز دارند. نمایش‌هایشان را نگاه می‌كنم. گپ می‌زنیم با یكدیگر. آزمون می‌گیریم وقتی من آنجا هستم بچه‌ها خوشحال‌تر هستند. چون حمید دوست داشت آموزشگاه همانطور باقی بماند. سرپا بماند و در حد قدرتم كارهای او را ادامه می‌دهم.»
 
دوست دارد در آموزشگاه هم همه چیز همانطور بماند كه از پیش بوده و ادامه می‌دهد: «روش و شیوه عین همان است كه از قبل بوده، البته دلم می‌خواهد آموزشگاه كمی بزرگتر شود تا بتوانیم كلاس‌های تئوری هم برپا كنیم. اما فعلا نمی‌دانم چنین شرایطی فراهم می‌شود یا نه.»

هما روستا قرار است چند روز دیگر برود شیراز برای جشنواره استانی دعوتش كرده‌اند، می‌خواهند از حمید سمندریان تجلیل كنند. روز پنجشنبه هم میهمان انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر است كه می‌خواهند در جشن سالانه‌‌شان از گروه «پاسارگاد»، گروه حمید سمندریان تقدیر كنند. در لابه لای همه این فعالیت‌ها تئاتر هم می‌بیند. او می‌گوید: «تا جایی كه قدرت دارم نمایش‌ها را دنبال می‌كنم. من اصلا نمی‌توانم جای حمید را پر كنم. اما بچه‌ها دوست دارند كه چنین كاری انجام بدهم و همه تلاشم را می‌كنم.»
 
دوست دارد نمایشی را كارگردانی كند از آرزوهایش می‌گوید، نمایش‌هایی كه دوست داشته در آنها بازی كند. «باغ آلبالو» را به یاد می‌آورد و می‌گوید: «خیلی دوست داشتم در نمایش «باغ آلبالو» بازی كنم و اگر بازی نشد ، آن را كارگردانی كنم. چند سال پیش قرار بود با حسن معجونی این نمایش را كار كنیم. حسن كارگردانی می‌كرد و من بازی. دو ماه تمرین كردیم و تقریبا به جایی رسیده بود اما بعد به دلیل یكسری مشكلات اجرا نشد، ما می‌خواستیم اجرا كنیم ولی دیگران نخواستند.»
 
مانند خیلی از هنرمندان دیگر آرزوهای زیادی در تئاتر داشته كه هنوز به آنها نرسیده است، او ادامه می‌دهد: « هر بازیگری دوست دارد در نقش‌های خیلی زیادی بازی كند اما متاسفانه در جایی هستیم كه تئاتر تداوم ندارد و نمی‌توانیم خیلی از نقش‌های دلخواهمان را بازی كنیم. حالا دیگر برخی از نقش‌ها را به خاطر بالا رفتن سنم نمی‌توانم بازی كنم.»
هما روستا در نبود حمید سمندریان خیلی احساس مسئولیت می‌كند، آنچنان كه می‌گوید: «او این مسئول بودن را به من یاد داد. حمید خیلی مسئول بود. دوست داشت آموزشگاه باقی بماند. دوست داشت من كار كنم. شاید آن زمان كه زنده بود خیلی این چیزها را جدی نمی‌گرفتم ولی الان برایم خیلی جدی است.»
 
با همان صدای آرام و زیبایش كه غمی پنهان دارد، به سال‌های گذشته بر می‌گردد زمانی كه تازه ازدواج كرده بودند و یادآور می‌شود: «می‌دیدم این مرد كه در خانه این همه مهربان و نرم است، در كار بسیار سختگیر و دیكتاتور است. وحشت كردم فكر كردم نمی‌توانم با چنین مردی زندگی كنم اما اوگفت "همایی اگر زندگی را از كار جدا كنی می‌توانیم با هم باشیم و همه چیز خوب باشد." او این را به من یاد داد، خیلی سخت بود اما توانستم.»
 با اینكه 40 سال با حمید سمندریان زندگی كرده، خودخواه نیست می‌داند كه سمندریان متعلق به همه كسانی است كه دوستش دارند و می‌گوید: «به هر حال حمید را همه دوست دارند او به همه تعلق دارد نه فقط به من. من فقط می‌توانم سهم كوچك خود را حفظ كنم. چون خود او اینگونه بود.»
 
در این خانه قشنگ، در كنار عكس‌های تئاتر‌هایی كه متعلق به سال‌های دور است، عكس‌های خانوادگی هم هست، عكس‌هایی از نوزادی كاوه كه تنها فرزند این زوج است در آغوش هما روستا‌، عكس‌هایی از روزگار جوانی زنی كه چهل سال در كنار حمید سمندریان زندگی كرده است، دلمان می‌خواست این عكس‌ها و خاطرات این خانه در قاب دوربین‌مان ثبت كنیم اما ترجیح دادیم به احترام هما روستا دوربین‌‌مان را خاموش نگه داریم.
حمید سمندریان همیشه نمایش‌نامه‌های خارجی اجرا كرد اما در كتابخانه خانه‌شان، كتاب‌های خارجی كنار دیوان شاعران كلاسیك ایرانی قرار گرفته است.
 
همیشه روی میز داخل هال، یك كتاب است اما هما روستا می‌گوید:« این روزها كمتر كتاب می‌خوانم. چون خیلی نمی‌توانم روی كتاب متمركز شوم.» با این حال خوشحال است كه از نصرت كریمی كتاب شناخت‌نامه عبدالحسین نوشین را هدیه گرفته است.
پیچك‌ها‌، گلدان‌ها‌، ظرف‌های قشنگ همه از زنی حكایت می‌كنند كه همانگونه كه بازیگر خوبی است، بانوی باسلیقه‌ای هم هست. ساختمان «سهیل» هنوز هم خانه حمید سمندریان است و من خوشحالم كه در دفترچه تلفن خبرنگاری‌ام كنار اسم حمید سمندریان نمی‌نویسم «زنده‌یاد» چون در این خانه بانویی هست كه با آن صدای همیشه قشنگش جواب تلفن‌ها را می‌دهد، بانویی كه صدایش‌ همان اندازه كه صدای هما روستاست، صدای حمید سمندریان هم هست.
 

 

 




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار ایرانی، نقد و نظر آثار خارجی، خبر، سینما، تئاتر،
برچسب ها: هما روستا، حمید سمندریان، دیدار با هما روستا در خانه‌ای بدون حمید سمندریان،
[ 10 آذر 91 ] [ 09:43 ق.ظ ] [ ]


ریشه‌ها در مهاجرت اهمیت بیشتری پیدا می‌كنند

صوفیا نصرالهی




امروز دیگر نویسندگان آسیایی جای خودشان را در جهان پیدا كرده‌اند. همین كه نوبل امسال به یك نویسنده چینی می‌رسد نشان می‌دهد كه قاره پهناور آسیا توانسته فرهنگ و تمدن قدیمی خودش را از طریق شعر و ادبیات به جهان تحمیل كند. در این میان البته همیشه سهم زنان كمتر از مردان بوده است. یكی از نویسندگان زن آسیایی كه با كتاب‌هایش به سرعت در همه جهان مشهور شد، جومپا لاهیری است كه برنده جایزه مهم كتاب پولیتزر هم شد. لاهیری اصالتا هندی است. در لندن متولد شده و در دو‌سالگی خانواده‌اش به آمریكا مهاجرت كرده‌اند. با این وجود پیوند وی با سرزمین مادری‌اش همیشه حفظ شده است. قهرمانان كتاب‌هایش هندی هستند و تم اصلی بیشتر آنها هم غربت و مهاجرت است. كتاب‌های او در ایران هم طرفدار بسیار دارند كه البته بخشی از آن مدیون ترجمه‌های خوب امیرمهدی حقیقت، مژده دقیقی و گیتا گركانی است. خوشبختانه همه كتاب‌های لاهیری به زبان فارسی برگردانده شده‌اند. در این گفت‌وگو كه با مجله آتلانتیك انجام شده لاهیری از مراحل نوشتن و دغدغه‌هایی كه دوست دارد درباره‌شان بنویسد، حرف می‌زند.

اولین كتاب شما كه برنده جایزه پولیتزر هم شد، مجموعه داستان‌های كوتاهی با نام «مترجم دردها» بود. بعد از آن رمان «همنام» را نوشتید و آخرین كارتان دوباره مجموعه‌ای از داستان‌های كوتاه است. چرا تصمیم گرفتید دوباره به حوزه داستان كوتاه برگردید؟

راستش هیچ‌وقت به طور رسمی این تصمیم را نگرفتم. خودش اتفاق افتاد. بیشتر به این‌خاطر كه بعد از نوشتن «همنام» من ایده چند داستان دیگر را در ذهنم داشتم. شروع كردم به نوشتن ایده‌هایم و یك‌دفعه دیدم كه در آنها غرق شده‌ام. حقیقت این است كه ایده بسیاری از این داستان‌ها، مربوط به سال‌ها پیش می‌شد و خیلی قدیمی بودند. برخی از این ایده‌ها همان‌هایی بودند كه در نهایت منجر به نوشتن رمان «همنام» شدند. واقعا این‌طوری نبود كه من به دنبال چیز جدیدی باشم.

آیا مراحل نوشتن داستان كوتاه با رمان تفاوتی دارد؟خود شما برداشت‌های متفاوتی از این دو مقوله دارید یا نه؟

به یك معنی خیلی تمایز و تفاوتی بین آنها از نظر اینكه هر كدام به چه چیزی نیاز دارند، قائل نمی‌شوم. چون به‌نظرم یك ایده یا درست كار می‌كند یا نه. و اینكه كار می‌كند، یا نه، گاهی به طول داستان برمی‌گردد كه كوتاه باشد یا بلند. همه چیز بستگی به این دارد كه داستانی كه می‌خواهم تعریف كنم به چه چیزهایی نیاز داشته باشد. من همیشه اول به طبیعت داستان فكر می‌كنم. وقتی ایده «همنام» به ذهنم رسید، احساس كردم كه باید تبدیل به یك رمان شود. به‌عنوان یك داستان كوتاه كارآمد نخواهد بود و ایده‌ام خوب از آب درنمی‌آید. در آخرین كتابم كه داستان كوتاه است، برخلاف اولی، سال‌ها روی داستان‌های زیادی كار كردم. ایده‌هایی كه با من بودند و مدت‌ها درگیرم كردند. شاید تنها تفاوت‌شان این باشد كه در رمانم هر قطعه از ماجراها آنقدر طولانی شده كه وقتی به هم پیوستند تبدیل به یك رمان شد.

خیلی از داستان‌های شما درباره مهاجرت و یا جلای خانه و وطن است. آدم‌هایی كه خانه قدیمی‌شان را ترك می‌كنند یا به خانه جدیدی قدم می‌گذارند. در اولین كارتان بیشتر روی هندی‌هایی تمركز كرده بودید كه به آمریكا مهاجرت می‌كنند. اما در «خاك غریب» شخصیت‌ها بیشتر در همان كشور جابه‌جا می‌شوند و مثلا خانه یا شهرشان عوض می‌شود. چه چیزی در این ایده كه آدم‌ها را در شرایط محیطی فیزیكال جدید قرار دهید، شما را جذب می‌كند؟

اینكه شخصیت‌هایم را تصور كنم كه از یك موقعیت به جای دیگری می‌روند و شرایط جدیدی برای‌شان به وجود می‌آید، به خودی خود برایم جذاب است. در اولین كارم همه شخصیت‌ها كم‌وبیش به یك دلیل تصمیم به مهاجرت گرفته بودند(كه والدین خود من هم جزو آن دسته بودند) برای پیدا كردن فرصت‌های جدید یا كار. در كتاب آخر الگوی مشابهی برای ترك محل وجود دارد اما شاید به نوعی بشود گفت كه دلایل شخصی‌تر هستند. ممكن است دلیلش شرایط خانوادگی باشد یا مرگ یك نفر از اعضای خانواده یا هر چیز دیگری. در این كتاب آخر من بیشتر تمركزم را روی شخصیت‌هایی گذاشتم كه خودشان مهاجرت نكرده‌اند اما فرزند مهاجرت محسوب می‌شوند. برایم جالب بود چون وقتی شما به عنوان فرزند یك مهاجر بزرگ می‌شوید، لااقل برای خود من كه شرایط اینگونه بود، خیلی نسبت به اینكه ریشه‌تان از كجاست یا اصلا بركندن آن ریشه‌ها حساس و دقیق می‌شوید. ممكن است یك نفر همیشه با همان ریشه‌های مادری‌اش بماند. می‌دانم چون خانواده خودم چنین دورانی را گذراندند. هیچ‌وقت احساس نكردند كه پیوندشان با سرزمین مادری‌شان قطع شده است. همیشه خانه‌شان همان هند بود.

یكی از چیزهایی كه مرا جذب كتاب اول شما كرد شیوه نگاهتان به ازدواج و زندگی آدم‌هایی از نسل پدر و مادرتان بود. داستان اصلی هم درباره دختری بود كه حالا بزرگ شده و می‌فهمد كه پدرش می‌خواهد دوباره ازدواج كند. آیا این واژه «بزرگ شدن» مجذوبتان می‌كند؟ و اینكه فكر می‌كنید چون در فرهنگ دیگری بزرگ شده‌اید كه متفاوت از فرهنگ خانواده‌تان بوده، این قضیه آنقدر برایتان جالب است؟

نمی‌دانم چرا ولی هر چقدر بیشتر از سنم می‌گذرد بیشتر به ازدواج والدینم علاقه‌مند می‌شوم. بخصوص وقتی خودت هم ازدواج كرده‌ای قضیه جالب‌تر می‌شود چون مقایسه اجتناب‌ناپذیری پیش می‌آید. فكر می‌كنم این پرسشی است كه قبل از نوشتن هر كتابم مرا درگیر خودش می‌كند. ازدواج پدر و مادر من از پیش تعیین‌شده بود مانند خیلی از آدم‌های دیگری كه در كودكی می‌شناختم. پدرم وقتی به خارج از هند آمد زندگی متفاوتی را شروع كرد اما برای مادرم وضعیت خیلی فرق می‌كرد و خب من همیشه نسبت به این مسائل آگاه و خیلی حساس بودم. جست‌وجو و كشف در این‌باره را ادامه دادم و باز هم درباره‌اش خواهم نوشت.

در مورد نویسندگان قدیمی‌تر آثار چه كسانی را دوست دارید بیشتر بخوانید یا حتی برای چند بار مطالعه‌شان كنید؟

اخیرا رمان‌های زیادی از قرن نوزدهم خوانده‌ام. همیشه عاشق چخوف و تولستوی بودم اما جدیدا تام هاردی به فهرست محبوب‌ترین نویسندگانم اضافه شده است. او یكی از آن رمان‌نویسانی است كه همیشه به آثارش رجوع می‌كنم. هیچ‌وقت از خواندن رمان‌هایش خسته نمی‌شوم. جهان كاملی كه او خلق می‌كند، خیلی متقاعدكننده و متمركز است. راستش فكر نمی‌كنم خودم هم بدانم كه چطور می‌توانم از شیوه او در نوشتن استفاده كنم اما به هرحال آثارش برایم الهام‌بخشند. من را وارد جهانی غنی و كامل می‌كند و بعد از خواندنش احساس رضایت خاطر خوبی به من دست می‌دهد. در داستان یك تعادلی بین درام انسانی و جهان اطرافش وجود دارد و این مبادله در كارهای هاردی به زیبایی تمام صورت می‌گیرد. نكته بعد هم اینكه دوست دارم از آن كتاب‌ها چیزهای مختلفی یاد بگیرم: مثلا در مورد جامعه كشاورزی، مزارع. و جالب اینكه هر چقدر پیرتر می‌شوم برایم جذابتر هم می‌شود. این ارتباط با زمین و خاك و اینكه چطور در آدم ریشه می‌دواند. قطعا بسیاری از ایده‌های من با خواندن كتاب‌های نویسندگان دیگر به وجود آمده است.

از نویسنده‌های معاصر چه كسی را دوست دارید؟

ویلیام ترور و آلیس مونرو را خواندم و دوست داشتم.

یكی از منتقدان نقدی روی كتاب اول شما نوشته بود در این مورد كه نثر شما ناخودآگاه است و به هیچ عنوان حالت خودنمایانه ندارد. خود شما حرفش را درست می‌دانید؟

من دوست دارم كه ساده بنویسم. برایم سادگی در نوشتن جاذبه بیشتری دارد. ما یك فرم داریم و یك محتوا. من هیچ‌وقت طرفدار فقط فرم نبوده‌ام. همسرم و من همیشه وقتی به خرید می‌رویم این مشكل را با هم داریم. مثلا او به صندلی نگاه می‌كند كه ساختار خاصی دارد و متفاوت و زیباست. ولی من هیچ‌وقت سراغ صندلی نمی‌روم كه روی آن راحت نباشم. برای من شرط اول راحتی است. من نمی‌خواهم كه نثرم فقط زیبا باشد. اگر شما كارهای ناباكوف را بخوانید، كه من عاشقش هستم، هم زبان زیبایی دارد و هم موفق می‌شود داستانش را بسازد. این می‌شود تلفیق درست فرم و محتوا. حتی در كارهای بعدی‌ام تصمیم دارم ساده‌تر هم بنویسم. موقع بازنویسی همه تلاشم را می‌كنم تا جایی كه می‌شود نوشته‌ام را ساده‌تر كنم.

تمایلی به نوشتن یك رمان بزرگ و عظیم ندارید؟

فكر نمی‌كنم. گمان نكنم من از آن نویسنده‌هایی باشم كه پرحرارت و فوران‌كننده پشت سر هم بنویسند. نوشته‌های من قرار نیست گسترده‌تر و وسیع‌تر از چیزی كه هستند، بشوند ولی باید بهتر ارتباط برقرار كنند. اگر من به جای یك رمان عظیم، رمان‌های بیشتری بنویسم، به‌نظرم ساده‌تر و موثرتر خواهند بود و با مخاطبم ارتباط بیشتری برقرار می‌كنم.

البته این طرز تفكرتان متناسب با همان چیزی است كه درباره نثرتان هم گفتید.

شاید. فكر می‌كنم همین‌طور است. افراط و زیاده‌روی را دوست ندارم. اگر قرار است یك اثر بزرگ باشد، چیزی كه باعث بزرگی آن می‌شود قطعا اعتدال است.

تهران‌ امروز




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب، خبر، داستان، داستان خارجی، داستان زنان،
برچسب ها: جومپا لاهیری، ریشه‌ها در مهاجرت اهمیت بیشتری پیدا می‌كنند، برنده جایزه پولیتزر،
[ 26 آبان 91 ] [ 09:10 ق.ظ ] [ ]
نقد کتاب؛ خواهر من روی پیش بخاری زندگی می‌كند
 به نقل از تلگراف، جولیا الكشر،رییس داوران این رقابت، این داستان را یك رمان كامل خواند و گفت: نوشتار آن عالی بود و نویسنده بسیار ماهرانه مسایل سخت و پیچیده را به نمایش گذاشت.

این رمان درباره خانواده‌ای‌ است كه بر اثر بمباران‌های لندن از هم گسیخته و در نهایت دخترشان رز در این بمباران كشته می‌شود. این داستان جذابیت و تازگی چشمگیری دارد. پس از كشته شدن رز در بمباران لندن پدر جیمی 10 ساله که قهرمان اصلی قصه است، به الکل روی می‌آورد و مادر پریشانش خانه را ترک می‌کند. بعد از جدایی والدین، پدر جیمی او و جاسمین را که خواهر دوقلوی رز است به سواحل دریاچه زیبا و دیدنی دیستریكت می‌برد تا یك زندگی جدید را شروع كنند و از خاطرات تلخ و فراموش نشدنی لندن دور شوند. جاسمین که به فردی تندخو و غمگین بدل شده، موهایش را به رنگ صورتی درمی‌آورد و اعتصاب غذا می‌كند. اما جیمی در تمام این مدت، هرگز گریه نكرده است. رز برای او فقط یك خاطره فراموش شده است چون زمانی كه رز در بمباران كشته شد جیمی 5 سال داشت.

جیمی به گربه‌اش راجر و تی‌شرت مرد عنكبوتی كه هدیه روز تولدش بود علاقه بسیار داشت. او عمیقا باور داشت كه مادرش پیش آن‌ها باز می‌گردد. صحنه تصادف و كشته شدن راجر در خیابان بسیار ناراحت كننده است و بیشتر از فكر كردن به خاكستر خواهرش كه به سختی او را به یاد می‌آورد اشك جیمی را در می‌آورد.

نوشتار زیبا ،شیرینی و معصومیت جیمی 10 ساله كتاب را غم‌انگیزتر كرده است. یك چیز شگفت‌آور در مورد كتاب این است كه هر چه او احساس می‌كند، مخاطب هم احساس می‌كند؛ زیرا داستان با همان سادگی و آشفتگی كه تحمل شده بیان می‌شود و روابط بین او و اعضای خانواده‌اش همان‌طور كه به نظر می‌رسد، توضیح داده شده است: عشق و علاقه جیمی به خواهرش، آرزوی دیدار مادرش، استواری او در وفاداری به پدرش... اما چیز عجیبی كه در مورد راوی وجود دارد این است كه زندگی جیمی مثل خانواده‌اش متلاشی نشده است. در حقیقت او بابت مرگ خواهرش خوشحال بود. حتی از توجهی كه پدر به خاكستر خواهرش می‌كرد دچار حسادت می‌شد و ترجیح می‌داد به جای محكوم كردن پدر، الكلی بودن او را بپذیرد.

جیمی در مدرسه دوستی به نام سانیا پیدا کرده بود كه مسلمان بود. سانیا دختری بسیار باهوش، شوخ و شجاع بود. ممكن است این دوستی به نظر بسیار طبیعی باشد، اما این موضوع باعث خشم و ناراحتی دیگران هم در مدرسه و هم در خانواده شده بود چون پدر جیمی نمی‌توانست مسلمانان را بپذیرد. او فكر می‌كرد كه آن‌ها بمب‌گذاری كرده‌اند و دخترش کشته است. پدرش كه به شدت به الكل اعتیاد پیدا كرده بود و غرق در تعصبات نژادپرستانه شده بود، برای تمام مشکلات بریتانیا مسلمانان را مقصر می‌دانست. این جا می‌توان درک کرد كه همه این جنون و دیوانگی بر اثر غم و غصه ایجاد شده است و همین نیز بهانه‌ای برای بی‌خودی و الكلی بودن او شد. گرچه او هم نجات پیدا نكرد اما بهتر از مادر بی‌احساسشان از عهده مشکلات برآمد. در این داستان دلسوزی كمی از مادر نشان داده شد و تنها چیزی که از او می‌بینیم این است که فرزندانش را ترك كرد و رفت.

تنفر پدر در نژادپرستی او آشكار می‌شود، اما چرخش روزگار او را نیز سرانجام به راهی كه جیمی 10 ساله پیدا كرد، کشاند. راه جیمی رفاقت، صلح، آرامش و حتی عشق به تنها دوستش در مدرسه است. رابطه بسیار جذاب و صمیمانه‌ای که بین این دو بچه به وجود می‌آید، دلیل اصلی موفقیت این كتاب است كه با کمک آن به طرزی ماهرانه به موضوع‌های اجتماعی پرداخته و در یك موقعیت عجیب و غم‌انگیز این موضوع‌ها را نشان داده است. رابطه جیمی با خواهرش و مبارزه با مشكلاتش هم خیلی زیركانه ارایه شده است.

اعتیاد به الكل، نژادپرستی، ضعیف كشی، غرق شدن در مشكلات و خیانت در زناشویی، همه با هم در این داستان جمع شده‌اند تا آنچه را كه در این مجموعه اتفاق می‌افتد نمایش دهند. اما موضوع رمان پیچر اصلا كسل كننده نیست. این روایت پیچیده و تكان دهنده دو كودك گیج و حیران است كه با غم از دست دادن خواهرشان رز مواجه شده‌اند و با از دست دادن مادرشان نیز مواجه هستند.

ما توسط جیمی 10 ساله شخصیت اصلی داستان می توانیم ببینیم كه چطور كل خانواده بعد از مرگ یكی از خواهرهایش با این مساله كنار می‌آیند. داستان عمق احساسات را به طور واضح و برجسته‌ مورد توجه قرار می‌دهد و شما واقعا می‌توانید آن را در طول داستان همراه با شخصیت جیمی درك کنید. گر چه موضوع اصلی و تم داستان اساسا ناگوار و ناراحت كننده است، اما مطمئنا داستان موجب افسردگی مخاطب نمی‌شود. بلکه با توجه به نگرش عاقلانه و شعوری كه كودكان دارند، این داستان حتی طنزآمیز و خنده‌دار هم می‌شود و مخاطب حتی می‌تواند در بخش‌هایی از داستان قهقهه بزند.

در حقیقت دوره كودكی چنان خوب با این داستان زیبا تصرف و تسخیر شده كه اندوه را از بین می‌برد. پذیرش، پیشداوری و تبعیض، زورگویی، وفاداری به خانواده و دوستی نیز چنان با داستان عجین شده كه غم‌انگیز بودن آن را می‌پوشاند. بنابراین به جرات می‌توان گفت «خواهر من روی پیش بخاری زندگی می‌کند» داستانی است كه غم و اندوه و شوخ طبعی در آن تركیب شده‌اند.

رمان نوجوان عموما افراد بالای 10 سال را هدف قرار می‌دهد اما به دلیل این كه عوامل زیادی در این رمان برای برقراری ارتباط با بزرگسالان وجود دارد- مخصوصا با تجارب زندگی كه به داستان اضافه شده است- خواندن آن برای بزرگسالان نیز نه تنها جالب بلکه توصیه می‌شود. چیزی كه ستایش همه را برمی‌انگیزاند این حقیقت است كه جیمی به صورت شخصی نشان داده شده كه كاملا از آینده آگاه است و به عنوان یك انسان، بزرگ می‌شود و درك می‌كند و طولی نمی‌كشد كه زندگی‌اش را اداره می‌كند و در برابر تعصبات تلخ پدرش و خیالپردازی‌هایی كه در مورد مادرش داشت، به واقعیت می‌رسد.

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) - ترجمه: فاطمه موسوی



طبقه بندی: داستان، داستان خارجی، داستان زنان، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب، خبر،
برچسب ها: آنابل پیچر، برنده جایزه برنفورد، خواهر من روی پیش بخاری زندگی می‌كند،
[ 26 آبان 91 ] [ 09:02 ق.ظ ] [ ]


فیلیپ راث، نویسنده مشهور آمریكایی را خیلی‌ها می‌شناسند. حتی اگر در حوزه ادبیات هم نباشی، او را از فیلم‌نامه‌هایی كه برای چند سریال تلویزیونی نوشته و رمان‌هایی كه از روی آنها فیلم‌های مهمی اقتباس شده، در حوزه سینما هم به عنوان یك چهره شاخص می‌شناسند. چند تا از كتاب‌هایش در ایران منتشر شده است از جمله «خشم» و «یكی مثل همه» كه از كارهای شاخصش هستند. راث از سال ۱۹۷۵ عضو موسسه ملی هنر و ادبیات آمریکا بوده‌است. او همچنین تا سال ۱۹۸۹ به عنوان ویراستار آثار ادبی با انتشارات معروف پنگوئن همکاری می‌کرد. اما از سال ۱۹۹۲ وقت خود را فقط صرف نویسندگی کرد. او نخستین نویسنده زنده آمریکایی است که مجموعه آثارش از سوی کتابخانه آمریکا منتشر شده و هم جایزه بوكر و هم پولیتزر را دریافت كرده است. تم اكثر آثارش درباره طبقه متوسط است كه البته حالت نیمه اتوبیوگرافی هم دارد و تجربیات و ذهنیات خودش را در خلال آنها بیان می‌كند. همین هفته گذشته بود كه راث اعلام كرد قصد بازنشستگی دارد و دیگر رمانی نخواهد نوشت. او در گفت‌وگویی كه با گاردین داشت اعلام كرد كه: «راستش را بخواهید دیگر كارم را انجام داده‌ام. احساس می‌كنم تمام شده‌ام. در سه سال گذشته هیچ كتابی ننوشته‌ام.» این نویسنده 80 ساله از قول جو لوییس، بوكسور معروف نقل قول كرده است كه: «من بهترین چیزی را كه در توانایی‌ام بود انجام داده‌ام.» راث گفته كه او هم دقیقا چنین احساسی دارد و اینكه به‌نظرش دیگر كافی است. می‌گوید: «دیگر نیاز به نوشتن آنچه كه در زندگی‌ام گذرانده‌ام را احساس نمی‌كنم. دوست ندارم موفقیت‌های گذشته را خراب كنم.» راث قرار است بعد از بازنشستگی در یك مصاحبه مفصل كتاب زندگی و خاطرات خودش را منتشر كند، درنتیجه به گفته خودش بازنشستگی‌اش به معنای دست شستن از زندگی نیست!

بازنشستگی راث بهانه‌ای برای مرور آثار وی شد كه قطعا از مهم‌ترین نویسندگان دوران معاصر است. گفت‌وگویی را كه در اوج دوران موفقیت راث توسط پاریس ریویو با او انجام شده است، می‌خوانید:



چطور نوشتن یك كتاب جدید را شروع می‌كنید؟

شروع كردن یك كتاب جدید ناخوشایندترین كار ممكن است. من كاملا در مورد شخصیت‌ها و موقعیت‌هایشان و گره‌های داستان دچار تردید و عدم اطمینان هستم. اما چیزی كه معمولا با آن داستان را شروع می‌كنم قرار دادن یك شخصیت در یك موقعیت خاص است. تازه نكته بدتر از اینكه دقیقا نمی‌دانید سوژه‌تان چیست، این است كه نمی‌دانید چطور باید با موضوعی كه انتخاب كرده‌اید رفتار كنید. چطور با آن كنار بیایید. برای اینكه درنهایت همه ماجرا بر سر این است كه شما چطور به آن سوژه و خط اصلی داستان نگاه می‌كنید. من افتتاحیه داستان را تایپ می‌كنم و به‌نظرم افتضاح می‌آید. انگار تقلید مسخره ناخودآگاهی از كتاب قبلی است در حالی كه چیزی كه من می‌خواستم این بوده كه از آن فاصله بگیرم. به چیزی نیاز دارم كه مرا به نقطه مركزی كتاب ببرد. یك نقطه ثقلی كه مانند مغناطیس همه چیز را به طرف خودش بكشد. این همان چیزی است كه در چند ماه اولی كه می‌خواهم نوشتن یك كتاب جدید را شروع كنم به آن فكر می‌كنم. اغلب اوقات مجبور می‌شوم حتی صدها صفحه را سیاه كنم پیش از آنكه واقعا پاراگراف اول داستان جدیدم متولد شود. بعد با خودم می‌گویم: خوب است. این افتتاحیه كتاب است. از همین‌جا شروع كن. بعد روی كارهایی كه آن 6 ماه اول انجام داده‌ام مرور می‌كنم و زیر بعضی پاراگراف‌ها خط قرمز می‌كشم. گاهی اوقات هم كمتر از یك پاراگراف است. ممكن است حتی یك جمله باشد. اینها بخش‌هایی هستند كه ازشان راضی هستم و احساس می‌كنم كه در خودشان روح زندگی دارند. بعد دوباره همه آنها را روی یك صفحه تایپ می‌كنم. جالب است كه كل‌شان معمولا بیشتر از یك صفحه هم نمی‌شود. اما اگر آدم خوش شانسی باشم، همان یك صفحه می‌شود صفحه اول داستان. من به دنبال حس زندگی می‌كردم تا لحن هر داستانی را پیدا كنم. بعد از آن شروع وحشتناك اولیه، دوران نوشتن با فراغ بال و در آزادی تمام است. و وقتی داستان به نقطه بحرانی می‌رسد، انگار همه چیز خلاف آنچه كه تاكنون جمع كرده‌اید است و از كتاب متنفر می‌شوید!

قبل از اینكه شروع به نوشتن كنید، چقدر از كتاب را در ذهن‌تان آماده دارید؟

راستش تقریبا همه آن چیزهایی كه در كتاب اهمیت دارد، آن موقع هنوز در ذهنم نیست. منظورم این نیست كه راه حل مشكلات را در ذهنم ندارم. قضیه به مراتب بدتر است. خود آن مشكلات هنوز جایی در ذهنم ندارند. موقع شروع كردن یك اثر جدید شما به دنبال این هستید كه ببینید چه موانعی سر راه قصه‌تان وجود دارد. در جست‌وجوی مشكل هستید. گاهی اوقات در ابتدای نوشتن شك و تردیدهایتان زیاد است، اما نه به دلیل اینكه نوشتن كار دشواری است بیشتر به این خاطر كه به اندازه كافی نوشتن‌اش سخت نیست. موضوع پیچیده‌ای است. گاهی اوقات روانی و راحتی كار به این معنی است كه درنهایت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. سهل و راحت بودن گاهی ممكن است نشانه‌ای برای متوقف شدن باشد. در حالی كه وقتی برای رفتن از یك جمله به جمله بعدی، انگار در یك جهان تاریك قرار دارم، همین مرا متقاعد می‌كند كه به نوشتن‌اش ادامه بدهم.

آیا حتما باید نقطه شروع را داشته باشید؟ یعنی تا به حال پیش نیامده كه مثلا پایان قصه‌ای در ذهن‌تان باشد و بعد بخواهید تازه برایش شروعی پیدا كنید؟

تا جایی كه خودم می‌دانم من اصلا از آخر شروع می‌كنم. صفحه اول ممكن است یك‌سال بعد از نوشتن صفحه دویستم به ذهنم برسد. تازه اگر آن موقع هم برسد!

با آن صدها صفحه‌ای كه در ابتدا سیاه كرده بودید چه می‌كنید؟ نگهشان نمی‌دارید شاید روزی به درد بخورند؟

معمولا ترجیح می‌دهم كه دیگر هیچ‌وقت چشمم بهشان نیفتد.

آیا زمان مشخصی از روز برای نوشتن آماده‌تر هستید؟

من همه روز را كار می‌كنم: صبح،‌ عصر. تقریبا تمام روز مشغول نوشتنم. اگر هر روزم را همین‌طور بنویسم، بعد از دو یا سه سال شاید درنهایت یك كتاب نوشته باشم.

فكر می‌كنید بقیه نویسندگان هم زمانی آنقدر طولانی را به نوشتن اختصاص می‌دهند؟

من از نویسندگان درباره عادت‌های نوشتن‌شان سوال نمی‌كنم. واقعا برایم مهم نیست. جویس كارول اوتس جایی گفته بود: «وقتی نویسندگان از یكدیگر می‌پرسند كه چه وقت كارشان را شروع می‌كنند و چه وقت به آن پایان می‌دهند و برای ناهارشان چقدر زمان می‌گذارند و برای نوشتن‌شان چقدر، در حقیقت به این خاطر است كه می‌خواهند بدانند آیا بقیه هم به اندازه خودشان دیوانه هستند یا نه!» من به جواب چنین سوالی نیاز ندارم.

آیا چیزهایی كه می‌خوانید روی نوشته‌هایتان تاثیر می‌گذارد؟

من وقتی كار می‌كنم دائما مشغول خواندن هستم. معمولا هم شب‌ها قبل از خواب كتاب می‌خوانم. این راهی است كه باعث می‌شود مدارهای ذهنت باز بمانند. در حقیقت روشی است برای اینكه به خط اصلی كارم فكر كنم در حالی كه در ظاهر دارم كمی استراحت می‌كنم. تا آنجایی كمك می‌كند كه روی وسواس‌های ذهنی‌ام سرپوش بگذارد. همین.

آیا در حین نوشتن كارتان را به كسی هم نشان می‌دهید تا بخواند و اظهارنظر كند؟

به‌نظرم مفیدتر است كه همه اشتباهاتم كامل شده باشند و در زمان مناسبش پخش بشوند و همه چیز را منفجر كنند! وقتی می‌نویسم به اندازه كافی خودم را در برابر اثر خودم قرار می‌دهم و با آن مخالفت می‌كنم ستایش دیگران هم در من تاثیری ندارد بخصوص وقتی خودم خوب می‌دانم كه این چیزی است كه حتی تا نیمه‌اش هم كامل نشده است. هیچ‌كس نمی‌بیند كه من چه كاری انجام می‌دهم تا جایی كه واقعا و قطعا بدانم كه دیگر نمی‌توانم جلوتر از آن بروم. كه حتی در آن صورت هم بیشتر دوست دارم باور كنم كه دیگر كارم با این داستان تمام شده است.

وقتی می‌نویسید آیا وجه خواننده‌ وجودتان را هم بارور می‌كنید؟

نه. بیشتر اوقات موقع نوشتن یك راث ضد خواننده در وجودم دارم. با خودم فكر می‌كنم: «چطور ممكن است راث از این متنفر بشود!» و این بزرگترین تشویق و دلگرمی برای ادامه دادنم است.

شما درباره فاز آخر نوشتن یك رمان صحبت كردید كه رسیدن به نقطه بحرانی بود. جایی كه همه چیز انگار مخالف نوشته‌هایتان از ابتدا تا آن لحظه پیش می‌رود. آیا این نقطه بحرانی در هر كتابی وجود دارد؟

همیشه وجود دارد. ماه‌ها تحقیق و جست‌وجو و نوشتن دستنویس و اینكه تازه با رسیدن به آن نقطه به خودت می‌گویی: «این غلط است....اما ایرادش دقیقا كجاست؟» من از خودم می‌پرسم: «اگر این كتاب یك رویا بود، قرار بود چگونه رویایی باشد؟» اما وقتی این را از خودم می‌پرسم در عین حال تلاش می‌كنم تا به همه آن چیزهایی كه تا آن نقطه نوشته‌ام، باور داشته باشم. ایده درستش این است كه چیزی را كه ابداع و خلق كرده‌اید به چشم واقعیت درك و دریافت و مشاهده كنید كه می‌تواند به عنوان یك رویا هم برای مخاطب قابل درك باشد. باید به شخصیت‌هایتان روح و خون و جان بدهید. این تنها راهش است.

نظرتان درباره فمینیست‌ها چیست؟ بخصوص آنهایی كه به آثار شما خیلی حمله می‌كنند؟

شاید بخشی از این حمله‌های تند به این خاطر باشد كه در برخی از كتاب‌های من زنان شخصیت‌های غیرسمپاتیكی دارند و خیلی با آنها همدردی نمی‌شود.

نظرتان درباره نیویورك چیست؟ انگار از آن متنفر شده‌اید.

من از سال 1962 در نیویورك زندگی كرده‌ام. در دهه 60 در این شهر احساس می‌كردم قدرت زندگی همه وجودم را در برگرفته است. باور داشتم كه می‌توانم تمام چیزهای آگاهانه و ناخودآگاه این شهر را درك كنم. اما بعد از آن، آمریكا برایم غریبه شد. حتی در مستندی دراین‌باره حرف زدم كه چطور روشنفكران و متفكران آمریكایی در این كشور احساس غربت می‌كنند. انگار دارند در یك كشور خارجی زندگی می‌كنند. كشوری كه در آن روابطی جاری است كه انگار بخشی از زندگی آنها نیست.

مترجم: صوفیا نصرالهی

نقل از تهران‌ امروز





طبقه بندی: داستان، داستان خارجی، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: فیلیپ راث، عادت‌های نوشتن یك نویسنده،
[ 23 آبان 91 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ ]



هر كارگردانی شیوه خودش را برای كار دارد. می‌دانم خیلی از آنها وقتی صبح سر صحنه می‌روند دقیقا می‌دانند كه آن روز باید چه صحنه‌هایی را فیلمبرداری كنند و چگونه. دو هفته قبل از اینكه همه عوامل سر صحنه بروند، آنها همه چیز را درباره اینكه هفته اول فیلمبرداری چطور خواهد گذشت، می‌دانند. اینكه قرار است از چه لنزی استفاده كنند، به چه شیوه‌ای قاب‌بندی كنند، چند نما بگیرند...من دقیقا برعكس آنها هستم

خوره‌های سینمای فرانسه و منتقدانش اولین كسانی بودند كه وودی ‌آلن كارگردان مستقل سینمای آمریكا را تحسین كردند. یكی از بزرگترین فیلمسازان كمدی معاصر كه سال‌ها به عنوان یك كارگردان مستقل در آمریكا فعالیت كرد اما در كشور خودش چنان كه باید و شاید تحویل گرفته نشد. سال‌ها نیویورك را با فیلم‌های وودی آلن می‌شناختند. او و اسكورسیزی مولفانی بودند كه از عنصر شهر در فیلم‌هایشان استفاده‌های مهمی كردند اما بعد از سال‌ها آلن از نیویورك برید و به اروپا رفت. در اسپانیا و فرانسه فیلم‌هایی با محوریت شهر ساخت و آخرین فیلمش را در رم فیلمبرداری كرد. «به رم با عشق»، شرح زندگی و ماجراهای چند توریست و شهروندان رم است كه با هم پیوند می‌خورد. یكی از نكاتی كه این فیلم را برای سینمادوستان خیلی جالب توجه كرده، حضور روبرتو بنینی كارگردان مشهور ایتالیایی به عنوان بازیگر در این فیلم است. برای ایرانیان روبرتو بنینی نام آشنایی است به چند دلیل. اول اینكه نسخه‌ای كه وی از «پینوكیو» ساخته بارها از تلویزیون پخش شده است و مهم‌تر از آن در همان سالی كه سینمای ایران برای اولین‌بار نماینده‌اش در اسكار پذیرفته شد، فیلم «زندگی زیباست» بنینی بود كه مجسمه اسكار را در رقابت با «بچه‌های آسمان» مجید مجیدی از آن خودش كرد. این روزها فیلم «به رم با عشق» در سینماهای جهان اكران شده است. به همین مناسبت جالب است دیدگاه‌های وودی آلن درباره فیلمسازی را كه در یكی از كارگاه‌های فیلم‌سازی‌اش مطرح شده، بخوانیم:

راستش هیچ‌وقت از من نخواستند كه فیلمسازی را درس بدهم، اگر بخواهم رك باشم باید بگویم كه هیچ‌وقت هم خودم وسوسه نشدم این كار را انجام بدهم. فقط یك‌بار اسپایك لی(كارگردان) كه كلاسی در دانشگاه هاروارد داشت، از من خواست تا برای دانشجویانش سخنرانی كنم. خب من خیلی از انجام این كار خوشحال بودم اما در نهایت كار كمی عصبی و ناراحت شدم. مشكل این است كه من احساس می‌كنم چیزهای خیلی كمی هستند كه واقعا قابلیت تدریس دارند ولی من نمی‌خواستم آنها را ناامید كنم. برای اینكه واقعیت این است كه شما یا استعداد این كار را دارید یا نه. اگر نداشته باشید كه می‌توانید همه عمرتان را درس بخوانید و هیچ مفهومی هم برایتان نداشته باشد. شما با درس خواندن تبدیل به فیلمساز بهتری نمی‌شوید و اگر استعدادش را داشته باشید، سریع همه آن ابزارهایی را كه برای فیلم ساختن به آنها احتیاج دارید، خودتان یاد می‌گیرید. آن چیزی كه شما به عنوان یك كارگردان بیشتر از همه به آن نیاز دارید، كمك‌های روان‌شناسانه است؛ داشتن تعادل، نظم و چیزهایی از این قبیل. جنبه‌های فنی در درجه دوم اهمیت قرار دارند. هنرمندان زیادی به‌خاطر عدم تعادل و نظم ذهنی، شك‌ها و تردیدهایشان و احساس وحشت و نگرانی‌شان نابود شده‌اند یا حداقل به موارد خارجی زیادی اجازه داده‌اند كه حواس‌شان را از كار پرت كند. این همان‌ قسمت خطرناك ماجراست و اینها دقیقا همان مواردی هستند كه یك فیلمنامه‌نویس یا فیلمساز باید سعی كند ابتدا در آنها به درجه استادی برسد.

برگردیم به كلاس اسپایك لی كه چیز زیادی نداشتم كه آموزش بدهم. دانشجویان سوال‌هایی از من كردند از این قبیل كه: «چطور شما در «آنی هال» فهمیدید كه چه زمانی باید فیلم را متوقف كنید و مستقیم با تماشاگر صحبت كنید؟» و تمام جوابی كه من می‌توانستم به آنها بدهم این بود: «خب غریزه‌ام به من گفت.» درنتیجه فكر می‌كنم مهم‌ترین درسی كه خود من درباره فیلمسازی گرفتم این است: برای كسانی كه توانایی ساخت یك فیلم را دارند، هیچ رمز و راز بزرگی در رابطه با فیلمسازی وجود ندارد. كسی نباید مرعوب این تفكرات شود كه رمز و راز و چیزهای پیچیده‌‌ای را برای ساختن یك فیلم مجبور است یاد بگیرد یا رعایت كند. فقط دنبال غریزه‌تان بروید و اگر استعداد دارید، اصلا كار سختی نخواهد بود و اگر ندارید، راستش به‌نظر من دیگر فیلمسازی غیرممكن است.

كارگردان‌ها برای خودشان فیلم می‌سازند

اول از همه فكر می‌كنم ما دو گونه متفاوت كارگردان داریم: یكی كسانی كه خودشان فیلمنامه آثارشان را می‌نویسند و دیگری كسانی كه از فیلمنامه دیگران استفاده می‌كنند. خیلی سخت است كه شما جزو هر دو گروه باشید و بین فیلم‌هایی كه خودتان نوشته‌اید و فیلمنامه‌های دیگران دائم در رفت‌وآمد باشید. منظورم البته به هیچ‌وجه این نیست كه یكی از این دو گروه از دیگری بهتر است یا كارگردانی كه متعلق به یكی از این گروه‌ها باشد تحسین‌برانگیزتر است. آنها فقط با هم تفاوت دارند. وقتی خودتان فیلمنامه كارهایتان را می‌نویسید همیشه فیلم‌هایتان مبتنی بر یك طرز تفكر ویژه هستند. سبك‌تان خیلی سریع مشخص می‌شود و دلمشغولی‌ها و دغدغه‌هایتان در فیلم‌های مختلف دوباره و دوباره تكرار می‌شوند. درنتیجه با چنین كارگردانانی مخاطب ارتباط شخصی بیشتری برقرار می‌كند. اگر‌چه ممكن است كارگردانی كه هر بار فیلمنامه یك فیلمنامه‌نویس را برای كار انتخاب می‌كند، فیلم بسیار درخشانی بسازد، البته اگر فیلمنامه كار خوب باشد اما شما هیچ‌وقت آن كیفیت شخصی را كه فیلمساز مولف به فیلم‌هایش می‌دهد، ندارید.

حالا انتخاب خودتان است؛ یا می‌توانید فیلمنامه‌تان را خودتان بنویسید و یك فیلم كاملا شخصی بسازید اما اگر چیز جالب و یا جدیدی برای گفتن درباره زندگی ندارید، آن وقت اگر حتی خودتان فیلمنامه‌تان را بنویسید، هیچ‌وقت فیلمتان به خوبی فیلم فیلمسازی نمی‌شود كه از یك فیلمنامه خوب اقتباس كرده است. چیزی كه این وسط تفاوت ایجاد می‌كند این است كه همه كارگردانان باید فیلم خودشان را بسازند. وظیفه آنهاست كه از ابتدا تا انتهای فیلم مطمئن باشند چه حرفی می‌خواهند بزنند و از آن محدوده خارج نشوند. كارگردان باید همیشه سمت مالك فیلم را داشته باشد. به محض اینكه تبدیل به برده شود، راه خودش را گم می‌كند. منظورم این نیست كه كارگردان كلا مخاطب را كنار بگذارد یا با دیده تحقیر و از بالا به پایین به او نگاه كند اما احساس شخصی من این است كه اگر فیلمی بسازید كه خودتان را راضی كند و خوب از پس آن بربیایید، مخاطب، یا لااقل بخشی از آنها هم درنهایت از فیلم رضایت خواهند داشت. اما فكر می‌كنم اشتباه است كه بخواهیم حدس بزنیم تماشاگر چه چیزی را دوست دارد و می‌خواهد و بعد تلاش كنیم تا همان را بسازیم. چون در اصل با این كار به تماشاگر این اجازه را داده‌اید كه روی صحنه بیاید و فیلم را به جای شما كارگردانی كند.

وقتی سر صحنه می‌روم، هیچ چیز نمی‌دانم

هر كارگردانی شیوه خودش را برای كار دارد. می‌دانم خیلی از آنها وقتی صبح سر صحنه می‌روند دقیقا می‌دانند كه آن روز باید چه صحنه‌هایی را فیلمبرداری كنند و چگونه. دو هفته قبل از اینكه همه عوامل سر صحنه بروند، آنها همه چیز را درباره اینكه هفته اول فیلمبرداری چطور خواهد گذشت، می‌دانند. اینكه قرار است از چه لنزی استفاده كنند، به چه شیوه‌ای قاب‌بندی كنند، چند نما بگیرند...من دقیقا برعكس آنها هستم. وقتی سر صحنه می‌روم دقیقا هیچ ایده‌ای در مورد اینكه چه كاری باید انجام بدهم، ندارم. سعی هم نمی‌كنم كه به آن فكر كنم. دوست دارم بدون هیچ ایده از پیش تعیین‌شده‌ای سر صحنه بروم. هیچ‌وقت تمرین نمی‌كنم. هیچ‌وقت پیش از شروع كار از صحنه‌ای كه قرار است در آن فیلمبرداری كنیم بازدید نمی‌كنم. همان صبح روز اول سر صحنه می‌روم و بسته به اینكه آن روز صبح چه احساسی دارم، تصمیم می‌گیرم كه چه كاری انجام بدهم. باید اعتراف كنم كه این شیوه خیلی خوبی برای كار كردن نیست.

برای من راحت است اما بیشتر كارگردانانی كه من می‌شناسم دوست دارند قبل از شروع كار كاملا آماده باشند. وقتی نوبت به فیلمبرداری می‌رسد، من یك‌بار دیگر متفاوت از خیلی از فیلمسازان عمل می‌كنم. معمولا كارگردانان، بازیگران را سر صحنه می‌آورند و از آنها می‌خواهند كه سكانس را قبل از روشن كردن دوربین بازی كنند. بعد تماشا می‌كنند و برطبق آنچه كه می‌بینند تصمیم می‌گیرند كه مدیر فیلمبرداری چطور دوربین‌اش را تنظیم كند و چند نما نیاز است. من هیچ‌وقت چنین كاری انجام نمی‌دهم. كاری كه می‌كنم این است كه دور و بر دوربین و فیلمبردار قدم می‌زنم و لوكیشنی را كه دوست دارم آن سكانس در آنجا فیلمبرداری شود، می‌بینم و پیش خودم فكر می‌كنم كه دوست دارم آن صحنه چطور به‌نظر برسد. بعد وقتی بازیگران وارد می‌شوند از آنها سوال می‌كنم تا درباره جایی كه برای دوربین در نظر گرفته‌ام، با من همفكری كنند. به آنها چیزی شبیه این می‌گویم: «شما اینجا باید این دیالوگ را بگویید، بعد به طرف دیگر صحنه بروید و دیالوگ بعدی‌تان را آنجا بگویید. شما می‌توانید یك لحظه آنجا مكث داشته باشید اما بعد از شما می‌خواهم كه در حال حركت فلان دیالوگ را بگویید.» این شیوه كارگردانی كمی شبیه به كار در تئاتر است و قابی كه من انتخاب می‌كنم حد و مرز صحنه نمایش را مشخص می‌كند. اما نكته اینجاست كه من سعی می‌كنم هر سكانس را فقط در یك نما بگیرم یا تا جایی كه می‌شود نماهای كمتری برای هر سكانس استفاده كنم. تا جایی كه مجبور نباشم، از كات استفاده نمی‌كنم و هیچ‌وقت یك صحنه مشابه را از زوایای مختلف نمی‌گیرم. بعد هم موقع كات دادن، نمای بعدی را درست از همان لحظه‌ای شروع می‌كنم كه قبلی را تمام كردم.

هیچ‌وقت از زوایا و با شیوه‌های مختلف یك سكانس را پوشش نمی‌دهم شاید چون تنبل هستم یا چون دوست ندارم كه بازیگرانم پشت سر هم حركات مشابهی انجام دهند. با این روش من آنها می‌توانند تازه و سرحال بمانند و بداهه‌پردازی هم بكنند. همچنین می‌توانند كارهای متفاوتی را امتحان كنند تا هر كدام بهتر بود در نسخه نهایی قرار بگیرد. می‌توانند هر سكانس را هر بار به شیوه‌ای مختلف بازی كنند بدون اینكه نگران این موضوع باشند كه بازی‌شان با حركتی كه در نمای قبلی انجام داده‌اند، هماهنگ است یا نه.

صوفیا نصرالهی -نقل از تهران‌ امروز




طبقه بندی: سینما، سینمای غیر ایرانی، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: كارگاه فیلمسازی به سبك وودی آلن،
[ 12 آبان 91 ] [ 07:58 ق.ظ ] [ ]
سیفیسو مزوبه برنده جایزه وول سوینکا از کتابش می گوید
چهار روز پیش سیفیسو مزوبه جایزه وول سوینکای 2012 را که در اندازه نوبل آفریقا شناخته می شود، برای رمانش «خون جوان» دریافت کرد
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از کرایم بیت، مزوبه در گفت و گو با این سایت، به بیان چگونگی شکل گیری این رمان و جایگاه آن در دنیای ادبی امروز می پردازد.

رمان های جنایی زیادی توسط نویسندگان سیاه پوست به زبان انگلیسی منتشر نشده اند - رمان «جوهر قرمز» از آنجلا مخلووا و «مراسم باستانی» از دیاله تلوز، دو مثال دراین حوزه هستند. آیا رمان خود را به عنوان بخشی از این سبک حساب می کنید که می تواند به راحتی در زیرمجموعه گانگستری قرار بگیرد؟
مزوبه : این کتاب تا حدودی داستانی جنایی هست اما بسیاری از خوانندگان کتاب هم به من گفتند که این داستانی امروزی است که به طور اتفاقی در زمینه جنایی اتفاق می افتد. من با آن ها هم موافق هستم. خوشحالم که کتاب معانی مختلفی برای خوانندگان دارد.

خودتان طرفدار سبک داستان جنایی هستید ؟
مزوبه : به این دلیل ساده که هیچ وقت در معرض آن قرار نگرفته بودم می گویم که طرفدار مطلق آن نیستم اما من همه سبک های هنری را دوست دارم. در دوره رشد من، در خانه مان کتاب وجود داشت، اما هیچ وقت سبک آن ها داستانی جنایی نبود. وقتی به دبیرستان رفتم هم همین طور بود، هیچ کتابی از این سبک در کتابخانه مان نداشتیم. تنها داستان های جنایی ای که من با آن ها آشنا بودم فیلم های سینمایی بودند. وقتی در حال رشد بودم به سینما اعتیاد داشتم. سالی که دوازده ساله شدم هر شنبه در «د ویل» که همینجا در دوربان واقع است سه فیلم پشت سر هم می دیدم. حالا که این را گفتم، باید این را هم بگویم که من سه سال است که پشت سر هم به نویسندگی می پردازم و فکر می کنم حالا وقت این است که چندماه استراحت کنم و در نقش یک خواننده بروم چون وقتی مشغول نوشتن هستم زیاد کتاب نمی خوانم. دلم برای فقط کتابخوان بودن تنگ شده است. کتاب های داستانی جنایی هم خواهم خواند چون خواننده سریعی هستم.

بیا چند لحظه ای این جا صبر کنیم تا ببینیم چه کتاب هایی به سبک نویسندگی نثر پر انرژی شما کمک کرده اند ؟ و چه چیزی در آن ها بود که شما را جلب خود کرد؟
مزوبه : سبک کتاب ها با نوع داستان تغییر می کرد. کتاب هایی که برای درست تصویر کردن صحنه ها به انرژی نیاز داشت؛ مثل «گریه کن»، «وطن دوست داشتنی ام»، «فرزندان نیمه شب» و «زمین زیر پای او». «گریه کن» را به خاطر داستان انسانی اش دوست داشتم. «جولیوس سزار» شکسپیر را به خاطر سرعتش، ریتم زبانش و دورن گرایی اش دوست داشتم. من داستان کوتاه هم می خوانم. یک مجموعه داستان کوتاه سبک های مختلفی را در یک کتاب ارایه می کند. من از کتاب ها الهام می گیرم، نه از سبک ها. «خون جوان» هم همین طور نوشته شد و با خود داستان جلو رفت.

حالا، بریم سراغ فیلم ها. کدام فیلم های جنایی ای به نظر شما جذاب بودند؟
مزوبه : وقتی که به فیلم می رسیم من گلچین می کنم. من از فیلم های مطالعه کاراکترها، داستانی علمی، ابرقهرمانی، قدیمی و کمدی خوشم می آید. من مثل یک اسفنج می مانم، اگر فیلمی مرا جذب کند آن را تماشا می کنم. من از انرژی و تکنیک فیلم های اسکورسیزی خوشم می آید. «کازینو» و «رفقای خوب» از کارهای او هستند که من دوستشان دارم. «Heat» یکی دیگر از فیلم های مورد علاقه ام است، سرعت و واقعیتی که در این فیلم وجود دارد به من این احساس را می دهد که خودم در درون ماجرا هستم. «شهر خدا» که درباره جنگ های داخلی برزیل است هم یک الماس است. خیلی پر از اطلاعات است و داستان خلاقی دارد و البته سریال «سوپرانوز» که در هر قسمت یک فیلم جای داده شده است. من هنوز به همه جور فیلمی اعتیاد دارم، اگر توجهم را جلب کند آن را تماشا می کنم.

قبل از این‌که به کتاب برسیم، می توانید کمی از خودتان برایمان بگویید. کجا بزرگ شدید؟ در حال حاضر کجا زندگی و کار می کنید؟
مزوبه : من 32 ساله هستم، در شهر اوملازی بزرگ شدم و هنوز هم همان جا اقامت دارم. برای یک روزنامه اجتماعی به عنوان یک روزنامه نگار کار می کنم.

و شاید کمی هم درباره تصمیمتان برای نوشتن یک رمان. آیا این خواست طولانی مدت شما بود؟
مزوبه : نوشتن یک رمان یکی از آن آرزوهایی بود که هیچ وقت نمرد. وقتی نوجوان بودم به مادرم تمام آن چیزهایی را که می خواستم باشم می گفتم، که خیلی هم بودند. بیشتر آن آرزوها در طی این سال ها از بین رفتند اما این یکی هیچ وقت نابود نشد. من از زمانی که 13 ساله بودم به نویسندگی مشغول بودم. الان وقتی که اتاقم را تمیز می کنم به بعضی از شعرهای زمان کودکی ام برمی خورم و خنده ام می گیرد. نویسندگی تنها خواست ثابت زندگی ام بود. وقتی بچه بودم همیشه فکر می کردم که یک شاعرم تا زمانی که تمامی انشاهایم در مدرسه خوانده شدند؛ زمانی که معلم و هم کلاسی هایم به آن ها واکنش نشان دهند متوجه قدرت فوق العاده کلمات در یک داستان شدم.

حالا بیاید به سراغ رمان برویم. شما در رمانتان تصویری بسیار واضح از اولمازی را شرح کرده اید. به طوری که می توانیم حالات مختلف و شب و روز آن را تصور کنیم. به قدری باطراوت است که با زندگی همراه می شود، اما در عین حال می تواند خیلی خطرناک و خشن باشد. با زندگی به سبکی متفاوت رفتار می کند. چه چیزی باعث شد تا شما اولمازی را به عنوان پس زمینه رمانتان انتخاب کنید ؟ شاید هم فقط برای نزدیک تر بودن به خانه آن را انتخاب کردید؟
مزوبه : همان‌طور که گفتم، من تمام زندگی ام را در اولمازی گذرانده ام. زمانی که تصمیم گرفتم یک رمان بنویسم بی‌کار بودم و محدودیت های مالی این اجازه را به من نمی داد تا برای رمانم تحقیق کنم. برای همین تصمیم گرفتم از چیزی که در مقابلم بود استفاده کنم. این قسمتش را درست حدس زدید، جایی که هم پرطراوت بود و هم خشن. برای من، این تضادی جالب است. و فکر کردم که برای خوانندگان هم می تواند جالب باشد.

ماشین، الکل و مواد نقش بزرگی در رمان شما بازی می کنند. بیایید اول به ماشین ها نگاه کنیم. در حد شخصی آیا ماشین ها توجه شما را جلب می کنند؟
مزوبه : من عاشق ماشین هستم اما به اندازه سایفو (شخصیت اصلی داستان) نه. باور دارم که من هم به اندازه مردهای دیگر عاشق ماشین هستم. شخصا، وقتی که بحث به ماشین ها می رسد، من قابل اطمینان بودن را به زیبا و پرسرعت بودن ترجیح می دهم. شاید به این خاطر است که نمی توانم ماشین های پرزرق و برق بخرم. خواننده ها باید نسخه های بیشتری از «خون جوان» بخرند تا آن وقت بتوانم به سوال شما پاسخ دهم.

بسیار خب، پس عاشق ماشین هستید و این مساله از نوع توصیف کردنتان مشخص است. اما هنوز مجبور بودید تا زیاد تحقیق کنید تا بتوانید جزییات را درست دربیاورید؟
مزوبه : من تحقیقات انجام دادم اما آن قدر که ممکن است فکر کنید سخت نبود. ماشین ها در همان خیابان هایی که من به عنوان یک بچه در آن ها بازی می کردم وجود داشتند برای همین من یک غریبه نبودم. همه چیز برایم توضیح داده شد، و آن هم با جزییات زیاد.

ماشین ها همیشه چند موضوع مخلتف را مطرح می کنند؛ دزدی، سرقت، وضعیتشان، و بعد هم البته هیجان سریع رانندگی کردن. شما این مسایل را با جزییات و انرژی خاصی توصیف می کنید، اما در عین حال لحنی هزلی و اخلاقی در نوشته هایتان وجود دارد؟
مزوبه : باید این‌طور می بود. اولمازی پایتخت ماشین دزدی این منطقه است. پسرهای جوان کارهایی در ماشین های انجام می دهند که هیچ وقت فکر نمی کنید امکان پذیر باشند. توصیف کردن با انرژی زیاد دقیقا روش درست توصیف کردن است چون آن ها هم وقتی پشت فرمان ماشین می نشینند همین احساس را دارند. حس می کنند این تنها زمانی است که می درخشند. باید با داستان روراست می بودم، نمی توانستم داستان سایفو را تعریف کنم اما لحظه هایی که به او احساس زنده بودن را می دهند، کنار بگذارم. شهرستان من مکان عجیبی است، ما زمانی که بزرگ می شویم انتخاب های متفاوتی داریم اما این به این معنی نیست که وقتی شما یک دکتر شدید دیگر با دوست دوران بچگی تان رابطه ای نداشته باشید چون که الان برای زندگی کردن ماشین می دزدد. از طریق همین دوستی ها بود که بیان اخلاقی داستان شکل گرفت. در بیشتر مکالمه هایی که با ماشین دزدهای قدیم و جدید هم داشتم ثابت بود، آن ها آرزو می کردند که کاش انتخاب های دیگری هم داشتند. بیشترشان حسرت می خورند که خلافکار هستند. من کسی را دیدم که به تازگی برای دزدی ماشین از زندان آزاد شده بود و به من گفت «من دیگه این کار را نمی کنم.» او یک فرزند دارد، هیچ کس او را استخدام نمی کند، و هفته ها هم گذشته اند. وقتی که او را در یک ماشین دزدیده شده دیدم، واقعا نمی توانستم قضاوت کنم. بیان اخلاقی داستان از موقعیت هایی مانند این شکل گرفت.

در این کتاب مواد مخدر و زندگی سریع که در ماشین هایی که سریع رانده می شوند، دست به دست می شوند، به نظر می رسد برای جوانان خیلی جذاب باشد، اما در عین حال پوچی زندگی آن ها را نشان می دهد.
مزوبه: آن ها باید از من متنفر شوند چون از چیزی سخن گفته ام که زندگی پوچ آن ها را نشان می دهد. اما گذاشتن برنامه های فوق برنامه برای جوانان تازه دارد جا می افتد. آن ها کاری ندارند انجام بدهند. آن ها وقتی در خانه مشکل داشته باشند، جایی ندارند بروند. بچه ها خیلی زود از بازی جدا می شوند و در خشونت بزرگ می شوند. باید به همه این ها این را هم اضافه کرد که ما به عنوان یک ملت به درجات مختلفی قربانی می شویم.

اما برخلاف این پیشینه ما «سیفو» یک جوان 17 ساله را، به عنوان کسی می بینیم که تاثرپذیر است و اغلب به خطار کوتاهی به راه های نادرستی می افتد. چرا؟ آیا جوان ها فقط در خطر هستند؟ یا این اتفاق ها فقط به این دلیل می افتد که راه های دیگری در برابرش نیست؟
مزوبه: جوان ها در خطرند چون راه دیگری ندارند. «سیفو» به راه غلط می افتد برای این که این کار آسان است. او از جایی می آید که مردم متعددی برای چیزی که در جیبشان دارند کشته می شوند. این را هر روز در خبرها می خوانیم. من «سیفو»های زیادی در زندگی ام دیده ام.

اما خانواده «سیفو» و خانواده های دیگران با رفتار خشن مخالفند.
مزوبه: این اوملازی برای شماست. در حقیقت قلب ها همه جور درجه حرارت دارد- سرد، نیمه گرم و داغ. همه این ها وجود دارند. پیچ و خم ها در قطب نمای اخلاقی «سیفو» گم شده اند چون راه دیگری برای موفقیت را در برابر خودشان نمی بینند.

این کتاب خیلی سریع خوانده می شود، اما به نظر می رسد شما به یک منظور دیگر این کتاب را نوشته اید و خواسته اید با این کتاب هشدار بدهید.
مزوبه: به عنوان یک نویسنده فکر می کنم این وظیفه من است که خواننده را سرگرم کنم اما امیدوارم که خوانندگان این کتاب به جای دنبال ماجرا، بیشتر به خود ماجراها هم فکر کنند.

قصد دارید باز هم در این ژانر بنویسید؟
دارم به چیزهای دیگری فکر می کنم. گفته ام که دوست دارم اندکی در کارم فاصله بیفتد اما نمی خواهم کارم متوقف شود. فکر می کنم باز هم سراغ یک رمان جنایی می روم.



طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، خبر،
برچسب ها: سیفیسو مزوبه، جایزه وول سوینکا،
[ 7 آبان 91 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ ]
به گزارش گاردین، این نشریه 10 پایان بندی را به عنوان بهترین پایان‌بندی کتاب‌های داستانی انتخاب کرده است. در این گزارش متونی از کتاب‌های دلهره آور تا شاعرانه جای گرفته‌اند.

«گتسبی بزرگ» نوشته اسکات فیتزجرالد
فیتزجرالد نسل‌های پیاپی کتابخوانان را با این قصه هیپنوتیزم می‌کند. اختتامیه نیک کاراوای پس از مرگ گتسبی آخرین سطر در سنت یادآوری عمیق آنگلو-آمریکایی است. نثری که بین شعر و زبان مادری شناور است و مانند کمان یک کلید مینور کشیده می‌شود و این شاهکار قرن بیستمی را به پایان می برد. در هر حال، این پایان بندی حاصل جمع تمامی رمان، با لحنی است که با قدرت معنی مورد نظر پیش می‌رود، در حالی که به خواننده راهی را نشان می دهد که به جهانی گرفته‌تر از واقعیت هر روز می‌انجامد.

«اولیس» نوشته جیمز جویس
جویس استاد خط پایان است و پایان بندی اولیس از همه مشهورتر است. در پایان بندی داستان کوتاه «مرده» و نتیجه‌گیری دوبلینی‌ها هم همین قدرت مشاهده می‌شود.

«میدل مارچ» نوشته جورج الیوت
میدل مارچ کتاب محبوب بسیاری از دوستداران رمان‌های الیوت است؛ رمانی که بخش‌های قابل نقل متعددی دارد. این قسمت تقریبا یک بیان عقیدتی است- یک مراسم وداع عاشقانه با همه زندگی دبورا، پس از این که او دارایی کازوبون را رد کرده و به عشقش به لادیسلاو اقرار می‌کند.

«دل تاریکی» نوشته جوزف کنراد
رمان کوتاه بدون شفقت کنراد – که کمتر از 40 هزار کلمه است- با تامس شروع می شود و با او هم تمام می شود. خط پایانی اعترافات گیج کننده کارلو تصدیقی بر شرکت او در رویدادهای وحشتناکی است که او تنها به عنوان یک شاهد بی گرایش، آن ها را توصیف می‌کند. این همچنین ارایه کننده روایتگر موثری است که به تدریج در یک کابوس داستانی فوق‌العاده رنگ می‌بازد. مثل بازگشت دلهره‌آور جورج اورول به وضع موجود در یک کابوس شبانه دیگر یعنی «1984» وقتی در پایان می‌گوید «او عاشق بیگ برادر بود».

«ماجراهای هکلبری فین» نوشته مارک تواین
این پایان بندی دلتنگ کننده است. مارک تواین شاهکار خودش را با گفتن این که همه چیز برای هک فین مقدر شده بود، مثل همه آمریکایی‌ها، در تلاشی بی‌پایان برای رسیدن به مرز، به پایان می‌برد. برای کنار زدن بی میلی نوجوانان، این با خط پایانی «ناتور دشت» سلینجر می‌تواند مقایسه شود وقتی می‌گوید: «به هیچکس هیچی نگو. اگر بگویی، شروع به از دست دادن دیگران می‌کنی.» و البته از آمریکا نباید پایان‌بندی «برباد رفته» اثر مارگارت میچل را فراموش کرد که می‌گوید: «سرانجام، فردا روز دیگری است.» یک طنز سطحی ناب.

«فانوس دریایی» نوشته ویرجینیا وولف
این رمان کوتاه با جمله‌ای از لیلی به پایان می رسد، جمله ای که چرخه آگاهی یابی را تکمیل می‌کند. ویرجینیا وولف در پایان بندی‌ها خیلی خوب عمل می کرد و همیشه به قاطعیت نزدیک بود. خانم دالووی که در افتتاحیه مشهور کتابش قهرمان کتاب را در حال خرید گل برای خودش می بینیم نیز پایانی متفاوت دارد: «گفت: این کلاریساست. برای همین هم او بود.» یک نتیجه‌گیری فوق العاده، یک اوج نیرومند آن هم متشکل از فقط 9 کلمه.

«کچ 22» نوشته جوزف هلر
«چاقو پایین آمد، چند اینچ با او فاصله داشت و او رفت» باگزبانی الهام بخش پایان ماجراهای یوساریان با اسکادران 256 بود. این لحظه ای است که در آن یوساریان، کسی که در سراسر ماجرا پیوندی نزدیک با کچ 22 داشت، سرانجام از پا می افتد. یوساریان درک می کند که کچ 22 در عمل وجود نداشته، اما به دلیل قدرت ادعا می شد که وجود دارد، و جهان نیز بودنش را باور کرد. در حقیقت به دلیل این که اصلا وجود نداشت، به هیچ راهی هم امکان از بین بردن، خراب کردن و یا تبدیلش وجود نداشت اما سرانجام او آزاد می‌شود.

«حرف بزن حافظه» ولادیمیر ناباکوف
«آنجا، در برابر ما، جایی که یک ردیف شکسته از خانه های بین ما و لنگرگاه ایستاده بودند، و جایی که چشم با تمامی صف بندی ها روبه رو می شد...» ناباکوف یک پایان بندی درخشان و تصویری در ترکیبی از برداشت‌های ذهنی و واقعیت خلق کرده است. یک پایان بندی در تضاد کامل با پایان بی‌ربط «ناهار لخم» نوشته ویلیام باروز که چند کلمه را بدون وضوح بیان می‌کند.

«بلندی‌های بادگیر» نوشته امیلی برونته
به شاهکار برونته اغلب برای فضای بیمارگونه گوتیک و تاریکی رومانتیک از خود بی‌خود کننده آن استناد می‌شود، اما این‌جا – در بازگشت از تراژدی هیت کلیف و کاترین- رمان نمایش دهنده یادبودی از یورکشایر در ترکیب با عظمت شاعرانه به یادماندنی آن است. این متن رستگارانه نشان دهنده آینده‌ای بهتر در وحدت کتی و هیرتون است.

«قصه ساموئل ویسکر» نوشته بئاتریکس پاتر
«اما تام گربه هه همیشه از یک موش صحرایی ترسیده بود؛ او هیچوقت جرات نداشت با هیچ چیز دیگه بزرگتر از - یه موش روبه رو بشه.» از کتاب‌های کودکان هم نباید صرف نظر کرد. پاتر روزنه‌اش را با این پایان دلسرد کننده اما بازیگوشانه به عنوان نویسنده‌ای که عاشق کشف جهان پرتعلیق نوباوگان است، پیدا می‌کند. شاید به احترام موریس سنداک فقید باید به «و آن هنوز گرم بود» هم اشاره ای بشود که پایان‌بندی «جایی که چیزهای وحشی هستند» است. و نیز به پایان بندی جی.کی.رولینگ در «هری پاتر و یادگار مرگ» جایی که می‌گوید «اثر زخم تا 19 سال دیگر برای هری دردی نداشت. همه چیز خوب بود.»



طبقه بندی: داستان، داستان خارجی، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، خبر، معرفی کتاب،
برچسب ها: معرفی درخشان‌ترین پایان‌بندی‌های ادبی،
[ 7 آبان 91 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ ]

شمس لنگرودی:
شیمبورسكا از معدود شاعران شایسته‌ی نوبل بود

محمد شمس لنگرودی معتقد است، شیمبورسكا از معدود شاعرانی بود كه شعرهایش شایستگی معرفی به جهان و برنده‌ی نوبل ادبیات شدن را داشت.

این شاعر در پی درگذشت ویسلاوا شیمبورسكا ـ شاعر لهستانی ـ در گفت‌و‌گو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عنوان كرد: در سال 1996 كه شیمبورسكا برنده‌ی نوبل ادبیات شد، مارك اسموژنسكی، محقق برجسته‌ی لهستانی، كه آن روزها در ایران به سر می‌برد، شعرهایی از این شاعر مطرح لهستانی را به فارسی ترجمه كرد. آن روزها فرصت خوبی بود كه از اسموژنسكی درباره‌ی كیفیت شعر شیمبورسكا سؤال كنم.

او در ادامه افزود: اسموژنسكی می‌گفت، شیمبورسكا دو گونه شعر دارد؛ شعرهایی كه مخاطب عام كم‌تر با آن‌ها سروكار دارد و از طرفی، سروده‌های دیگری كه با توجه به دقایق شعری سروده شده است و مورد توجه مخاطب عام نیز قرار می‌گیرد.

شمس لنگرودی گفت: اهمیت برجسته‌ی شعر شیمبورسكا، طنز رندانه‌ی او بود كه با جابه‌جایی اشیای روزمره و باورداشت‌ها اتفاق می‌افتاد.

این شاعر تأكید كرد: طنزهای شیمبورسكا عمدتا رویكرد فلسفی دارد و این طنزها در اهمیت دادن به زندگی است. در طنزهایی هم كه درباره‌ی مرگ دارد، آن را دست می‌اندازد. من كم‌تر شاعری را دیده‌ام كه شعرش به ظاهر این‌قدر عامیانه و در عین حال این‌قدر دقیق باشد. این‌ها در ترجمه‌های شعرهای او هم مشهود است؛ اما آن گفت‌و‌گو با اسموژنسكی این مسأله را برایم مسلم كرد.

منبع: ایسنا




طبقه بندی: نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، شعر، شعر شعرای معاصر، شعر شعرای خارجی، شعر زنان،
[ 6 آبان 91 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ ]
 
یكی از مشهورترین رمان‎نویسان، داستان كوتاه‎نویسان و مقاله‎نویسان آمریكایی كه سبك نوشتاری فریبنده و ساده‌اش طیف وسیعی از نویسندگان را تحت تاثیر قرار داده است. همینگوی جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۵۴ را برد اما به دلیل گذران دوران نقاهت ناشی تصادف هواپیما هنگام شكار در اوگاندا نتوانست در مراسم اهدای جایزه شركت كند.

ارنست همینگوی در اوك پارك ایلینویس به دنیا آمد. مادرش «گریس‎ هال» پیش از ازدواج با دكتر كلارنس ادموندز همینگوی ـ كه به پسرش آموخت به طبیعت عشق بورزد ـ شغلی در یك اپرا داشت. پدر همینگوی در سال ۱۹۲۸ پس از از دست دادن سلامتش به دلیل ابتلا به دیابت و ثروتش به دلیل ناآرامی های بازار ملك فلوریدا، زندگی‌اش را به صحرا برد. همینگوی در مدرسه‎های عمومی اوك پارك شركت كرد و داستان‎ها و شعرهای اولیه‎اش را در روزنامه دبیرستان منتشر كرد. پس از فارغ‎التحصیلی در ۱۹۱۷، همینگوی به مدت ۶ ماه به عنوان گزارشگر Cansas City Star كار كرد. سپس به طور داوطلبانه به واحد آمبولانس سیار در ایتالیا در جریان جنگ جهانی اول پیوست. در ۱۹۱۸ به سختی از ناحیه پا مجروح شد و دو بار توسط دولت ایتالیا به او مدال داده شد. ماجرای عشقی او با یك پرستار آمریكایی، اگنس فون كوروسكی، پایه رمان «وداع با اسلحه» شد. این داستان عاشقانه‎ی تراژیك برای اولین بار در ۱۹۳۲ با شركت گری كوپر، هلن هایس و آدولف منجو به فیلم تبدیل شد. در نسخه دوم فیلم به سال ۱۹۵۷ كه بن هکت آن را نوشت و كارگردان آن چارلز ویدور بود، راك هادسن و جنیفر جونز در نقش اصلی بازی كردند. شكست این فیلم باعث شد كه دیوید.او.سلزنیك دیگر فیلمی تولید نكند.

 
پس از جنگ همینگوی برای مدت كوتاهی به عنوان خبرنگار در شیكاگو كار كرد. در سال ۱۹۲۱ به پاریس رفت، جایی كه برای "Toronto Star" مقاله‎هایی نوشت: «اگر آن قدر خوش شانس بوده باشید كه در جوانی در پاریس زندگی كرده باشید، آنگاه برای ادامه زندگی هر جا كه بروید، پاریس با شما می‌ماند، چرا كه پاریس یك جشن بی‌کران است.( پاریس، جشن بی‌کران ۱۹۶۴)

در اروپا همینگوی با نویسندگانی مثل گرترود استاین و اسكات فیتزجرالد همکاری کرد كه بعضی از متون او را ویرایش كرده و به عنوان نماینده‎اش عمل كردند. بعدها در «پاریس، جشن بی‌کران» همینگوی فیتزجرالد را توصیف می‌كند اما نه به صورتی دوستانه. با این وجود فیتزجرالد حسرت دوستی از دست رفته‎شان را می‌خورد. در مورد گرترود استاین، همینگوی به ویراستارش چنین می‌نویسد: «زمانی كه یائسه شد هرگونه خلاقیتی را از دست داد. موضوع کار‎هایش واقعا خارق‎العاده بود اما ناگهان او نمی‌توانست یك تصویر خوب را از یك تصویر بد تشخیص دهد، یا یك نویسنده خوب را از یك نویسنده بد. همه چیز باد هوا شد.» (تنها چیزی كه به حساب می آید،۱۹۹۶)

هنگامی كه همینگوی برای روزنامه‎ای یا برای خودش نمی‌نوشت با همسرش الیزابت در فرانسه، سوئیس و ایتالیا به گردش می‌رفت. در ۱۹۲۲ به یونان و تركیه رفت تا در مورد جنگ بین آن دو كشور گزارش تهیه كند. در ۱۹۲۳ همینگوی دوبار به اسپانیا رفت كه بار دوم برای تماشای گاوبازی در جشنواره‎ی سالانه پامپولونا بود. كتاب‎های اول همینگوی «سه داستان و ده شعر» (۱۹۲۲) و «در گذر زمان» (۱۹۲۶) در پاریس منتشر شدند. «سیل‎های بهار» در ۱۹۲۶ به بازار آمد و اولین رمان همینگوی «خورشید همچنان طلوع می‌كند» نیز در همین سال انتشار یافت. رمان درباره گروهی از تبعیدشدگان در فرانسه و اسپانیاست؛ اعضای واقعی نسل گمشده پس از جنگ جهانی اول. شخصیت‎های اصلی لیدی برت اشلی و جیك بارنز هستند. لیدی برت عاشق جیك است كه در جنگ مجروح و دچار ناتوانی شده. با وجود این‎كه همینگوی هیچ‎گاه به طور مستقیم مصدومیت جیك را با جزئیات توضیح نمی‌دهد اما به نظر می‌رسد كه او مردانگی‌اش را از دست داده اما آلت جنسی‌اش را هنوز دارد. جیك و برت و گروه دوستان عجیب‎شان ماجراهای گوناگونی را در اروپا از سر می‌گذرانند؛ در مادرید، پاریس و پامپالونا. در تلاش برای مبارزه با یاس و نومیدی‌شان به الكل، خشونت و رابطه‎ی جنسی روی می‌آورند. داستان به صورت اول شخص روایت می‌شود. خود همینگوی مانند جیك در جنگ اول جهانی مجروح شده و همچنین هر دوی آنها علاقه‎مند به گاوبازی هستند. داستان به صورت تلخ و شیرین پایان می یابد: «اوه، جیك ما می‌توانستیم اوقات خیلی خوبی با هم داشته باشیم.» همینگوی رمان را در بخش‎های مختلف اسپانیا و فرانسه بین سال‎های ۲۴ تا ۲۶ نوشت و بازنویسی كرد. این رمان به اولین موفقیت بزرگ او به عنوان یك رمان نویس انجامید. با وجود آنكه زبان رمان ساده است، همینگوی از حذف‎ها و در پرده گویی‌هایی استفاده كرده كه متن را چند لایه نموده و اشارت و كنایه‎های آن را غنی کرده است. در ۱۹۵۷ داستان به تصویر كشیده شد. فیلم توسط هنری كینگ و با شركت تایرون پاور و آیالا ردنر كارگرانی شد.

 
پس از انتشار «مردان بدون زنان» (۱۹۲۷) همینگوی به آمریكا بازگشت و در كی‌وست فلوریدا ساكن شد. همینگوی و الیزابت در سال ۱۹۲۷ از هم جدا شدند و در همان سال او با پائولین فایفر طراح مد ازدواج كرد
در فلوریدا «وداع با اسلحه» را نوشت كه در سال ۱۹۲۸ منتشر شد. صحنه داستان خط مقدم ایتالیا در جنگ جهانی اول است، جایی كه دو عاشق شادی مختصری پیدا می‌كنند. رمان موفقیت بزرگ تجاری و هنری به دست آورد. در سال‎های دهه ۱۹۳۰ همینگوی كارهای بزرگی مثل"«مرگ در بعد از ظهر»
(۱۹۳۲) كه یك كار غیر داستانی درباره گاوبازی اسپانیایی بود، نوشت و «تپه‎های سبز آفریقا» (۱۹۳۵) را كه داستانی در مورد یك سفر شكاری در آفریقای شرقی بود.

«همه‎ی ادبیات مدرن آمریكایی از یك كتاب نوشته‎ی مارك تواین به نام هكلبری فین می‌آید.» این جمله شاید معروفترین نقل قول از داستان «داشتن و نداشتن» (۱۹۳۷) باشد كه هاوارد هاوكس آن را به فیلم برگردانده است. هاوكس و همینگوی در اواخر دهه ۳۰ با هم دوست شدند. هاوكس هم ماهی‌گیری را دوست داشت و الكل می‌نوشید. نویسنده‎ علاقه زیادی به همسر هاوكس «اسلیم» داشت. او بعدها گفت: «یك جذابیت بی‌واسطه و فوری بین ما وجود داشت، به زبان آورده نشده اما بسیار بسیار قدرتمند.» با توجه به داستان، هاوكس به همینگوی گفته بود كه «می‌توانم یك فیلم از بدترین چیزی كه تا حالا نوشته‎ای بسازم.» نویسنده پرسید: «بدترین چیزی كه تا حالا نوشته‎ام چیست؟» و هاوكس گفت: «اون آشغال به اسم داشتن و نداشتن». همینگوی بعدها می‌گوید: «به پولش احتیاج داشتم». فیلم‎نامه را جولز فورثمن و ویلیام فاكنر نوشتند.

والاس استیونس یك بار همینگوی را این گونه توصیف كرد: «مهم ترین شاعر زنده، تا جایی كه موضوع واقعیت فوق‎العاده و غیرعادی مورد نظر است.» با استفاده از لغت شاعر، استیونس ما را به موفقیت‎های سبك‎گرایانه همینگوی در داستان كوتاه ارجاع می‌دهد. در میان معروف‎ترین داستان‎های همینگوی «برف‎های كلیمانجارو» قرار دارد كه با یك قبر‎نوشته آغاز می‌شود كه می گوید: «قله غربی كوهستان خانه خدا نامیده می‌شود و نزدیك آن جسد یك پلنگ وحشی پیدا شده است.» پایین، روی زمین هموار نویسنده شكست خورده، هری، در حال مرگ از قانقاریا در یك كمپ شكاری است: «او بسیار دوست داشت، بسیار نیاز داشت و همه آن‎ها را با نوشتن بروز می‌داد. درست پیش از پایان داستان هری یك تصویر می‌بیند. او خواب می‌بیند كه برای دیدن قله كلیمانجارو سوار بر یك هواپیمای نجات بالا رفته است: «عالی، بالا و خورشید به طرز غیر قابل باوری سفید.»

در سال ۱۹۲۷ همینگوی جنگ داخلی اسپانیا را به طور مستقیم مشاهده كرد. مانند بسیاری از نویسندگان، او طرفدار آزادی‌خواهان بود. در مادرید مارتا گلهوم یك نویسنده و خبرنگار جنگ را كه در سال ۱۹۴۰ همسر سوم او شد، ملاقات كرد. در «زنگ‎ها برای كه به صدا در می‌آیند» (۱۹۴۰) همینگوی دوباره به اسپانیا باز می‌گردد. او این كتاب را به گلهوم تقدیم كرد. شخصیت ماریا در داستان تقریبا از روی او نمونه برداری شده بود: «موهایش به رنگ طلائی یك مزرعه گندم بود.» داستان فقط چند روز را در بر می‌گیرد: گروه كوچكی از پارتیزان‎ها می‌خواهند پلی را منفجر کنند. در «وداع با اسلحه» قهرمان زن در پایان داستان پس از به دنیا آوردن یك بچه مرده می‌میرد، حالا زمان آن است كه قهرمان مرد، رابرت جوردن، جانش را قربانی رفاقت و عشق كند. تم فرا رسیدن مرگ در رمان «از میان رود و به سمت درخت‎ها» (۱۹۵۰) هم تم مركزی بود.

علاوه بر سفرهای شكاری در آفریقا و ویومینگ، همینگوی علاقه شدیدی به ماهیگیری در دریاهای عمیق در آب‎های كی‌وست, باهاما و كوبا داشت. او همچنین قایق ماهیگیری اش، پیلار، را مجهز كرد و با خدمه‎اش به علائم رمزی مخابراتی فعالیت‎های نازی‌ها و زیر دریایی‌هایشان در آن منطقه در جریان جنگ دوم جهانی گوش ‎می‌داد.
در ۱۹۴۰ همینگوی خانه‎ای خارج هاوانا در كوبا به نام «فینجا ویگیا» خرید. محیط اطراف آن برای دسته گربه‎های بی‌نطم او یك بهشت بود. اولین سال‎های ازدواج او با گلهوم شاد بودند، اما او به زودی فهمید گلهم زن زندگی نیست بلكه یك روزنامه نگار بلندپرواز است. گلهم همینگوی را «همراه بی‌میل» قلمداد كرده است. او مشتاق بود كه سفر كند و «نبض ملت را در اختیار بگیرد» یا حتی جهان را. در اوایل ۱۹۴۱ گلهم به همراه همینگوی سفر طولانی ۳۰۰۰۰ مایلی به چین كردند. درست قبل از حمله نورمندی در ۱۹۴۴ همینگوی برنامه ریزی كرد تا به لندن برسد، در هتل دورچستر اقامت گزید. قبل از آن، او جایگاه گلهم به عنوان خبرنگار اصلیQoliers را تصرف كرده بود. او دو هفته بعد رسید و اتاق جداگانه ای گرفت. همینگوی هواپیماهای D-Day را مشاهده می‌كرد كه زیر صخره‎های نورمندی فرود می‌آمدند. گلهم به همراه سربازان به سمت ساحل رفت. با بازگشت به پاریس پس از زمانی طولانی همینگوی زمان زیادی را در هتل ریتز گذراند. طلاق همینگوی از گلهوم در سال ۱۹۴۵ تلخ بود. گلهوم بعدها گفت: «با یك میتومانیا (دارای جنون دروغ‎گویی) زندگی كرده‎ام، می‌دانم این نوع از آدم‎ها هر چه را که می‌گویند باور می‌كنند، آنها دروغ‎گوهای خودآگاه نیستند، آن‎ها از خودشان چیزهایی می‌سازند تا همه چیز را در مورد خودشان و زندگیشان ترقی دهند و خودشان هم آنها را باور می‌كنند.» در ۱۹۴۶ همینگوی به كوبا بازگشت. پس از آنكه گلهوم او را ترك كرد. همینگوی با مری ولش ازدواج كرد، یك خبرنگار مجلهTime كه در ۱۹۴۴ در یك رستوران در لندن ملاقاتش كرده بود.

الكل نوشیدن همینگوی از زمانی كه یك خبرنگار بود آغاز شد. او مقادیر زیادی الكل مصرف می‌كرد و تا مدت زیادی هم توانایی نوشتن او را تحت تاثیر قرار نداد. در اواخر ۱۹۴۵ صداهای در سرش می‌شنید. اضافه وزن داشت و فشار خونش بالا بود. غفلت او از خطرات الكل زمانی آشكار شد كه به پسرش پاتریك كه تنها ۱۲ سال سن داشت, الكل نوشیدن را شروع کرد. همین مساله برای برادرهای او نیز اتفاق افتاد. پاتریك بعدها در زندگی مشكلاتی با الكل داشت. گرگوری كه یك زن‎نما بود، مواد مخدر مصرف می‌كرد و در سن ۶۹ سالگی در زندان زنان فلوریدا مرد. بعد از چندین هفته نوشیدن الكل در اسپانیا، همینگوی به دكتر مراجعه كرد و دكتر گفت كه در حال حاضر نشانه های واضحی از cirrhosis كبد دارد.

«از میان رود و به سمت درخت‎ها» اولین رمان او در این دهه بود كه با استقبال كمی مواجه شد. «پیرمرد و دریا» كه برای اولین بار در مجله لایف در ۱۹۵۲ منتشر شد، شهرت او را بازسازی كرد. این رمان ۲۷۰۰۰ لغتی داستان یك پیرمرد ماهیگیر كوبایی به نام سانتیاگو را روایت می‌كرد كه نهایتا پس از هفته‎ها عدم موفقیت در ماهیگیری، یك نیزه ماهی غول پیكر صید می‌كند. در حالی كه به ساحل باز می‌گردد، كوسه پس از حمله به قایقش ماهی را می‌خورد. نمونه برای سانتیاگو یك ماهیگیر كوبایی به نام جورجیو فونتئاس بود كه در ژانویه ۲۰۰۲ در ۱۰۴ سالگی مرد. فونتئاس به عنوان كاپیتان قایق همینگوی، پیلار، در اواخر دهه ۲۰ خدمت كرد و گهگاه هم پیشخدمت او بود. همینگوی همچنین یك سفر ماهیگیری به پرو انجام داد تا برای نسخه سینمایی پیرمرد و دریا مقداری فیلم بگیرد. در ۱۹۵۹ به اسپانیا رفت و گاوباز معروف لوئیز میگوئل دومینیكن را در بیمارستان ملاقات كرد. یك گاو كشاله ران دومینیكن را کنده بود. همینگوی در ملاقات با او گفت: «چرا باید خوب‎ها و شجاع‎ها قبل از همه بمیرند؟». با این وجود دومینیكن نمرد. همنیگوی تصمیم گرفت كتابی درباره گاوبازی بنویسد اما به جای آن «پاریس، جشن بی‌کران» را كه یادبودی از دهه ۱۹۲۰ پاریس بود منتشر ساخت.

همینگوی بیشتر وقتش را تا انقلاب فیدل كاسترو در ۱۹۵۹ در كوبا گذراند. او از كاسترو حمایت كرد اما زمانی كه زندگی خیلی سخت شد، به آمریكا نقل مكان كرد. هنگام سفر به امریكا در ۱۹۵۴، دو تصادف پروازی کرد و به بیمارستان برده شد. در همان سال شروع به نوشتن «درست در نگاه اول» كرد كه آخرین كتاب كاملش بود. قسمتی از آن درSport Illustrated در ۱۹۷۲ با عنوان «خاطرات آفریقا» چاپ شد.

در ۱۹۶۰ همنیگوی در كلینیك مایو در روچشتر مینستوتا برای درمان افسردگی بستری شد و در ۱۹۶۱ مرخص شد. در طول این دوران به مدت ۲ ماه تحت درمان با شوك الكتریكی قرار گرفت. در ۲ جولای همینگوی با «شات گان» مورد علاقه‎اش در خانه‎اش در كچام آیداهو خودكشی كرد. چندین رمان همینگوی پس از مرگش منتشر شدند. «درست در نگاه اول» كه شرح سفری سیاحتی به كنیا است در جولای ۱۹۹۹ وارد بازار شد. این كتاب یكی از بدترین كتاب‌هایی است که از یك نویسنده‎ی برنده جایزه نوبل منتشر شده است.
نقل از کافی کتاب



طبقه بندی: داستان، داستان خارجی، معرفی نویسنده و...، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
برچسب ها: ارنست همینگوی،
[ 5 آبان 91 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ ]
آورده‌اند "جان‌مایه‌ی روزگار" چیزی است كه بازگشت به آن شدنی نیست. فروپاشی آرام‌آرام این جان‌مایه از آن است كه جهان به پایان خود نزدیك می‌شود. یك سال نیز، از همین رو تنها بهار یا تابستان ندارد. یك روز هم، به همین سان. بازگرداندنِ جهانِ امروز به صد یا چندصدسالِ پیش، شاید دل‌خواهِ آدمی باشد، اما شدنی نیست. پس ارزنده است كه هر نسلی، آن‌چه در توان دارد، به كار بندد.


سكانسِ نوزدهمِ فیلمِ درخشانِ گوست‌داگ-متنی برگرفته از كتابِ هاگاكوره از سده‌ی 18 میلادی ژاپن نوشته‌ی تسونتومو یاماموتو. برگرفته از كتابِ خوبِ "زندگی در جهانِ متن" نوشته‌ی یعقوب رشتچیان




طبقه بندی: کلیات، خبر، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی،
[ 1 آبان 91 ] [ 07:07 ب.ظ ] [ ]




ساموئل بكت نمایشنامه نویس،داستان نویس و مقاله نویس ایرلندی یكی از چهره های موثر تئاتر در قرن بیستم است كه با آثارش مسیری طولانی را در پیوند مدرنیسم تا پسامدرنیسم پیمود._
خبر گزاری كتاب ایران(ایبنا): در میان خیل آثار ماندگار بكت دونمایشنامه وجود دارد كه او عمده شهرت خود را مدیون آن هاست،این نمایشنامه ها كه تا كنون صدها بار به اغلب زبان های زنده دنیا ترجمه شده یا روی صحنه رفته اند به دلیل نگاه موشكافانه و دقیق نویسنده هرگز رنگ كهنگی به خود نگرفته اند و شاید در آینده هم نگیرند. نمایشنامه «در انتظار گودو» حاصل سرگشتگی انسان مدرن است كه در قالب دو شخصیت بی دست و پا چون «استراگون » و «ولادیمیر» متجلی شده است،شخصیت هایی كه بر روی تلی از خاك وتك درختی تنها فقط و فقط انتظار فردی به نام گودو را می كشند،فردی كه هیچ گاه نمی آید اما تفكرمخاطب را تحریك می كند.
بكت در باور بیشتر منتقدان به عنوان وجدان بیدار اروپای خفته در قرن بیستم مطرح است،هنرمندی كه با آفرینش فضاهایی وهم گون و در عین حال پیچیده در فهمی فلسفی به هنر تئاتر رمقی دو چندان بخشید و توجه ها را به سوی آن جلب كرد.
آثار بكت تصاویری از فرسایش ارائه می دهند كه جهان و افرادی كه در آن زندگی می كنند به آرامی ،اما به ناگزیر رو به افول می روند،افولی كه گاه در انتظاربیهوده شخصیت ها رخ می نمایاند و یا آن ها در محیطی كاملا بسته به امید گشایش روزنه ای روزگار می گذرانند.
نمایشنامه «در انتظار گودو» حاصل سرگشتگی انسان مدرن است كه در قالب دو شخصیت بی دست و پا چون «استراگون » و «ولادیمیر» متجلی شده است،شخصیت هایی كه بر روی تلی از خاك وتك درختی تنها فقط و فقط انتظار فردی به نام گودو را می كشند،فردی كه هیچ گاه نمی آید، اما تفكر مخاطب را تحریك می كند.
نوع گفت و گوهایی كه بكت همراه با كنش و واكنش های مربوط به صحنه برای آدم هایش تدارك دیده آن چنان به نظر می رسد كه مترجمان دو نمایشنامه یاد شده لازم است به جای چاپ مكرراین دو كاربه ترجمه نقد های سازنده از اساتید بزرگ جهانی هم توجه كنند و لایه های ظریف ذهن بكت را مورد كنكاش قرار دهند،نكته ای كه تا كنون آن گونه كه باید و شاید مورد توجه قرار نگرفته. پیچیده در ظرافتی هنری است كه بخش بخش آن ها تا كنون به شكلی حرفه ای توسط دست اندركاران تئاتر مدرن مورد مطالعه قرار گرفته اند.
نكته قابل توجه درباره نمایشنامه «در انتظار گودو» این است كه استراگون و ولادیمیر گرچه به لحاظ خوی و خصلت تفاوت های آشكاری با یكدیگر دارند، اما تشخص هردو آن ها در پیوند با دیگری است، به گونه ای كه هیچ یك از آن ها بدون حضور فرد دوم قادر به ادامه زندگی نیستند،نكته ای كه تحمل كردن همدیگر در قرن بیستم اروپا را به نحو شایسته ای نشان می دهد،تحملی پیچیده در حسی از انتظاركه هنوز هم به همان تازگی زمان نوشته شدن باقی مانده است.
به نظر می رسد كه مترجمان دو نمایشنامه یاد شده لازم است به جای چاپ مكرراین دو كاربه ترجمه نقد های سازنده از اساتید بزرگ جهانی هم توجه كنند و لایه های ظریف ذهن بكت را مورد كنكاش قرار دهند،نكته ای كه تا كنون آن گونه كه باید و شاید مورد توجه قرار نگرفته همان گونه كه گفته شد آثار بكت بیش از هر چیز دیگر به نقد و تحلیل نیازمندند یعنی همان نكته ای كه در جامعه تئاتری ما محلی از اعراب ندارد،دو نمایشنامه «در انتظارگودو» و« آخر بازی» را می توان به عنوان یك نظریه انسانی مورد ارزیابی قرار داد،نظریه ای كه پس ازنوشته شدن این دو كار به عنوان یك مكتب ظهور كرد. است.
مواجهه خواننده یا تماشاگر ایرانی با این دو نمایشنامه مواجهه ای بر اساس شنیده هاست و حتی بسیاری از تحصیل كرده های رشته تئاتر هم نظرگاهی مخصوص به خود در این باره ندارند.
نمایشنامه «آخر بازی» كه بارها به عناوین دیگر مانند دست آخرو...هم ترجمه شده یكی دیگر از آثار ماندگار بكت است كه در این كتاب منتشر شده،نمایشنامه ای كه گرچه به لحاظ فرم با در انتظار گودو متفاوت است اما به شكلی دیگر همان محتوا را یدك می كشد.
فضای این نمایشنامه جایی است بدون زمان و مكان با شخصیت هایی كاملا متضاد كه باز هم مجبورند همدیگر را تحمل كنند و در این رهگذر است كه اتفاقات نمایشی یكی پس از دیگری رخ می نمایانند.
این نمایشنامه چهار شخصیت دارد كه در نكبتی خود خواسته گرفتار شده اند،نكبتی كه باز هم نمایان گر رنج های انسان در دوران مدرن است،
همان گونه كه گفته شد آثار بكت بیش از هر چیز دیگر به نقد و تحلیل نیازمندند یعنی همان نكته ای كه در جامعه تئاتری ما محلی از اعراب ندارد،دو نمایشنامه «در انتظارگودو» و« به هر حال همت مجدد مترجمی چون بهروز حاجی محمدی را در ترجمه دو شاهكار از یك نویسنده را باید به فال نیك گرفت اما ای كاش او از این پس به همین موضوع بسنده نكند و بیشتر در روشن كردن اذهان پیرامون آثارنوسینده مورد علاقه اش تلاش نماید. آخر بازی» را می توان به عنوان یك نظریه انسانی مورد ارزیابی قرار داد،نظریه ای كه پس ازنوشته شدن این دو كار به عنوان یك مكتب ظهور كرد.
به نظر می رسد یكی از مسئولیت های بزرگ مترجمان آثار بكت پرداختن به رفع همین سوء تفاهمات باشد، زیرا هنوز هم در میان خیل عظیمی از دانشجویان تئاتر مفهوم جریان«ابزورد» ونقش بكت در پدید آیی آن با مقوله «نیهیلیسم» از هم تفكیك نشده است،نكته ای كه در صورت عدم رفع و رجوع می تواند بستر ذهنیات غلط دیگری را فراهم كند.
به هر حال همت مجدد مترجمی چون بهروز حاجی محمدی در ترجمه دو شاهكار از یك نویسنده را باید به فال نیك گرفت اما ای كاش او از این پس به همین موضوع بسنده نكند و بیشتر در روشن كردن اذهان پیرامون آثارنوسینده مورد علاقه اش تلاش كند.
كتاب «آخربازی،در انتظارگودو» سال 1387در شمارگان3000نسخه و قیمت2700تومان توسط انتشارات ققنوس عرضه شده است.

نقل ازhttp://www.ibna.ir/vdcc0eqi.2bq418laa2.html




طبقه بندی: تئاتر، نقدو نظر، نقد و نظر آثار خارجی، معرفی کتاب،
[ 18 مهر 91 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


وقتی انسان روح خود را از دست بدهد فتح دنیا به چه درد او می خورد

مقالات مربوط به نقد ونظر فقط نظریات نویسندگان آنها می باشد نه نظرات وبلاگ .
دوستان و عزیزانی که تمایل دارند می توانند شعر و مطالب خود را جهت ثبت در وبلاگ ارسال نمایند .
نقل مطالب این وبلاگ باذکر ماخذ ازاد می باشد
با تشکر :رضا پورجوادی


آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
 
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Online User